همسفر مهسا (مرزبان نمایندگی شفا) در دلنوشته خود نوشت:
«رمز و رازِ کشفِ حقیقت، در دو چیز است: یکی یافتنِ راه و دیگری آنچه برداشت میکنیم. من این حقیقت را در سه فصلِ متفاوت تجربه کردهام و حالا، در سومین ایستگاه، آن را چنین معنا میکنم: بارِ اول که «دنور» شدم، فقط راه را پیدا کردم. آنقدر غرقِ شوق و هیجان بودم که فکر میکردم حقیقت، همان پیدا کردنِ مسیر بخشندگی است. بارِ دوم، فهمیدم که یافتنِ راه کافی نیست؛ باید در آن ماندگار شد. برداشتِ من از آن تجربه، نظم و وظیفهشناسی بود. یاد گرفتم که حقیقت، در ادامه دادن است، نه فقط در آغاز کردن.
اما این بار، نه شوقِ کودکانه دارم و نه بارِ سنگینِ تکلیف. به این درک رسیدهام وقتی از چیزی که دوستش داری میبخشی، در واقع آن را از دست نمیدهی؛ بلکه آن را به «جریان» میاندازی. مال، مثل آب است؛ اگر پشت سدِ «من بودن» بماند، میگندد. اما اگر به رودخانه خدمت و رهایی بریزد، تبدیل به زلالی میشود که کامِ تشنهای را سیراب میکند. سومین بار است که میخواهم از بندِ «داشتن» رها شوم. هر بار که قلم بر کاغذ میآورم تا این گذشتن را ثبت کنم، نمیدانم دارم «مالم» را میبخشم یا «منیتم» را؟ شاید برای همین است که میگویند بخشش، بیش از آنکه به جیبِ گیرنده کمک کند، روحِ دهنده را جلا میدهد.
این «دنور» شدنِ دوباره، برای من نه یک عدد در حساب بانکی است و نه یک عنوان در دفترِ کنگره؛ بلکه تمرینِ بزرگِ «رها کردن» است. تمرینِ اینکه یاد بگیرم من مالکِ هیچچیز نیستم، جز همانِ مهری که در دلم کاشتهاند.
حالا به این درک رسیدهام که حقیقت این راه، در بخشیدن مال نیست؛ در "بخشیدن بخشی از وجودم" است. خدایا! این بار هم توفیق دادند تا در این ضیافتِ نور، سهمی کوچک داشته باشم. بپذیر از من، نه به عنوانِ ثروتی که بخشیدم، بلکه به عنوانِ دانهای که در خاکِ رهایی کاشتم تا شاید فردا، جوانه لبخندی شود بر لبانِ کسی که راهش را گم کرده بود. من با این بخشش، سومین پل را میانِ «خودِ محدودم» و «بینهایتِ تو» میسازم. این همان برداشت من از وادی هفتم است؛ حقیقت، زمانی در من متولد میشود که دیگر در پی چیزی نباشم، جز جاری بودن و چه زیباست که در این مسیر، همسفرانی دارم که معنای واقعیِ «بخشیدن» را به من آموختند.
ویرایش و ارسال: همسفر سارا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شفا مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
166