وقتی متوجه سایه تاریک اعتیاد در زندگیام شدم، تصور میکردم یک مشکل اخلاقی است که اگر بیشتر تلاش کنم، بیشتر محبت کنم یا بیشتر دعا کنم همه چیز درست میشود. نمیدانستم که صورت مسئله را نمیدانم.
سالها در تاریکی دست و پا زدیم. من گاهی التماس میکردم و گاهی سرزنش. مسافرم از یک طرف قول میداد که ترک کند و از طرف دیگر برگشت میکرد به مواد. چرخهای بیپایان بود از امید و ناامیدی. هر بار که مواد را کنار میگذاشت، فکر میکردم این بار فرق دارد. و هر بار که برمیگشت، یک تکه از وجودم میسوخت. نمیفهمیدم چرا ارادهاش کافی نیست. نمیفهمیدم چرا عشق من کافی نیست.
تا اینکه با کنگره۶۰ آشنا شدیم. آنجا برای اولین بار شنیدم که اعتیاد یک ضعف اخلاقی نیست. یک بیماری است. بیماری که ریشه در جسم، روان و جهانبینی دارد. آنجا با صورت مسئله اعتیاد آشنا شدم؛ متوجه شدم که در بدن هر انسان سیستمی وجود دارد به نام سیستم ایکس، سیستمی که مخدر درونی تولید میکند.
اعتیاد یعنی وقتی مخدر بیرونی جای مخدر درونی را میگیرد و آن سیستم از کار میافتد. این را که فهمیدم، تازه فهمیدم چرا او نمیتوانست تصمیم بگیرد و ترک کند. مسئله فقط اراده نبود، غیرت نبود، مسئله یک سیستم به هم ریخته بود.
همسفر بودن یعنی چه؟ یعنی من هم باید سفر کنم. نه با مواد، بلکه با آگاهی. در کنگره یاد گرفتم که درمان یک مثلث است: جسم، روان و جهانبینی. اگر یک ضلع را رها کنی، مثلث به هم میریزد. من هم باید ضلع جهانبینی خودم را میساختم. باید یاد میگرفتم که چطور نگاه کنم، چطور حرف بزنم، چطور ببخشم. باید یاد میگرفتم که او یک مسافر است و من یک همسفر هستم. هر دو در یک سفریم، اما هر کدام با کولهبار خودمان.
آن روزی که مسافرم اولین دوز OT را دریافت کرد، نمیدانستم چه اتفاقی میافتد. فقط میدانستم که این شربت، این اپیوم تینکچر، با تمام چیزهایی که تا حالا دیده بودم فرق دارد. این دارو حسابشده است با دوز مشخص با نظارت راهنما با روش DST، همان روش تدریجی آقای مهندس دژاکام که بدن را آرامآرام به تعادل برمیگرداند، نه با شوک، نه با فشار. یازده ماه طول میکشد. این سفر یک سفر تدریجی از تاریکی به سمت نور است.
من در جلسات کنگره۶۰ نشستم، شنیدم، نوشتم، گریه کردم، خندیدم و فهمیدم که فقط او بیمار نبود؛ من هم زخم داشتم. سالها زندگی با اعتیاد، خودم را هم فرسوده کرده بود. اعتمادم را از دست داده بودم آرامشم را از دست داده بودم؛ حتی امید هم نداشتم. کنگره به من یاد داد که این زخمها هم قابل درمان هستند، که من هم باید خودم را بسازم. همسفر بودن یعنی همراه بودن، نه فقط تماشاگر بودن.
امروز که به عقب نگاه میکنم، آن سالهای تاریک مثل یک کابوس دور به نظر میرسند. مسافرم حالا در سفر دوم است. راهنما شده. من هم جهانبینیام را عوض کردهام. یاد گرفتهام که به جای قضاوت، درک کنم. به جای ترس، اعتماد کنم. به جای کنترل، رها کنم. کنگره۶۰ صورت مسئله را برایم روشن کرد، صورت مسئلهای که سالها اشتباه خوانده بودم.
حالا میدانم که اعتیاد پایان راه نیست. اگر صورت مسئله را درست بفهمی، اگر مثلث درمان را کامل پیش ببری، اگر همسفر واقعی باشی، رهایی ممکن است. این معجزه کنگره۶۰ است. معجزهای که برای من و مسافرم و هزاران خانواده دیگر اتفاق افتاده است. و من هر روز خدا را شکر میکنم که در این مسیر قرار گرفتم.
نویسنده: راهنما همسفر زهرا
رابط خبری: مرزبان خبری همسفر زهره
ویرایش و ارسال: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
همسفران نمایندگی سالار
- تعداد بازدید از این مطلب :
67