English Version
This Site Is Available In English

آنچه اعتیاد به من آموخت.

آنچه اعتیاد به من آموخت.

من سال‌ها اعتیاد را فقط از بیرون نگاه می‌کردم؛ از پشت نگرانی‌ها، شب‌های بی‌خوابی، سؤال‌هایی که جوابی برایشان نداشتم و ترس از فردایی که نمی‌دانستم قرار است چه شکلی باشد. من همسفر بودم؛ اما نمی‌دانستم همسفری یعنی چه. فکر می‌کردم اگر مسافرم مواد را کنار بگذارد، همه‌چیز تمام می‌شود. فکر می‌کردم مشکل فقط همان مصرف کردن است و اگر اراده کند، می‌تواند یک روز تصمیم بگیرد و دیگر سراغ مواد نرود.

اما زندگی به من نشان داد که صورت مسئله را نمی‌شود با حدس و قضاوت حل کرد. من در کنار مسافرم، آرام‌آرام فهمیدم که اعتیاد فقط یک رفتار یا یک عادت ساده نیست؛ تخریبی است که جسم و روان انسان را درگیر می‌کند. فهمیدم وقتی سال‌ها مواد جایگزین سیستم طبیعی بدن شده، نمی‌شود یک‌شبه همه‌چیز را از او گرفت و انتظار داشت جسم و روان دوباره مثل روز اول عمل کنند.

و شاید تلخ‌ترین قسمت برای منِ همسفر این بود که مدت‌ها نمی‌دانستم واقعاً با چه چیزی روبه‌رو هستم. گاهی عصبانی می‌شدم، گاهی دلم می‌شکست و گاهی از خودم می‌پرسیدم: «چرا؟ مگر نمی‌تواند؟ مگر دوستم ندارد؟» کنگره ۶۰ برای من فقط مرکز درمانی نبود که مسافرم برای درمان به آنجا آمد؛ جایی بود که من هم آموزش دیدم و تغییر کردم.

یاد گرفتم قبل از اینکه بخواهم او را تغییر بدهم، باید خودم آموزش ببینم. یاد گرفتم همسفر بودن یعنی همراه بودن، نه کنترل کردن؛ یعنی امید دادن، نه بذر ناامیدی پاشیدن؛ یعنی صبر کردن و پذیرفتن اینکه درمان، زمان و مسیر خودش را دارد. من در این مسیر فهمیدم که گاهی یک همسفر، از شدت دوست داشتن، ناخواسته تبدیل به سد راه می‌شود. می‌خواهد زودتر نتیجه بگیرد، زودتر آرام شود و زودتر گذشته را جبران کند؛ غافل از اینکه برای ساختن دوباره، باید زمان داد.

در طول این مسیر فهمیدم اعتیاد فقط مسافرم را از تعادل خارج نکرده بود؛ من هم نقطه تعادلم را گم کرده بودم. او باید جسمش را بازسازی می‌کرد و من باید نگاه و نگرشم را. او باید قدم‌به‌قدم روند درمان را طی می‌کرد و من باید یاد می‌گرفتم بر ترس‌هایم غلبه کنم و به این راه اعتماد داشته باشم.

امروز وقتی کلمه‌ «اعتیاد» را می‌شنوم، دیگر فقط یک مصرف‌کننده را نمی‌بینم. انسانی را می‌بینم که می‌تواند دوباره خودش را پیدا کند، خانواده‌ای را می‌بینم که می‌تواند آموزش بگیرد و زندگی‌ را می‌بینم که می‌تواند دوباره به تعادل برسد.  حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر نگاه من به اعتیاد تغییر کرده است. روزی اعتیاد برایم فقط ترس، نگرانی و هزاران سؤال بی‌جواب بود؛ اما امروز می‌دانم پشت این واژه، صورت مسئله‌ای وجود دارد که با شناخت و آموزش می‌توان مسیر رهایی را در آن پیدا کرد.

من به‌عنوان یک همسفر، در این مسیر چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ از صبر و محبت گرفته تا شناخت جسم و روان و مهم‌تر از همه، شناخت خودم. حالا که مسافرم به درمان رسیده، وقتی به روزهای گذشته نگاه می‌کنم، بیشتر از هر چیز به مسیری فکر می‌کنم که ما را از آن همه نگرانی به آرامش رساند.

برای من «صورت مسئله اعتیاد» فقط یک موضوع آموزشی نیست؛ خاطره‌ روزهایی است که نمی‌دانستم چه اتفاقی در حال افتادن است و امروز خوشحالم که به جای تسلیم شدن در برابر ترس، فرصت پیدا کردم حقیقت را بشناسم. شاید اگر آن روزها صورت مسئله را می‌دانستم خیلی از اشک‌ها زودتر تبدیل به لبخند می‌شدند؛ اما امروز قدر همین مسیر را می‌دانم چون به من یاد داد: گاهی شناختنِ درستِ یک درد، همان چیزی است که راه رسیدن به آرامش را به ما نشان می‌دهد.

نویسنده: همسفر فاطمه.م رهجو راهنما همسفر زهرا ( لژیون ششم )
رابط خبری: همسفر طاهره رهجو راهنما همسفر زهرا ( لژیون ششم )
ارسال: همسفر فاطمه‌.م رهجو راهنما همسفر زهرا ( لژیون ششم ) دبیر سایت
همسفران نمایندگی یحیی زارع میبد
 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...