امید
در کورهراه زندگی، ندیدم جز تاریکی؛
امید و آرزو تاریک، زندگی تاریک و چشمانداز شکوفایی آینده چون ظلمت.
در کنار اجتماع مردم، رنگی و پرنشاط، من خالی از رنگ اما خمیده؛
هستم، اما نیستم. میدانم، اما نادانم. میتوانم، اما توانی برای عمل ندارم.
در گذر عمر، در فکر چاره بودم؛
چرا هر تیر به سنگ میخورد؟ چرا هر دری بسته و هر کوچهای بنبست است؟
گویی چشم دلم کور شده؛ همهچیز هست و من کورم.
دنیا تاریک و سرد شد و ناامیدی سرمست شد.
دست به آسمان بلند کردم و اسماعیل خواستار رحمت خداوند شد.
دست پایین آمد و چون از انتهای افق برگشتم، مشعلی روشن نمایان شد.
راه را برگزیدم و عازم نورش شدم. مقصد من معبدی بزرگ بود؛ کنگره ۶۰.
دیدگانم ابتدا بر تاج هلالی معبد خیره شد. دروازه باز شد و عابدان، همه سفیدپوش، در آنجا بودند. هنگام ورود، عابدی به سویم آمد، خندان بود و دستم را گرفت. دستانش گرم بود! امید مرا در خود گرفت و شنیدم که ناله شیطان بالا گرفت.
عابد گفت: «ما همه پیری داریم؛ مهندس دژاکام. راه را از پیر خود میآموزیم و از او پیروی میکنیم تا به دیار وصل و عاشقی برسیم. چهارده وادی داریم و برای رسیدن به خالق خود، سه سفر و سیر و سلوک داریم.
در سفر بدوی، باید توشهای داشته باشیم؛ پس در طول سفر، توشه را نباید خالی بگذاریم.»
حال، فصلی گذشت و نفس اسماعیل قرار گرفت. گویی آرامش بر تنم نشست.
تا گذر، ثلث دیگری باقی مانده است؛ اما بیقراری دیگری مرا فرا گرفته است. این بیقراری، شوق وصال آن پیر گرانقدرِ معبد است.
نگارش: مسافر اسماعیل (لژیون یکم)
عکس: مسافر علیرضا (لژیون هشتم)
ارسال: مسافر احسان
- تعداد بازدید از این مطلب :
148