English Version
This Site Is Available In English

زندگی آن‌گونه که من برنامه‌ریزی کرده بودم پیش نرفت

زندگی آن‌گونه که من برنامه‌ریزی کرده بودم پیش نرفت

فکر می کردم اگر درس بخوانم در آینده آدم موفقی می‌شوم و قطعا زندگی خوبی خواهم داشت برای همین کسانی که به خواستگاری‌ام می‌آمدند انتخاب نمی‌کردم و به هدفم فکر می‌کردم ولی زندگی آن‌گونه که من برنامه‌ریزی کرده بودم پیش نرفت به اجبار شرایط ازدواج کردم ولی هر روز از تصوراتم دورتر می‌شدم پیش خودم می‌گفتم لابد زندگی متاهلی همین‌گونه است چاره دیگری ندارم و باید بسوزم و بسازم دلم به حال پدر و مادرم می.سوخت همه شرایط

زندگی‌ام را از آنها پنهان می‌کردم و گاهی وانمود می‌کردم که من خوشبخت هستم و زندگی خوبی دارم ولی این‌گونه نبود؛ تمام افکارم درگیر "کاش" بود. کاش پا به این زندگی نمی‌گذاشتم کاش یک بچه بی‌گناه را درگیر این زندگی نمی‌کردم دیگر توان وانمود کردن نداشتم از زندگی بریده بودم اگر کسی نگاهم می‌کرد متوجه حال دگرگون من می‌شد چاره چه بود؟ چه‌کاری می‌توانستم انجام دهم؛ هیچ کس کمکی، راه حلی پیدا نمی‌کند روزها به همین منوال گذشت

خداروشکر همسرم جایگاه کنگره را در مسیر مکان مصرف می‌بیند و برای کنجکاوی به آنجا می‌رود همان مکان امنی که انگار قطعه‌ای از بهشت هست؛ حال روحی و جسمی خوبی نداشت و درگیر بیماری بود که حال ما را دوچندان بد کرده بود وقتی سفر درمان خود را شروع کرد کم‌کم نور را به زندگی‌مان تاباند زندگی یخ‌ زده‌مان آرام آرام جان تازه‌ای گرفت و نه تنها خودش بلکه من و پسرم هم این سفر را لبیک گفتیم و مهم‌ترین راه زندگی‌مان را در پیش گرفتیم و

خدارو شکر می‌کنم که به آن هدف‌ها و تصورات قبل از ازدواجم دست یافتم. علمی را فرا می‌گیرم که در هیچ دانشگاهی تدریس نمی‌شود و بزرگ مردی سرلوحه زندگی‌مان هست که هر چقدر خداوند را بابت این نعمت عظیم شکر می‌کنم باز هم حق مطلب را ادا نکرده‌ام. خوشحالم که بزرگ‌ترین گره زندگی‌مان به دست ایشان باز شد دستان پرمهر ایشان را می‌بوسم و همیشه دعا‌گوی این مرد بزرگ(مهندس حسین دژاکام) و خانواده محترم ایشان هستم.

 

نویسنده: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون هشتم)

ویرایش‌ و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون سوم) دبیر سایت نمایندگی باباطاهر همدان 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...