English Version
This Site Is Available In English

جایی که مواد مخدر در آن درمان می شود؛ همان جا بهشت است.

جایی که مواد مخدر در آن درمان می شود؛ همان جا بهشت است.

سلام دوستان، حسن هستم، یک مسافر…

اولین بار در سال ۱۳۷۰ با مواد مخدر آشنا شدم؛ اما پیش تر نیز، در سنین نوجوانی پیشینه‌ای داشتم. آن روزها، با یکی از قوانین هستی که بعدها در کنگره با آن بیشتر آشنا شدم در چالش بودم، و آن این بود که می‌دانستم بیهوده قدم به هستی نگذاشته‌ام؛ و همین مسئله موجب شده بود همواره بی‌قراری‌ در من موج بزند. گاهی اوقات که به مجالس مذهبی یا عرفانی می‌رفتم، باز هم این بی‌قراری با من بود.

پدرم یک فرد بازاری است. در آن زمان که من نوجوانی بیش نبودم، پدرم مصرف‌کننده تریاک بود، ولی به‌صورت معقول؛ به قول آقای مهندس (بکش و بکش)، همیشه به یک اندازه معینی مصرف می‌کرد. صبح‌ها به بازار می‌رفت و وقتی به خانه برمی‌گشت، خلوتی برای خود داشت که با تعدادی گلدان و پرنده آذین شده بود. بعدازظهرها به آنجا می‌رفت و مقداری که معین بود مصرف می‌کرد. ولی من همیشه با این مسئله مشکل داشتم، به همین دلیل با او بگومگو می‌کردم که این چیست که مصرف می‌کنی؟ بعدها متوجه شدم چون صورت مسئله اعتیاد را نمی‌دانم و فهمی از بیماری اعتیاد ندارم، همیشه او را ناراحت می‌کردم. پدرم هیچ‌گاه به من اعتراض نکرد و چون می‌دانست من ناراحت می‌شوم، تصمیم گرفته بود وقتی منزل نباشم مصرف کند.

دست روزگار در سال ۱۳۷۰ طوری صفحه بازی را برایم چید که من برای اولین بار تریاک مصرف کردم. همین کشیدن باعث شد مانند آهنی که به آهنربا می‌چسبد، من هم به تریاک بچسبم و در عین ناباوری به یک مصرف‌کننده بدل شوم. ولی باعث شد آرام شوم و از بی‌قراری خارج شوم؛ طوری شد که گویی گمشده خود را پیدا کرده بودم. چند صباحی با خوشحالی سوار بر مرکب تریاک بودم و لذت می‌بردم؛ چون مستقل بودم، به جایی جوابگو نبودم و منبع درآمدی داشتم. هر چقدر که مادر و خواهرانم با گریه و زاری از من می‌خواستند که دست بردارم، گوش شنوایی نبود. فکر می‌کردم مراد خود را پیدا کرده‌ام؛ مانند هر شخص مصرف‌کننده‌ای که غرق در مصرف مواد می‌شود، آن‌قدر در باتلاق مواد فرو رفتم که حتی متوجه تولد اولین فرزندم در سال ۷۵ نشدم؛ طوری که سه روز بعد از آنکه همسرم به اتفاق دخترم از بیمارستان ترخیص شدند، تازه متوجه شده بودم.

این رویه ادامه داشت تا در سال ۸۰ متوجه شدم دیگر مواد تمام امورات مرا در دست گرفته است؛ یعنی دیگر من سواره نیستم، حالا مواد مخدر سواره است و من به دنبال او. حالا دیگر داستان کاملاً فرق کرده بود. تازه متوجه شده بودم که در چه مخمصه‌ای افتاده‌ام. کار به جایی رسید که هر که هر چه می‌گفت، من انجام می‌دادم؛ از سقوط آزاد گرفته تا استراحت مطلق در منزل. همه می‌گفتند درست می‌شود. هر راهی که می‌شد امتحان کردم؛ از مسافرت خارجی تا طب سوزنی هم رفتم، ولی نشد. قبلاً روح و روانم خراب بود، ولی حالا مشکل دو تا شده بود؛ جسمم هم خراب شده بود.

جالب این بود که مقصد را می‌دانستم که درمان اعتیاد است، ولی مبدأ را نمی‌شناختم. این داستان تا جایی ادامه پیدا کرد که مصرف من شد روزانه ۳۰ گرم تریاک با وافور و ۶ گرم شیره هم در روز می‌خوردم. ولی شب و روزم جهنم بود. هیچ‌گاه متوجه نشدم که دخترم کی به دانشگاه رفت و شد پرستار. همیشه تصور می‌کردم چون از لحاظ مالی خانواده خود را تأمین می‌کنم، پس حق پدری را ادا کرده‌ام. ساختمانی ساخته بودم که یک باب مغازه هم داشت و به‌عنوان دفتر کار از آن استفاده می‌کردم. در همسایگی دفتر کار من، یک املاک بود که یک پیرمرد با پسرش در آن مشغول به کار بودند. من هر روز که به دفتر می‌آمدم، از روی ادب و احترام همیشه با او سلام می‌کردم، ولی هیچ‌گاه جوابی نمی‌شنیدم. بعد از گذشت دو سال، یک روز مرا به ناهار دعوت کرد که باعث تعجب من شد. در ابتدا از رفتن سر باز می‌زدم، ولی به اصرار او رفتم. بعد از صرف ناهار، کرکره مغازه را پایین کشید و یک پیک‌نیکی را آورد با سیخ و سنجاق. ولی من هیچ‌گاه به این روش مصرف نکرده بودم. به من گفت: «شما بکش تا من نماز بخوانم.» گفتم: «مگر خودتان نمی‌کشید؟» در جواب گفت: «من آن‌قدر کشیده‌ام که دارم بالا می‌آورم.» مقداری که استفاده کردم، دیدم جنس خوبی نیست و مجبور شدم جنس خود را از جیبم درآورم تا مصرف کنم. حدوداً تا ساعت ۴:۳۰ مشغول بودم. بعد گفت: «برویم؛ می‌خواهم ببرمت به همان جایی که گفتم، می‌گویند بهشت.» مرا آورد جلوی شعبه وحید و به من گفت: «اینجا بهشت است و بیرون جهنم! حالا خود دانی؛ یا به بهشت وارد شو و یا در جهنم خود بسوز.» سؤال کردم: «اینجا کجاست؟» گفت: «جایی که اعتیاد را درمان می‌کنند.» بعدها متوجه شدم خودش هم جزو اولین کسانی بوده که نزد آقای مهندس رفته و درمان شده است. وارد شدم، سه جلسه تازه‌واردین را سپری کردم و بعد از انتخاب راهنما، متوجه شدم که مبدأ را پیدا کرده‌ام. تازه فهمیدم رسالتی که از جوانی پی آن بودم، برایم مشخص شد.

و از آن تاریخ به بعد با خودم قسم یاد کردم تا روزی که زنده هستم و اذن صادر می‌شود، خدمتگزار خلق خدا باشم. بعد از درمانم هم بلافاصله در اوتی شروع به خدمت کردن شدم؛ ۵ سال و اندی در اوتی خدمت کردم و بعد از آن هم توفیق شد تا در لژیون به‌عنوان راهنما خدمت کنم.

خداوند را هزاران بار شاکرم که در آخر امر، امر اول اجرا شد؛ هم رسالتم مشخص شد و هم روح و روانم آزاد. تمام زندگیم به من برگشت و در کنار تمام این عنایات خداوند، توفیقی حاصل شد تا همسفرم هم به کنگره بیاید و در جایگاه راهنمایی مشغول به خدمت شود. امروز زندگی خیلی خوبی داریم.

امیدوارم این صحبت‌های من که تماماً از جان و دل بود، بتواند برای هر کسی که می‌خواهد در مسیر درمان و بهبودی قدم بردارد، تأثیرگذار و پر از فایده باشد. انشاءالله.

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...