English Version
This Site Is Available In English

رهایی جاری شدن در رودخانه‌ عشق

رهایی جاری شدن در رودخانه‌ عشق

وقتی در اعماقِ بی‌پایانِ تاریکی‌ها فرو می‌روی، جایی که هیچ نوری برای تابیدن نیست و هیچ صدایی برای آرامشِ جان به گوش نمی‌رسد، آرام‌آرام به کنجی از خلوتِ خویش پناه می‌بری. در آن سکوتِ سهمگین، بی‌آنکه بدانی، افسردگی همچون مِه غلیظ بر جانت می‌نشیند، آن‌قدر که دیگر حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نداری. اگر در حصارِ زندگیِ متأهلی باشی و فرزندی در کنار داشته باشی، تمام زیبایی‌های قد کشیدنِ او و تمام شور و هیجانِ کودکی‌اش، در پشتِ دیوارهای سربیِ اندوهِ تو رنگ می‌بازد و کور می‌شود. زندگی می‌گذرد، بی‌رحمانه و تند؛ تو در غبارِ ناامیدی، بی آنکه بفهمی، پیر می‌شوی و فرزندت این میوه‌ی جان از مرزِ کودکی می‌گذرد، نوجوان می‌شود و جوان. آنگاه است که گویی پتکی سنگین بر سرت فرود می‌آید؛ او با نگاهش به تو می‌گوید که من نفهمیدم چه شد؛ چطور آن سال‌های طلایی گذشت؟ وقتی که باید در کنارم می‌بودی، غایب بودی. وقتی که باید بذرِ زندگی و اعتماد‌به‌نفس را در جانم می‌کاشتی، تنها خستگی و بغض نثارم کردی.

آری، تاریکیِ اعتیاد، همین است، با اعصاب و روانِ تو زندگی می‌کند، تو را در گردابِ بیماری، درد و استیصال غرق می‌کند و خانواده‌ات را در طوفانی از سردرگمی، سرخوردگی و حالِ بد گرفتار می‌سازد؛ اما مگر نه این است که زندگی، خودِ طراوت است؟ مگر نه این است که هستی، لبریز از شیرینی است، اگر بدانی و بخواهی که زندگی کنی؟ خوشا به حالِ آن‌کس که می‌داند تاریکی همیشگی نیست؛ که می‌داند برای رهایی، هزاران راهِ روشن گشوده است. مهم‌ترین حقیقت این است که خودت باید بخواهی؛ باید اراده کنی و گام در مسیر بگذاری. وقتی عزمِ حرکت کنی، آن‌گاه دست‌های نامرئیِ یاری از آسمان و زمین به سویت می‌آیند، راه، یکی‌یکی باز می‌شود و تمامِ کائنات، اسبابِ رهایی‌ات را مهیا می‌کنند.

این همان درسی بود که من از لحظه‌ی ورود به کنگره ۶۰ با تمام سلول‌های وجودم دریافتم که آنچه می‌تواند به دادم برسد، تنها و تنها خودِ من هستم. این حرکتِ ارادیِ من است که دست‌های مهربان را برای یاری‌ام فرامی‌خواند و حالا، آن‌گاه که من به ساحلِ روشنایی رسیده‌ام، دلم شاد است و لبریز از شوق که دست‌های دیگران را بگیرم و آن‌ها را نیز به سوی نور دعوت کنم. اگر در خودم توانایی‌اش را ببینم با تمام وجود خدمتگزار خواهم بود. با خواندنِ کتابِ شریفِ «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» و مرورِ سرگذشتِ مهندس حسین دژاکام و آن مسیرهای صعب‌العبور و طاقت‌فرسایی که طی کردند تا خویش را از بندِ تاریکی، وابستگی و بیماری برهانند، به تأمل وامی‌روم. او که به نور رسید، دست‌ها را یکی پس از دیگری گرفت و به روشنایی رساند و من در برابرِ این عظمت، به این می‌اندیشم که به‌عنوان کسی که در مسیرِ ناهموارِ زندگی‌ام، چراغی برایم روشن شد، چگونه باید ادایِ دِین کنم؟ در «وادی چهاردهم» آموختم که برای ادایِ دِین، باید عاشق بود؛ باید عشق ورزید و در قلبِ هر انسانی، زیبایی‌های نهفته‌اش را جستجو کرد تا بتوانم به آرامش برسم و این آرامش را به دیگران نیز هدیه دهم. رهایی، تنها برای خود بودن نیست؛ رهایی، جاری شدن در رودخانه‌ی عشق و خدمت به انسان‌هایی است که هنوز در پیِ نور می‌گردند و در این مسیر، همه‌ی ما قطره‌هایی هستیم که به اقیانوسِ بی‌پایانِ نور می‌پیوندیم.

نویسنده و رابط خبری: همسفر صنم رهجوی راهنما همسفر زینت (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: راهنما تازه واردین همسفر زهرا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پاسارگاد

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...