چه تلخ است وقتی درد را نمیشناسیم اما از بیمار انتظار داریم خوب شود وقتی نمیدانیم درون جسم چه گذشته چرا تعادلش به هم خورده؟ چرا ذهن خسته شده و چرا ارادهای که روزی برای ساختن زندگی کافی بود دیگر بهتنهایی راه به جایی نمیبرد شاید سالها صورتمسئله را اشتباه نوشته بودیم و برای همین هرچه بیشتر پاک میکردیم ردِ درد پررنگتر میشد.
اعتیاد سالها همین بود مسئلهای که همه از ویرانیهایش میگفتند اما کمتر کسی ایستاد تا بپرسد: در پسِ این ویرانی چه چیزی در وجود انسان فرو ریخته است؟ تا اینکه روزی مردی از میان همین تاریکی برخاست و نخواست اعتیاد را فقط از پشت دیوار قضاوت تماشا کند آقایمهندس دژاکام ایستاد و بهجای ترسیدن از صورتمسئله به عمق آن نگاه کرد جسم را دید، روان را دید، سالهای رفته را دید و مهمتر از همه، انسانی را دید که هنوز جایی در وجودش چراغی برای برگشتن روشن بود و گفت: «بیایید اینبار، بهجای ترسیدن از اعتیاد آنرا بشناسیم.» و از همانجا قصه آرامآرام شکل دیگری گرفت...
صورتمسئله، برای نخستینبار آنطور که باید دیده شد نه با انگشت اتهام که با چشمِ شناخت. فهمیده شد که اعتیاد فقط وابستگی به یک ماده نیست تعادلِ از دسترفته جسم و روان است و برای بازگشت باید راهی ساخت تا جسم بتواند دوباره خودش را پیدا کند از دل همین نگاه راهی متولد شد راهی که امروز آدمهای زیادی در آن آرامآرام از تاریکی فاصله میگیرند و دوباره به سمت زندگی قدم برمیدارند.
امروز هر انسانی که با قدمی آرام بهسوی رهایی میرود ادامه همان نگاهی است که روزی آقایمهندس با شجاعت به یک درد قدیمی انداخت نگاهی که بهجای پاک کردن صورتمسئله آنرا شناخت و برایش راهی ساخت و شاید این یکی از زیباترین حقیقتهای این مسیر باشد اینکه وقتی صورتمسئله را درست بفهمی راهحل دیگر یک رویا نیست میشود مسیری واقعی، آرام و قدمبهقدم مسیری که انتهایش نه فراموشی گذشته که دوباره پیدا کردن زندگی است گاهی برای نجات یک انسان کافی است کسی پیدا شود که بهجای دیدن پایان در میان تمام تاریکیها راه بازگشت را ببیند.
نویسنده: همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم)
رابطخبری: همسفر سحر رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم)
ویراستاری و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فائزه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ملایر
- تعداد بازدید از این مطلب :
291