پیش از نوشتن این دلنوشته، بر خود واجب میدانم از تمامی خدمتگزاران صدیق سایت که خدماتی درخور شأن و جایگاه کنگره۶۰ ارائه میدهند، صمیمانه تشکر و قدردانی کنم. روزی با کولهباری از غم و اندوه و حالی بسیار خراب، وارد مجموعهای شدم که همه شاد و پرانرژی بودند. به من گفتند: «همه کسانی که اینجا هستند، روزی با حالی خراب، آسیبدیده و رنجکشیده وارد این مجموعه شدهاند، آموزش دیدهاند و به آرامش رسیدهاند.» وقتی به آنها نگاه میکردم، امیدوارترین آدمهای روی زمین را میدیدم. ورود به این مجموعه، آغاز یک سفر بود. سفری از قهر به مهر، از ظلمت به روشنایی، از ناامیدی به امید و از رنج به آرامش ... پنج ماهی است که سفرم را آغاز کردهام. در یکی از همین روزها، خدمتی به من پیشنهاد شد. خدمتی برای نوشتن سخنان آقای مهندس دژاکام، با خودم گفتم: «چه خدمتی از این بهتر؟» با تمام وجود پذیرفتم و با خانمی که مسئول این خدمت بود، در تهران ارتباط گرفتم. آزمونی برای تایپ و نگارش از من گرفته شد و شکر خدا مورد تأیید قرار گرفتم و قرار شد کارم را شروع کنم. خیلی خوشحال بودم، آنقدر که در پوست خود نمیگنجیدم. هنوز آن شوق و ذوق را هضم نکرده بودم که قوانین تغییر کرد و سفر اولیها از این خدمت حذف شدند.
با اینکه خیلی ناراحت شده بودم؛ اما امیدم را از دست ندادم. با خودم گفتم: «من اول راهم؛ حتماً حکمتی در این اتفاق هست.» گذشت ... یک ماه بعد، دوباره همان خانم پیام داد و گفت: «تعداد افراد کم است. ما آزمایش شما را بررسی کردیم و شما را انتخاب کردیم.» بغض گلویم را گرفته بود و از ته دل شاکر خدای مهربان شدم. کارهایی که باید انجام میدادم و مهلت سهروزه برای تحویل آنها نیز به من ابلاغ شد. روز اولی که شروع به تایپ کردم، کشمکشی بین من و عقلم به وجود آمد. با خودم گفتم: «آیا آنها میدانند من سفر اولی هستم؟» به فرمان عقلم گوش دادم و اعلام کردم که من سفر اولی هستم. پیامی آمد. حاوی عذرخواهی و شرمندگی، مبنی بر اینکه اشتباهی رخ داده و من حتماً باید سفر دومی باشم. دوباره خدمت را از من گرفتند. شده بودم یک تکه یخ منجمد، فقط به صفحه گوشی نگاه میکردم و نمیدانستم چه بگویم یا چه فکری کنم؛ اما باز هم با خودم گفتم: «حتماً مصلحتی در کار است. من به حرکتم ادامه میدهم. زمان و قسمت خدمت من هنوز فرا نرسیده است.»
زمان گذشت ...حالا که لایق دانسته شده بودم و برای خدمت در سایت انتخاب شده بودم، خیلی خوشحال بودم که در مسیر قرار گرفتهام و زمان خدمتم فرا رسیده است. با شور و اشتیاق فراوان در جلسه معارفه حاضر شدم. هنوز حس و حال شادی این خدمت از تنم بیرون نرفته بود که به خاطر اضافهوزنم، این خدمت هم از من گرفته شد. باز من ماندم و افکاری که در سرم میپیچید که «چرا خدمتها به سمت من میآیند و بعد، پس از کلی شوق و ذوق، از من گرفته میشوند؟ چرا هر بار که فکر میکنم زمان خدمتم رسیده، دوباره باید با یک اتفاق روبهرو شوم؟»؛ اما خدا را شکر میکنم که در این سفر آموختهام مسئولیت کارهای خودم را بپذیرم و برای بهتر شدنشان تلاش کنم. آموختهام که در کنگره۶۰ ناامیدی جایی ندارد. اینجا همهچیز از جنس امید است، صبر است و ایمان؛ شاید بارها درهای بستهای را روبهرویم دیده باشم؛ اما یاد گرفتهام که پشت هر در بسته، حکمتی نهفته است. یاد گرفتهام که قسمت من هرگز گم نمیشود. اگر چیزی از من گرفته میشود؛ شاید هنوز زمانش نرسیده باشد. من آمدهام که حرکت کنم، بیاموزم، صبر کنم و ایمان داشته باشم؛ شاید امروز هنوز ندانم سهم من از این سفر چیست؛ اما یقین دارم روزی که زمانش فرا برسد، همان خدمت و همان جایگاهی که باید، خودش راهش را به سمت من پیدا خواهد کرد؛ پس با تمام وجود ادامه میدهم، با امیدی که خاموش نمیشود، با صبری که هر روز عمیقتر میشود و با ایمانی که به من یادآوری میکند: هیچ چیز بیحکمت نیست ...
گر بشکند این جامم، من غصه نیاشامم
جامی دگر آن ساقی، در زیر بغل دارد
نویسنده: همسفر پروین رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بیرجند
- تعداد بازدید از این مطلب :
75