به نام قدرت مطلق الله
در این روزگار، دورهمیهای خانوادگی و ارتباطات حضوری بهخاطر مشکلات و مشغلههای زندگی کمتر شده است. بیشتر وقت ما در فضای مجازی میگذرد و گاهی گوشی جای خالی آدمها را برایمان پر میکند. هر سؤالی داشته باشیم، سریع گوشی را برمیداریم و از گوگل یا هوش مصنوعی، دنبال جواب میگردیم؛ اما من با وجود سالها کار و سروکار داشتن با کامپیوتر و اینترنت، هیچوقت نام کنگره۶۰ را ندیده بودم؛ حتی نمیدانستم در شیراز مکانی هست که روزی قرار است امید را به زندگی من و خانوادهام برگرداند. قبل از ازدواج، هیچ اطلاعی از اعتیاد مسافرم نداشتم و وقتی از او پرسیدم: سیگار میکشی؟ گفت: نه. آن روز حتی یک درصد هم فکر نمیکردم روزی اعتیاد وارد زندگی من شود و آرامش خانهام را از من بگیرد.
در دوران عقد یک روز قرص متادون را در وسایلش دیدم و فکر کردم شاید قرص اعصاب باشد. با خودم گفتم: او از نوجوانی پدرش را از دست داده و در شهری دیگر تنها درس خوانده و کار کرده، شاید دلیل دیگری دارد. یک سال و نیم از ازدواجمان گذشته بود و هنوز قرصها را میخورد و هر بار که میپرسیدم، از جواب دادن طفره میرفت و میگفت: اگر قرص را نخورم نمیتوانم کار کنم و من، بیخبر از حقیقت، حرفش را باور میکردم، تا اینکه یک روز جلوی داروخانه پیاده شد و من در حالی که پسر کوچکم در آغوشم بود، وارد داروخانه شدم، گفتم: قرص متادون میخواهم و مسئول داروخانه گفت: فقط با نامه علوم پزشکی به بیماران خاص میدهیم؛ همانجا مردی به من گفت: متادون برای معتادان است و وقتی مواد مصرف نکنند، این قرص را میخورند. همان چند کلمه کافی بود تا دنیای من فرو بریزد و بفهمم پشت آن قرصها چه حقیقت تلخی پنهان شده است.
با خودم میگفتم: چرا قبل از ازدواج نفهمیدم؟! چرا کسی به من نگفت و چرا من بیخبر وارد چنین زندگی شدم؟! سالها گذشت و من با گریه، التماس، قهر، نذر و نیاز و حتی کمک گرفتن از خانوادهاش تلاش کردم مسافرم مواد را کنار بگذارد؛ اما هیچکدام نتیجه نداشت و من هر روز بیشتر خسته، شکسته و ناامید میشدم، تا اینکه سال ۱۳۹۵ بستهای شیره را در خانه دیدم و حتی نمیدانستم چیزی که میبینم چیست. خواهرم گفت: این شیره است و من تازه فهمیدم اعتیاد مسافرم چیزی بسیار فراتر از آن چیزی است که تصور میکردم، تا آن روز شیره و تریاک را از نزدیک ندیده بودم و نه حتی بوی مواد را میشناختم. از آن روز تمام زندگیم، نجات مسافرم شد؛ اما نمیدانستم با زور و اجبار نمیشود انسانی را از تاریکی بیرون آورد.
مدتها گریه میکردم و از خودم میپرسیدم: چرا زندگی من اینطور شد و چرا این بلا سر من و خانوادهام آمد؟ من همهچیز داشتم، خانه و فرزند و کار داشتم؛ اما چیزی که نداشتم آرامش بود و نمیتوانستم از زندگیم لذت ببرم. تا اینکه خردادماه سال ۱۴۰۰ اتفاقی افتاد که هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، قلبم از ترس میلرزد. دختر دوسالهام یک شب قرص متادونی را که روی فرش افتاده بود، در دهانش گذاشته و بهخاطر تلخی آن بیرون آورده بود. من هیچچیز نمیدانستم و فقط موقع خواب دیدم شیر را از دهانش بیرون آورد، انگار چیز تلخی خورده باشد. وقتی صبح میخواستم سر کار بروم، دیدم دخترم در خواب نفسهای عجیبی میکشد و هرچه صدایش کردم، بیدار نشد. با خودم گفتم: شاید خسته است و نمیدانستم همان چند ثانیه تماس قرص با دهانش میتواند جان دخترم را به خطر بیندازد. ظهر مسافرم زنگ زد و گفت: بیا بیمارستان! گفتم: برای چه؟ گفت: پرستارها میگویند بچه با قرص مسموم شده است؛ بعد از آزمایشها فهمیدند متادون وارد بدن دخترم شده و همان تماس کوتاه باعث جذب آن شده است.
سه شبانهروز بالای سر دخترم در بیمارستان نشستم به پرستارها گفتم: میشود دخترم را مرخص کنید؟ آنها میگفتند: ممکن است هوشیاریش را از دست بدهد. با خودم میگفتم: اگر اتفاقی برای دخترم بیفتد، چگونه خودم و مسافرم را تا آخر عمر ببخشم؟! در همان بیمارستان دختران نوجوانی را دیدم که با قرص متادون قصد خودکشی داشتهاند و دیدن آن صحنهها بیشتر دلم را به درد میآورد. آن سه شبانهروز برای من مثل یک عمر گذشت؛ اما خداوند دوباره دخترم را به آغوشم برگرداند و به من فرصت نفس کشیدن داد. خدا را شکر میکنم که دو ماه بعد، از طریق یکی از دوستان مسافرم با کنگره۶۰ آشنا شدیم و أذن ورود ما صادر شد. آن روز نمیدانستم این آشنایی قرار است ما را از دل تاریکی به سمت روشنایی و آرامش هدایت کند. امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم درست از جایی که فکر میکردم دیگر هیچ راهی نداریم، خداوند دری به سوی امید به رویمان باز کرد.
از تمام خدمتگزاران سایت کنگره که بیهیاهو و با دل و جان خدمت میکنند، صمیمانه تشکر میکنم. شاید کسی در شهری باشد که کنگره در آنجا شعبهای ندارد؛ اما با دیدن یک مطلب در سایت، چراغی در دلش روشن شود. شاید همین خدمت پنهان، دست انسانی را بگیرد که در تاریکی نشسته و هیچ راهی برای نجات خودش و خانوادهاش نمیبیند. این عزیزان شاید در صحنه دیده نشوند؛ اما خدمتشان میتواند آغاز یک زندگی دوباره برای یک انسان و یک خانواده باشد. این هفته را به همه خدمتگزاران سایت تبریک میگویم و از زحمات خالصانه آنها از صمیم قلب تشکر میکنم؛ همچنین از همسفر رخساره عزیز که دلسوزانه، صبورانه و با پشتکار راهنمایی میکنند، تشکر و قدردانی میکنم.
امیدوارم پیام کنگره به گوش تمام انسانهایی که در دام اعتیاد گرفتارند، برسد و هیچ خانوادهای دیگر طعم تلخ این ترس و نگرانی را نچشد. امروز وقتی به دخترم نگاه میکنم، خدا را شکر میکنم که آن روز سخت پایان زندگی ما نبود؛ بلکه آغاز راهی برای رسیدن به آرامش شد. آرزو میکنم هیچ مادری نیمهشب با ترس بالای سر فرزندش بیدار نماند و هیچ کودکی قربانی ناآگاهی بزرگترها نشود. خدا را شکر میکنم که کنگره۶۰ به ما آموخت برای رسیدن به آرامش، باید آموزش ببینیم، صبر کنیم و قدمبهقدم حرکت کنیم. از خداوند میخواهم پیام کنگره به دورترین نقاط برسد و دست تمام انسانهای گرفتار را بگیرد. انشاءالله سایه مهندس و خانواده محترم ایشان و آموزشهای ارزشمندشان همیشه بر سر ما مستدام باشد و چراغ این راه برای همیشه روشن بماند.
نویسنده و رابط خبری: راهنما همسفر مهسا (لژیون نهم)
ویرایش و ارسال: همسفر رخساره نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تختجمشید شیراز
- تعداد بازدید از این مطلب :
260