حدود ده سال پیش بود؛ من یک پسر چهاردهساله بودم که همراه پدرم وارد کنگره شدم. دلیل آمدنم درمان اعتیاد پدرم بود. آن موقع اصلاً فکر نمیکردم جایی که برای درمان پدرم آمدهام، قرار است کمکم تبدیل به یکی از مهمترین قسمتهای زندگی خودم شود.چیزی که از همان روزهای اول خیلی برایم پررنگ بود، محبت اعضای کنگره بود. آدمهایی که من را نمیشناختند، ولی با محبت با من رفتار میکردند. شاید همان محبتها باعث شد کنگره برای من فقط جایی برای درمان پدرم نباشد.
مسیر درمان پدرم هم همیشه ساده و بیدردسر نبود. وسط درمان، پدرم ورشکست شد و شرایط زندگیمان سخت شد. اما کمکم، در کنار درمان و آموزشهایی که در کنگره میگرفت، زندگی ما هم آرامآرام سر و سامان گرفت.شاید آن روزها خودم معنی خیلی از این اتفاقات را نمیفهمیدم، اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم رهایی پدرم فقط تمام شدن مصرف مواد نبود؛ آرامشی بود که کمکم به خانه ما برگشت و زندگی ما را دوباره ساخت.
همانجا بود که فهمیدم زندگی فقط پول و چیزهای مادی نیست. بعدها به واسطهٔ شغلم با آدمهای زیادی آشنا شدم؛ آدمهایی که از نظر مالی شاید خیلی چیزها داشتند، اما آن آرامشی که من در زندگی خودمان بعد از رهایی پدرم دیده بودم، در زندگی بعضیهایشان نبود.حدود هفت سال پیش وارد سایت کنگره شدم. کارم را با تایپ کردن مطالب شروع کردم. کمکم ارسال مطالب را یاد گرفتم و بیشتر درگیر سایت شدم. بعد از حدود دو سال هم مسئولیت سایت را به عهده گرفتم.
کار سایت شاید از بیرون ساده به نظر میرسید، ولی واقعاً مسیر راحتی نبود. برای بعضی مطالب نزدیک هفت ساعت وقت میگذاشتیم. گاهی بعد از ساعتها کار، یک مشکل سیستمی پیش میآمد و مجبور میشدیم همه چیز را از اول انجام بدهیم.ولی با همهٔ این سختیها، شیرین بود.چون گاهی در مشارکت یک نفر میشنیدم:«من به واسطهٔ سایت با کنگره آشنا شدم.»همین یک جمله برای من کافی بود.
اینکه یک مطلب یا یک دلنوشته که شاید ساعتها برایش وقت گذاشته بودیم، باعث شده باشد یک نفر با کنگره آشنا شود، وارد مسیر شود و در نهایت به رهایی برسد، حس خیلی خوبی داشت.ما شاید هیچوقت آن آدم را نمیدیدیم، اما میدانستیم آن طرف این صفحه، ممکن است یک نفر نشسته باشد که دنبال یک راه است.
سایت برای من فقط یک خدمت نبود؛ کمکم شد قسمتی از زندگیام.به واسطهٔ همین خدمت، راهنمای تازهواردین شدم. حتی در فرمهایی که تازهواردین پر میکردند، وقتی میدیدم نوشتهاند «از طریق سایت با کنگره آشنا شدم»، واقعاً خوشحال میشدم.بعد شال نارنجی گرفتم و بعد هم افتخار این را داشتم که در پارک، مرزبانی کنم.
وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم همه چیز از همان پسر چهاردهسالهای شروع شد که همراه پدرش برای درمان آمد.پسری که شاید آن روز فقط میخواست حال پدرش خوب شود، اما خودش هم در این مسیر بزرگ شد، چیزهای زیادی یاد گرفت و آدمهای زیادی را شناخت.الان حدود یک سال است که به خاطر خدمت سربازی، حضورم در کنگره کمرنگتر شده. شاید حضورم کمتر شده باشد، اما از نظر دل فکر نمیکنم فاصلهای اتفاق افتاده باشد.
اتفاقاً این کم شدن حضور باعث شده بیشتر قدر چیزهایی را که شاید قبلاً عادی به نظر میرسیدند، بدانم؛ آدمها، محبتها، خدمت کردن، حال و هوای کنگره و حتی همان ساعتهایی که پشت سیستم مینشستیم و برای یک مطلب وقت میگذاشتیم.گاهی دلتنگ میشوم؛ دلتنگ آدمها، دلتنگ خدمت، دلتنگ آن حال و هوا و شاید بیشتر از همه، دلتنگ خودم در آن روزها.
وقتی به این نزدیک ده سال فکر میکنم، چیزی که بیشتر از همه در دلم میماند، عشق و آرامش است.عشقی که از آدمهای کنگره دیدم، آرامشی که با رهایی پدرم وارد زندگیمان شد و حس خوبی که از خدمت کردن گرفتم.من کنگره را برای درمان پدرم پیدا کردم، اما در این مسیر، خودم هم چیزهایی پیدا کردم که شاید اگر آن روز نمیآمدم، هیچوقت پیدایشان نمیکردم.
و برای همین، هنوز هم بعد از نزدیک ده سال، وقتی اسم کنگره میآید، ته دلم یک حس عجیب دارم؛
یک جور آرامش، یک جور عشق و یک جور دلتنگی.
در آخر، دوست دارم به تمام خدمتگزاران سایت کنگره ۶۰ نمایندگی تبریز تبریک بگویم و از تکتک شما بابت زحماتی که میکشید تشکر کنم.خدا قوت به همه شما که شاید خیلی وقتها دیده نشوید، اما نوشتهها و زحماتتان ممکن است مسیر زندگی یک نفر را تغییر بدهد.امیدوارم همیشه دلتان گرم باشد به خدمتی که انجام میدهید و بدانید پشت هر مطلبی که روی سایت قرار میگیرد، شاید یک نفر آن طرف صفحه منتظر یک نشانه باشد.
🌿 خدا قوت و خسته نباشید به همه بچههای سایت تبریز 🌿