دهمین جلسه از دوره هفتم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی مسافر سالار و نگهبانی مسافر عادل و دبیری مسافر عباس با دستورجلسه « صورت مسئله اعتیاد » روز سهشنبه ۱۴۰۵/۷/۷ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان، سالار هستم، یک مسافر.
خدا را شکر میکنم که در کنگره حضور دارم و میتوانم خدمت کنم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان تشکر میکنم و همچنین از راهنمای عزیزم که هر روز صبح به یاد ایشان هستم. هر نفسی که میکشم، مدیون راهنمایم هستم. هیچوقت فکر نمیکردم زندگی بدون مواد اینقدر لذتبخش باشد و زندگی بدون سیگار هم اینقدر لذت داشته باشد. اینها را مدیون راهنمایم و کنگره ۶۰ هستم.
در مورد دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد»، چیزی که خودم از آن برداشت میکنم این است که من راههای زیادی را برای ترک اعتیاد امتحان کردم، اما اصلاً نمیدانستم چیزی به نام درمان وجود دارد.
اگر بخواهم روزهایی را که مواد مصرف کردم بشمارم، خماریهایم خیلی بیشتر از نشئگیهایم بود. همیشه درگیر این بودم که مواد مصرف نکنم. خیلی تلاش کردم و اصلاً دوست نداشتم مواد مصرف کنم.
آخرین باری که به کمپ رفتم، هیچوقت یادم نمیرود. آن اتفاق باعث شد سه بار سر از بیمارستان دربیاورم و تشنج کنم. پزشکی برای من یکسری دارو تجویز کرده بود. داروها را به مسئول کمپ نشان دادم و گفتم که باید این داروها را استفاده کنم، اما همه آنها را جلوی چشم خودم داخل چاه ریخت. این اتفاق از روی ناآگاهی بود و من هم آن موقع متوجه موضوع نبودم.
جالب اینجا بود که شب اول به بیمارستان رفتم و دوباره به کمپ برگشتم. شب دوم هم دوباره به بیمارستان برگشتم. در واقع، یک اشتباه را چند بار تکرار میکردم و فکر میکردم اگر روی یک موضوع پافشاری کنم، بالاخره درست میشود و این مسائل باید بگذرد.
تا زمانی که وارد کنگره شدم، اصلاً متوجه نبودم که چیزی به نام درمان وجود دارد. یادم میآید در یک انجمن بودم و همه میگفتند اعتیاد چیزی است که تا آخر عمر با انسان میماند و ما تا آخر عمر معتاد هستیم. من هم این موضوع را قبول کرده بودم؛ اینکه من، سالار، تا آخر عمر معتادم، باید به جلسه بیایم، باید به خودم برچسب معتاد بزنم و هیچوقت درمان نمیشوم.
حتی به قول خودمان، یکی از افراد با پاکی بالا میگفت: «اگر بمیریم، شاید آن دنیا هم معتاد باشیم.» من این را هم قبول کرده بودم، چون باور کرده بودم زندگی بدون مواد و متادون امکانپذیر نیست.
همیشه یک حسرت در زندگیام داشتم. آدمهای معمولی را میدیدم که طرف تا آن روز لبش به مواد نخورده است و برایم سؤال بود که این آدم چطور میخندد؟ چطور مواد را میبیند و هیچ احساسی به آن ندارد؟
برای من برعکس بود. وقتی از کمپ پاک میشدم و بیرون میآمدم، با دیدن مواد، بوی مواد، اسمش، فندک یا فویل، خیلی چیزها باعث میشد که بهراحتی دوباره بروم و مصرف کنم. فکر میکردم شاید مرگ باعث شود یک زندگی دوباره به دست بیاورم و در زندگی دوباره دیگر معتاد نباشم و هیچوقت احتیاج به مواد نداشته باشم.
زمانی که وارد کنگره شدم، در مورد درمان با من صحبت کردند، اما اگر صادقانه بخواهم بگویم، تا زمانی که رها شدم و یکی دو ماه از رهاییام گذشت، باورم نمیشد که یک روز به جایی برسم که بوی مواد به من بخورد، ولی هیچ احساسی نسبت به آن نداشته باشم.
این را باور نمیکردم تا اینکه خودم تجربهاش کردم. واقعاً به جایی رسیدم که الان بوی مواد به من میخورد، اما هیچ احساسی نسبت به آن ندارم.
به واسطه کاری که دارم، مصرفکنندههای زیادی اطرافم هستند و شریکم هم مصرفکننده است. یکی از آدمهایی که هنوز باور نکرده من، سالار، دیگر مصرف نمیکنم، بعضی وقتها به من میگوید: «تو یواشکی میری و یک چیزی میزنی.»
میگوید: «چطور میشود انرژی تو از من که مصرفکننده هستم بیشتر باشد؟ چطور میشود خوابت تنظیمتر باشد؟ چطور میشود خیلی از موضوعات زندگیات حل شده باشد، ولی میگویی مواد مصرف نمیکنی؟»
اینها موضوعاتی است که در زندگی من اتفاق افتاده و باز هم میگویم که واقعاً مدیون کنگره ۶۰ هستم.
امروز که در لژیون خدمت و لژیون سردار هستیم، دوست داشتم این حرف را هم بزنم. یک روزی یادم میآید که چه هزینههای زیادی دادم تا فقط یک روز مصرف نکنم و نشد. چه سختیهایی کشیدم تا فقط ۲۴ ساعت مصرف نکنم و نشد و جواب نداد.
اما در کنگره ۶۰ بهصورت رایگان آمدم. هیچکس به من نگفت هزار تومان باید بدهی و هیچ چشمداشتی نداشتند که من باید پولی پرداخت کنم.
اینجا بهصورت رایگان متوجه این موضوع شدم که یک روز، قبل از من، یکسری آدمها آمدند و من را حساب کردند؛ یعنی دونگ من را دادند. پس من هم موظفم که این کار را انجام بدهم.
کنگره هیچ احتیاجی به پول من ندارد، ولی حس شخصی من نسبت به لژیون سردار این بود که این خدمت خیلی توانست در سفر به من کمک کند. احساس میکردم باید به اندازه خودم در لژیون سردار شریک باشم.
فکر میکنم وقتی در لژیون سردار مشارکت میکنم، یعنی کنگره را مال خودم میدانم و دیگر مهمان اینجا نیستم.
این هم تجربههای من بود.
مرسی، ممنون که به صحبتهایم توجه کردید.

نگارش : مسافر وحید
عکاس : مسافر مهدی
تنظیم : مسافر مسعود
- تعداد بازدید از این مطلب :
275