گاهی در زندگی، آنقدر در تاریکی قدم میزنیم که فراموش میکنیم اصلاً نوری هم وجود دارد. آنقدر به بنبستها خیره میشویم که تصور میکنیم تمام راهها به پایان رسیدهاند. گاهی آنقدر از خودمان دور میشویم که حتی صدای درونمان را هم نمیشنویم و نمیدانیم از کجا آمدهایم و به کجا میرویم؛ اما درست در همان لحظهای که فکر میکنیم دیگر هیچ راهی نیست، یک نشانه پیدا میشود؛ یک مسیر، یک کلام، یک انسان، یک آموزش یا حتی یک تلنگر کوچک که به ما یادآوری میکند: هنوز راهی هست.
وادی هفتم برای من یادآور همین لحظه است؛ لحظهای که باید بایستم، به مسیر گذشتهام نگاه کنم و از خودم بپرسم: آیا راهی که آمدهام، همان راهی بوده که باید میآمدم؟ وادی هفتم به من میآموزد که کشف حقیقت فقط با خواستن اتفاق نمیافتد. حقیقت در جایی خودش را نشان میدهد که انسان هم راه را پیدا کند و هم بداند از آن راه چه برداشتی داشته باشد. شاید خیلیها راه را پیدا کنند؛ اما همه نمیتوانند از آن برداشت درست داشته باشند. شاید در کنار یک آموزش قرار بگیریم؛ اما اگر نگاه ما تغییر نکند، همان آموزش هم برایمان بیثمر خواهد بود. شاید دستی بهسوی ما دراز شود؛ اما اگر نخواهیم حرکت کنیم، آن دست نمیتواند ما را به مقصد برساند.
برای من، پیدا کردن راه؛ یعنی پذیرفتن اینکه راهی که تا امروز رفتهام، شاید همیشه درست نبوده است. یعنی شهامت داشته باشم اشتباهاتم را ببینم، بدون اینکه از دیدنشان فرار کنم؛ یعنی بفهمم اگر امروز در نقطهای ایستادهام که دوستش ندارم، بخشی از آن نتیجه انتخابها و حرکتهای خودم بودهاست و چه زیباست روزی که انسان بهجای مقصر پیدا کردن، شروع میکند به پیدا کردن راه.
راهی که شاید در ابتدا سخت باشد، شاید طولانی باشد، شاید پر از آزمون و صبر باشد؛ اما وقتی در مسیر درست قرار میگیری، سختیها هم معنای دیگری پیدا میکنند. دیگر هر درد و رنجی دشمن تو نیست؛ بعضی دردها معلماند. بعضی شکستها پایان نیستند؛ آغاز فهمیدناند. بعضی از دست دادنها، مقدمهی پیدا کردناند و بعضی تاریکیها، فقط برای این هستند که قدر روشنایی را بیشتر بدانیم.
وادی هفتم به من یادآوری میکند که راه فقط یک مسیر بیرونی نیست؛ راهی است که باید در درون خودم نیز پیدا کنم. باید یاد بگیرم که چگونه فکر کنم، چگونه حرکت کنم، چگونه صبر کنم و چگونه از داشتههایم برداشت درست داشته باشم. گاهی انسان سالها بهدنبال تغییر جهان اطرافش است، درحالی که بزرگترین تغییر باید از درون خودش آغاز شود. اگر نگاه من تغییر کند، جهان من هم تغییر خواهد کرد. اگر یاد بگیرم از اتفاقات زندگی درس بگیرم، دیگر هیچ تجربهای کاملاً بیهوده نخواهد بود. من امروز میفهمم که رسیدن، فقط رسیدن به مقصد نیست؛ گاهی خود مسیر، بزرگترین مقصد است.
در این مسیر، هر قدم کوچک ارزش دارد. هر روزی که بهتر از دیروز باشم، یک پیروزی است. هر لحظهای که بتوانم بر نفس خود غلبه کنم، یک قدم به حقیقت نزدیکتر شدهام. هر بار که بهجای ناامیدی، امید را انتخاب کنم؛ یعنی هنوز در مسیر هستم و چه زیباست که در این راه، انسان تنها نیست. گاهی خداوند مسیر را از جایی به ما نشان میدهد که حتی فکرش را نمیکنیم. گاهی یک آموزش، یک استاد، یک راهنما یا یک همسفر، تبدیل میشود به چراغی که مسیر را روشن میکند؛ اما چراغ هرچقدر هم روشن باشد، حرکت کردن با خود من است. هیچکس نمیتواند بهجای من قدم بردارد. هیچکس نمیتواند بهجای من انتخاب کند. هیچکس نمیتواند بهجای من تغییر کند. راهنما میتواند راه را نشان دهد؛ اما رفتن با من است. آموزش میتواند آگاهی بدهد؛ اما تبدیل کردن آگاهی به عمل با من است و مسیر میتواند درست باشد؛ اما برداشت من از مسیر است که نتیجه را میسازد.
شاید راز زیبایی وادی هفتم همین باشد؛ اینکه حقیقت چیزی نیست که فقط دربارهاش بدانیم؛ بلکه باید آن را زندگی کنیم. من باید یاد بگیرم از هر چیزی که در مسیرم قرار میگیرد، برداشتی داشته باشم که مرا به سمت روشنایی ببرد، نه اینکه بیشتر در تاریکی فرو ببرم. اگر امروز سختی دارم، از خودم بپرسم: از این سختی چه میآموزم؟ اگر زمین خوردم، بپرسم: چگونه دوباره بلند شوم؟ اگر چیزی را از دست دادم، بپرسم: چه چیزی قرار است بهدست بیاورم؟ و اگر روزی به موفقیتی رسیدم، بپرسم: چگونه میتوانم این موفقیت را به دیگران هم منتقل کنم؟ زیرا شاید بزرگترین برداشت از یک مسیر، تنها نجات خودمان نباشد؛ شاید روزی برسد که بتوانیم چراغی برای انسانی باشیم که هنوز در ابتدای تاریکی ایستاده است.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون نهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
72