بهنام نامی عشق؛ عشقی که میرویاند و زنده میکند.
روزی را بهیاد میآورم که با دلی شکسته و چشمانی گریان و غمی سنگین بر سینه، قدم در مکان مقدسی گذاشتم؛ جاییکه چیزی جز عشق و محبت نبود. بهقدری افسرده و پریشان بودم که نه حال خودم را میفهمیدم و نه توان درک اطرافیانم را داشتم.
حال چگونه میتوانم قدردان این همه بخشش، مهربانی، لطف خداوند و محبتهای راهنمای عزیزم و دوستان بامحبتی باشم که با عشق و کلامشان، نور امید را در وجودم زنده کردند؟
با آموزشهای ناب کنگره، کمکم نور امید در درونم جوانه زد و چشمان بستهام را بهروی زندگی باز کرد؛ عشقی در درونم شعلهور شد که تو میتوانی دوباره بلند شوی، کالبد یخزده و زندگی سرد و بیروح خود را با آموزش گرفتن و تزکیه و پالایش، دوباره زنده کنی و روحی تازه ببخشی.
خدا را سپاس که لیاقت خدمت در این مکان مقدس را نصیبم کرد؛ چراکه با هر خدمتی که انجام دادم، ظرف وجودم بزرگتر شد و گرههای درونم یک بهیک بازتر شدند. بالاترین خدمت، قدم گذاشتن در لژیون سردار بود که موهبتهای فراوانی برایم داشت و درهای رحمت را به رویم گشود. با اولین پرداختی در لژیون سردار، اجازه رفتن دخترم به تهران را از آقای مهندس گرفتم و این بزرگترین شادی و شعف را برایم به ارمغان آورد.
حال چگونه باید این همه محبت را جبران کنم؟ با آموزشهایی که از راهنمای عزیزم دریافت کردم، متوجه شدم که تنها با خدمت کردن، ذرهای از این لطف و بخشش را میتوانم جبران کنم.
از خالق هستی سپاسگزارم که باز خدمتی دیگر برایم رقم خورد؛ نگهبان سایت همسفران شعبه همسفر افسانه، خدمت رابط خبری لژیون سردار را به من پیشنهاد داد که من با جانودل پذیرفتم و خوشحال شدم که میتوانم خدمتی انجام بدهم. این خدمت بسیار آموزنده بود و بار آموزشی بالایی برایم داشت. از نگهبان و دبیران سایت کمال تشکر را دارم که مرا لایق این خدمت دانستند تا در کنارشان بیاموزم و تجربه کنم.
با هر مطلبی که ویرایش میکردم، ذهن آشفتهام آرام میگرفت؛ انگار پازلی که مهرههایش جابهجا شده بود، دوباره در جای درست قرار میگرفت و افکارم منسجمتر میشد تا بتوانم بهتر از قبل، علم زندگی کردن را بیاموزم. خدمتها پشتسرهم چیده شده بودند تا مرا قویتر کرده و بسازند. نمیدانم خداوند چه میخواست به من فاطمه ثابت کند که باز خدمتی دیگر از لژیون سردار را به من هدیه داد؛ خدمت خزانهداری سردار!
دلهره داشتم؛ میترسیدم نتوانم این مسئولیت خطیر را به نحو احسن انجام دهم. مسافرم مخالفت کرد و گفت: «چطور میخواهی با این همه مشغله ذهنی، این خدمت را قبول کنی؟» با این حرفها دلهرهام بیشتر شد و میخواستم خدمت را واگذار کنم؛ اما بهیاد کلام گرانبهای استاد جلسه راهنما مسافر کیارش افتادم که میگفتند: «هروقت سر دوراهی قرار میگیرم، کتاب عبور از منطقه ۶۰درجه زیر صفر را باز میکنم و جواب را دریافت میکنم.» من نیز با همان نیت کتاب را گشودم و این جواب را دریافت کردم: «کالا باید باارزش باشد تا به کار تجارت بیاید».
آری این خدمت باارزش، مرا داناتر و استوارتر کرد تا در برابر ناملایماتی که با آن دستوپنجه نرم میکنم، ظرف وجودم بزرگتر از قبل شود تا پذیرش بیشتری داشته باشم. حال میفهمم که خداوند چه چیزی را میخواست ثابت کند؛ اینکه تو میتوانی گوهر وجودی از دسترفتهات را بازپس بگیری و با قدمهای محکمتر گام برداری؛ قوی و قویتر شوی تا با آگاهی و دانایی، سپری بسازی در برابر رفتارها و گفتارهایی که میبینی و میشنوی. خدا را سپاس که این خدمتها، مسئولیتپذیری، برنامهریزی و نظمی را به من هدیه داد تا در زندگی خود به کار گیرم و علم درست زندگی کردن را بیاموزم.
در آخر، تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که برای خدمت هیچ هراسی نداشته باشیم؛ بهقول استاد امین: «در دل ترس برویم، با آن روبهرو شویم و با عشق و محبت خالصانه خدمت کنیم.» خدمتها چیزی نیست جز خدمت به خودمان.
عبادت به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
در اینجا از آقای مهندس و خانم آنی عزیز کمال تشکر را دارم؛ از خالق هستی میخواهم بهترینها را برای ایشان و خانواده محترمشان رقم بزند تا بتوانند به تمام خواستههای قلبیشان برسند.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون اول)
ویرایش: رابط خبری لژیون سردار همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون پنجم)
عکاس: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون پنجم)
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون هفتم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی وکیلی یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
256