این دلنوشتهای درباره زندگی من و گزارشی از روزهای قبل و پس از آشنایی من با کنگره است. زمانی که متوجه شدم همسرم مصرفکننده است، گویی تمام دنیا روی سرم فرو ریخت. چنان احساس ناامیدی و بدبختی به من دست داد که برای لحظاتی، تنها راه رهایی را در پایان دادن به زندگی میدیدم و به خودکشی فکر میکردم. شاید در آن زمان گمان میکردم دارم درست فکر میکنم، اما حقیقت این بود که دردهایم، تفکر من را به تاریکی کشانده بود.
در این مسیر، سختیهای بسیاری را تحمل کردم و راههای مختلفی را آزمودم. میکوشیدم به هر نحوی همسرم را تغییر دهم یا او را ترک دهم و اگر موفق نمیشدم، راه جدایی را برگزینم؛ اما گویی هیچیک از این مسیرها به نتیجه نمیرسید. او را نزد پزشکان متعددی بردم، اما هر بار که موضوع مصرف را مطرح میکردم، او با سوگندهای مکرر، همهچیز را انکار میکرد. من نیز با قلبی امیدوار، قسمهای او را باور میکردم و با خود میگفتم: اگر واقعاً مصرفکننده باشد، طلاق میگیرم؛ اما باز با هر وعده و سوگند، دوباره به زندگی ادامه میدادم.
روزهایم در جستوجو و تردید میگذشت؛ تلفن همراهش را چک میکردم، لباسهایش را میگشتم و هر بار که موادی پیدا میکردم و به او نشان میدادم، میگفت: «اینها متعلق به من نیست، مال شخص دیگری است.» اگر تمام دریاها جوهر و تمام درختان جهان کاغذ شوند، باز هم برای توصیف رنجها، واژگان ناتوان خواهند بود.
در اوج ناامیدی، لطف خداوند جاری شد و همسفر نصرت، کنگره را به ما معرفی کردند؛ ایشان که شاهد رهایی پسر خود بود، با مهربانی به من گفتند: «بیا.» من و همسرم وارد کنگره شدیم و روزبهروز به حال خوش نزدیکتر شدیم. زندگی ما دگرگون شد و آرامش، دوباره به خانهمان بازگشت. از طریق آموزشها آموختم که چگونه با آگاهی و درستی با همسرم رفتار کنم.
اکنون یازده سال و پنج ماه است که به کنگره میآییم و آموزش میبینیم. امروز دیگر در خانه ما دعوا و آشوبی نیست. من تا ابد مدیون جناب مهندس و خانواده محترمشان، راهنمایم و آن همسفری هستم که مرا در آغوش گرفت و با مشارکتهایش، زندگی مرا دگرگون کرد.
نویسنده: همسفر فردوس رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون نهم)
عکاس: همسفر بتول رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون یازدهم)
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون نهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی خلیجفارس بوشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
19