English Version
This Site Is Available In English

شکوفه‌های سفید

شکوفه‌های سفید

یادم هست روزی که در تاریکی‌ها بودم و در زندگی خود هیچ احساس خوشبختی نداشتم و در اثر فکر‌های بی‌خود و نگرانی‌های بیش از حد همیشه در ترس زندگی می‌کردم. تا اینکه یک شب در خواب باغی را دیدم که پر از درخت‌های خشک بود، انگار زمستان بود، آری ۶۰ درجه زیر صفر.

من و خواهر مسافرم و مسافرم از میان درخت‌ها عبور می‌کردیم و صدای فرزندانمان هم می‌آمد، آن لحظه بچه‌ها را نمی‌دیدم، فقط صدای آن‌ها را می‌شنیدم.
یک مرتبه اتفاق عجیبی افتاد؛ این باغ خشک ناگهان تبدیل به یک باغ پر از شکوفه‌های سفید شد. بسیار زیبا و جذاب، بعضی از این شکوفه‌های سفید مانند پر سفید بود، آری مانند پر عقاب سفید! پر‌های سفیدی که نور بسیار زیبایی داشتند.

از خواب بیدار شدم خیلی تعجب کردم خیلی خواب عجیبی بود. تا این که یکی دو‌ ماه گذاشت و من به کنگره۶۰ دعوت شدم چند جلسه‌ای گذشت، یک روز در جلسه نشسته بودم و ناگهان لباس سفید و شال سفید مسافران و همسفران گرامی من را یاد این خواب انداخت، اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر شد.

من و خواهر مسافرم و مسافرم و فرزندانمان به کنگره۶۰ آمدیم، زمانی که در جلسه و لژیون نشسته‌ام و صدای فرزندانمان را می‌شنوم نا‌خود‌آگاه یاد خوابم می‌افتم.

خدا را بی نهایت شکر، بابت این نعمت عظیم شکر، شکر، شکر.
آری، تمام ترس‌هایم تبدیل به نور شد، دیگر ترسی ندارم. من در کنگره۶۰ یاد گرفتم غیبت نکنم و زندگی کنم. کنگره۶۰ علم زندگی کردن را به من آموخت و یاد گرفتم دوربین زندگی‌ام روی خودم باشد.
آری، الان دارم زندگی می‌کنم.
آری، همه‌ی ما همسفر هستیم.
همسفری با عشق و محبت،
من بیدارشدم از خواب غفلت و نادانی‌،
خدای مهربانم را بی‌نهایت شکر.
من یک کنگره‌‌ای هستم و امیدوارم لیاقت داشته باشم بتوانم بمانم و خدمت کنم.

نویسنده: همسفر آزاده رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه (دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...