English Version
This Site Is Available In English

راه را پیدا کنیم و از آنچه برداشت می‌کنیم، بهره ببریم

راه را پیدا کنیم و از آنچه برداشت می‌کنیم، بهره ببریم

سومین جلسه از دوره سی و سوم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران آقا، نمایندگی لوئی‌پاستور با استادی مرزبان محترم آقا محمد، نگهبانی مسافر اصغر و دبیری مسافر امیر با دستور جلسه « وادی هفتم و تأثیر آن روی من » در روز چهارشنبه 25 شهریور ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.

سلام دوستان، محمد هستم، یک مسافر.
عرض سلام دارم خدمت تمام دوستان، خدمتگزاران شعبه، راهنمایان عزیز و ایجنت محترم. از همه ممنونم و از تیم مرزبانی تشکر می‌کنم که اجازه دادند این جایگاه را تجربه کنم و آموزش ببینم.
دستور جلسه، «وادی هفتم و تأثیر آن روی من» است؛ رمز و راز حقیقت در دو چیز است: یکی یافتن راه و دوم، آنچه برداشت می‌نماییم.
من در این ۴۹ سال، راه‌های زیادی را طی کردم؛ راه تحصیل، راه کسب‌وکار، راه متأهل شدن، راه پدر شدن، راه کنگره، راه اعتیاد و راه‌های خیلی زیادی که طی کردم. دو تا از این راه‌ها را انتخاب کردم که با شما در میان بگذارم.
اولین راه، راه کسب درآمد بود.
یادم هست سرباز بودم. سه یا چهار ماه آخر خدمتم بود. بچه‌ها می‌آمدند و کری می‌خواندند که دو ماه دیگر، سه ماه دیگر خدمتشان تمام می‌شود و ترخیص می‌شوند و می‌روند. همه خوشحال بودند، ولی من ناراحت بودم.
می‌گفتند: «تو هم دو یا سه ماه دیگه سربازیت تمام می‌شه، راحت می‌شی.»
گفتم: «من از این در برم بیرون، یک آدم بیکار هستم. به چه دردی می‌خورم؟ نه کاری دارم، نه شغلی.»
قبل از خدمت کار می‌کردم، ولی آن‌قدر کار می‌کردم که اموراتم بگذرد. مثلاً یک روز کار می‌کردم، به اندازه خرج جیبم درمی‌آمد و دیگر ادامه نمی‌دادم. ولی توی خدمت، مخصوصاً ماه‌های آخر، فکر می‌کردم از اینجا که بیرون بروم، یک شغل و کسب‌وکاری داشته باشم.

یادم هست برای پایان دوره، دو تا دو هفته به من پایان دوره دادند. خدمتم تهران بود، دژبان مرکز ارتش بودم. چهارشنبه‌شب آمدم خانه. پنجشنبه صبح من را بردند بازار شادآباد. شنبه صبح هم من را بردند بازار گلوبندک. همان شب به من گفتند: «انتخاب کن؛ شادآباد کار می‌کنی یا گلوبندک؟»
من گلوبندک را انتخاب کردم و شدم کاسب گلوبندک.
شش یا هفت سال شاگردی کردم. یادم هست سال ۸۱ صاحب مغازه شدم، ولی سال ۸۶ رفتم نشستم کاسبی کردم. همان سال‌های ۸۶ و ۸۷ کلاهم را بردند، ولی ایستادم و کاسبی کردم.
شکر خدا، هم کسب درآمد کردم و هم شغلم را دوست داشتم. یعنی بیشتر، آن دوست داشتن شغل کمک کرد. حضرت علی می‌فرمایند: «بالاترین تفریح، کار کردن است.» شما شغلتان را اگر دوست داشته باشید، هیچ‌وقت از آن خسته نمی‌شوید؛ هرچه کار کنید، خسته نمی‌شوید.
برداشت من از شغلم، امسال نزدیک به یک میلیارد، شاید هم بیشتر باشد که من بخشش می‌کنم. الان برداشت من از کسب‌وکارم شاید فکر کنید درآمدم است، ولی بیشتر آن بخشش بوده که توانستم یک مقدار از درآمدم را در این راه بدهم. شکر خدا، خیلی خوشحالم.

دومین راهی که پیدا کردم، راه کنگره بود.
من پنج یا شش سال آخر، هر روز مصرف می‌کردم. یک سال می‌کشیدم، یک ماه رمضان را نمی‌کشیدم و بعد دوباره شروع می‌کردم. یا کلاس‌هایی می‌رفتم؛ مثلاً یک ماه نمی‌کشیدم، می‌دیدم می‌توانم، ولی واقعاً دو سال آخر اصلاً نمی‌توانستم. یک روز هم نمی‌توانستم نکشم. ترس آمده بود سراغم؛ اصلاً نمی‌توانستم.
یک بار خواستم بروم مسافرت. یک هفته، یادم هست از ده گرم، دوازده گرم آوردم روی دو و نیم گرم. کم کردم، کم کردم، رفتم مسافرت و برگشتم و سریع دوباره شروع کردم.
ولی دو سال آخر، ترس اینکه یک روز نتوانم بکشم، باعث شده بود اصلاً امتحانش نکنم.
تا اینکه با کنگره آشنا شدم. از همین پله‌ها آمدم پایین، چون قول داده بودم و روی تعهد و قولم خیلی پایبند بودم.
یادم هست روز اول که آمدم، نشستم. از من قول گرفتند که این برگه را پر می‌کنی، اسم شما را می‌نویسیم، دوشنبه هم می‌آیی. گفتند: «اگر می‌آیی، اسمت را بنویسم؟»
گفتم: «بله، می‌آیم.»
روز اول دفترچه‌های جهان‌بینی را گرفتم. سه صفحه از آن را خواندم و فهمیدم اینجا یک جای دیگر است و ماندگار شدم.
برداشت من از کنگره، یکی همین خدمت کردن است. از نظر مالی، شکر خدا اجازه گرفتم و پهلوان شدم. وقتم را هم می‌گذارم و این خیلی حال من را خوب می‌کند.
می‌گویند در کنگره برداشت چیست؟ واقعاً همین خدمت کردن است.
به همه توصیه می‌کنم اگر خدمت کردن در کنگره را از دست بدهید، واقعاً یک چیز گران‌قدر را از دست داده‌اید. اگر می‌خواهید حالتان خوب بشود و همیشه حالتان خوب باشد، خدمت خیلی کمکتان می‌کند. برای من این‌جوری بوده.
همیشه فکر می‌کردم چطور خیلی‌ها دنبال کسب‌وکارند، حتی دنبال کنگره‌اند و به آب و آتش می‌زنند تا یک راهی پیدا کنند، ولی برای من این‌قدر راحت، فکر می‌کنم، برایم می‌آید.
خیلی به این مسئله فکر می‌کنم. من یک مادر دارم. راز این به‌دست آوردن‌ها و پیدا کردن‌ها که راحت پیدا می‌شود برایتان بگویم.
من یک مادر دارم که الان ۲۵ سال است از پا افتاده. من همین امشب می‌روم کاشان که فردا صبح مادرم را ببرم حمام و فردا شب برگردم تهران.
هفت تا خواهر و برادریم و همه عاشقانه در خدمت مادر هستیم، ولی مادرم می‌گوید: «محمدم میاد.»
همین که می‌گوید «محمدم میاد»، یعنی باید حضور داشته باشم. هیچ‌وقت نگفتم چرا آنهانیستند یا هستند.
این یک توفیق اجباری است که قسمت من شده و همه داشته‌های من نشأت گرفته از آن خدمت به مادرم است.
از اینکه به صحبت‌های من گوش کردید، ممنونم. مرسی


ضبط و تایپ: مسافر جواد (لژیون 17)
عکس: مسافر جواد (لژیون 17)
ویرایش و ارسال: مسافر نوید(گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .