English Version
This Site Is Available In English

سفر هزار فرسنگی با اولین قدم آغاز می‌شود

سفر هزار فرسنگی با اولین قدم آغاز می‌شود

من تصور می‌کردم که فرمان زندگی‌ام را در دست دارم و فکر می‌کردم خودم انتخاب می‌کنم، خودم تصمیم می‌گیرم، لذت می‌برم و زندگی می‌کنم؛ اما نمی‌دانستم از چه‌زمانی، آن «من» که تصور می‌کردم تصمیم‌گیرنده است، خودش اسیر شده است. نمی‌دانستم از چه‌زمانی صدای عقل، آرام‌آرام در میان صداهای دیگر گم شد؛ صداهایی که فوری‌تر و بلندتر بودند و اجازه نمی‌دادند درست فکر کنم و درست انتخاب کنم. شب‌هایی را به یاد می‌آورم که روبه‌روی آینه می‌ایستادم و به چشم‌های خودم نگاه می‌کردم، اما دیگر خودم را نمی‌شناختم. نگاه مادرم را هم به یاد می‌آورم؛ نگاهی که دیگر در آن توبیخ نبود، بلکه خستگی و ترسی بود که بارها و بارها تکرار شده بود. دروغ‌هایی را که به خودم می‌گفتم، خوب به یاد دارم؛ قبل از این‌که به دیگران دروغ بگویم، به خودم می‌گفتم: که «فردا تمامش می‌کنم» و «این بار آخر است»؛ اما هر بار این جمله‌ها کمی بیشتر از قبل بی‌معنا و توخالی می‌شدند.

بدترین قسمت ماجرا این نبود که چیزهایی را از دست داده بودم؛ بدترین قسمت این بود که خودم را گم کرده بودم و حتی نمی‌دانستم از کجا باید به دنبال خودم بگردم. امروز می‌فهمم که دلیل بسیاری از این اتفاقات، این بود که من هیچ‌گاه صورت مسئله اعتیاد را به‌درستی نشناخته بودم. نمی‌دانستم برای رهایی از بند مواد مخدر، ابتدا باید مبدأ و مقصد را بشناسم و بدانم در چه نقطه‌ای ایستاده‌ام و قرار است به کجا برسم. تا این‌که یک روز، دستی به سوی من دراز شد؛ دستی بدون قضاوت، بدون سرزنش و بدون آن نگاه‌هایی که سال‌ها به آن‌ها عادت کرده بودم. کسی روبه‌رویم قرار گرفت که خودش این مسیر را طی کرده بود و می‌توانست بگوید: «من تو را می‌فهمم و تو تنها نیستی.» آن روز فهمیدم که برای برگشتن، فقط خواستن کافی نیست؛ باید راه را شناخت، آموزش گرفت و قدم‌به‌قدم حرکت کرد.

فهمیدم عقل، اگر آموزش ندیده باشد و راه را نشناسد، شاید نتواند مرا از این تاریکی بیرون بیاورد؛ اما وقتی در مسیر درست قرار بگیرد، می‌تواند راه را نشانم بدهد و کمکم کند تا دوباره خودم را پیدا کنم. قدم اول برای من، سخت‌ترین قدم عمرم بود؛ نه فقط به این دلیل که مسیر سخت بود، بلکه به این دلیل که باید دوباره به خودم اعتماد می‌کردم؛ به همان انسانی که سال‌ها بود خودم او را شکسته بودم. آن روزها به من گفتند: «سفر هزار فرسنگی با اولین قدم آغاز می‌شود و تو آن قدم را برداشته‌ای.» شاید آن زمان معنای این جمله را به‌طور کامل درک نمی‌کردم، اما امروز می‌فهمم که همین قدم‌های کوچک و پیوسته بودند که مرا از جایی که ایستاده بودم، به جایگاهی رساندند که امروز در آن قرار دارم. مسیر برای من فقط رسیدن به مقصد نبود؛ خود مسیر، پر از آموزش، شناخت و دوباره ساختن خودم بود.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، دیگر با شرم به آن روزها نگاه نمی‌کنم. با گذشته‌ام آشتی کرده‌ام؛ چرا‌که می‌دانم همان روزها نیز، بخشی از مسیر زندگی من بوده‌اند و مرا به جایی رسانده‌اند که امروز در آن ایستاده‌ام. امروز می‌توانم بایستم، نفس عمیق بکشم و با تمام وجود بگویم که راه را پیدا کرده‌ام. حالا اگر کسی در تاریکی ایستاده باشد، اگر کسی خودش را گم کرده باشد و فکر کند دیگر راه برگشتی وجود ندارد، می‌توانم دستم را به سوی او دراز کنم و بگویم: «راهی هست. من این راه را آمده‌ام؛ تو هم می‌توانی.»

رابط خبری: همسفر مائده رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون ششم)
نویسنده: همسفر حمیده رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون ششم)
عکاس: همسفر نازیلا رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی وحید

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...