English Version
This Site Is Available In English

رمز و راز کشف حقیقت در مسیر درمان

 رمز و راز کشف حقیقت در مسیر درمان

جلسه ششم از دور دهم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی الوند، با استادی راهنمای مسافر قاسم، نگهبانی مسافر آرش و دبیری مسافر محمدصادق، با دستور جلسه «وادی هفتم و تاثیر آن روی من» روز سه‌شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، قاسم هستم یک مسافر. از ایجنت محترم، گروه مرزبانی، نگهبان و دبیر جلسه تشکر می‌کنم که این اجازه را دادند تا با بودن در کنار شما انرژی دریافت کنم. همه ما نیاز به انرژی داریم تا حالمان خوب شود و بتوانیم به مسیرمان ادامه دهیم.

خداقوت عرض می‌کنم به آقا رضا و همه‌ی خدمت‌گزارانی که در شعبه کوروش زحمت می‌کشند، تمام مرزبان‌ها و ایجنت محترم؛ حتی به سفر اولی‌هایی که خوب سفر می‌کنند خداقوت می‌گویم. کسی که در این شرایط سخت در حال تلاش است تا از جهنمِ پیشِ رو خارج شود، به‌راستی لایق خداقوت است.

آدمی که از این در وارد می‌شود و در جهنم قرار دارد تا از این تاریکی‌ها خارج شود، اول به او یاد می‌دهند که تفکر کند؛ یاد می‌دهند که خودش را بشناسد و مسئولیت تمام کارهایش را به عهده بگیرد و حتی تقصیرها را گردن خدا نیندازد. آرام‌آرام انسانی که می‌خواهد از تاریکی‌ها خارج شود، نداهایی دریافت می‌کند که باید حرکت را شروع کند. در ادامه به او می‌گویند که حرکت خود را از کجا آغاز کند. انسان باید خواسته‌های معقول داشته باشد؛ اولین چیزی که باعث حرکت می‌شود، خواسته‌های شماست. در اصل، خواسته شما تعیین می‌کند که از کدام مسیر حرکت کنید.

وادی هفتم می‌خواهد این را آموزش دهد که چرا باید انتخاب درستی داشته باشید. اگر آن حقیقتی که می‌خواهید کشف کنید، اعتیاد و درمان آن است، رمز و راز آن بستگی به راهی دارد که انتخاب می‌کنید. شما راهی را انتخاب می‌کنید، تا انتها می‌روید و محصولی برداشت می‌کنید و به نتیجه‌ای می‌رسید. در نهایت، چیزی در درون شما تغییر می‌کند که همان «حس» شماست.

هر مسیر یک مبدأ و یک مقصد دارد و مسیر درمان اعتیاد نیز همین‌طور است. اما چرا بعضی از کسانی که وارد کنگره می‌شوند به درمان نمی‌رسند؟ به نظر من به این دلیل است که مبدأ، یعنی همان جمله‌ی سردرِ نشریات را متوجه نشده‌اند: (اول ندانی را بدان تا بدانی را بدانی). اگر وارد کنگره شدم، باید بدانم حتی منی که شال دور گردنم است، برای اینکه بتوانم باز مسیرم را پیدا کنم، چیزی نمی‌دانم.

در طول مسیر، حرفْ حرفِ راهنماست؛ زیرا مسیری که به حقیقت ختم می‌شود بسیار تاریک است و راهنما در اصل با نور درونش این راه را قدم‌به‌قدم نمایان می‌کند. در این مسیر باید پشت‌سر راهنما قدم بردارید تا بتوانید راه را ببینید. در انتها، احساسی که به من دست می‌دهد باعث می‌شود مسیر جدیدم را انتخاب کنم. این می‌شود که یک نفر می‌آید، درمان می‌شود، پس از درمان می‌ماند، شال می‌گیرد و خدمت‌گزار می‌شود. اگر هم مسیرم را اشتباه بروم، قطعاً احساس خوبی نخواهم داشت و این‌ها باعث می‌شود در زندگی آسیب ببینم.

در داشتنِ خواسته خیلی باید دقت شود؛ چون آنچه باعث می‌شود مسیرمان را انتخاب کنیم، همان چیزی است که در ابتدای راه می‌خواهیم. گاهی موضوعی را می‌خواهیم، اما نمی‌دانیم در ادامه چه اتفاقی می‌افتد. داستانی در آموزش‌های کنگره ۶۰ وجود دارد درباره شخصیتی به نام «اشعث» که در سی‌دی‌ها گوش کرده‌ام. خانواده‌ی اشعث را در یک بُعد به قتل می‌رسانند. اشعث از آن بُعد می‌رود و دوباره تصمیم می‌گیرد که برگردد. از او می‌پرسند چه می‌خواهی؟ می‌گوید دو خواسته دارم: یکی انتقام و دیگری رسیدن به آرامش و آسایش. برمی‌گردد، تمام شرایط برای او مهیا می‌شود و انتقام می‌گیرد (خودش هم هیچ اطلاعی از علت آن ندارد، چون قانون است که به یاد نیاوریم)، اما خواسته دومش برآورده نمی‌شود؛ چون وقتی انتقام می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند به صلح و آرامش برسد.

این‌ها آموزش‌هایی است که ما باید یاد بگیریم. انتخابی که امروز می‌کنم، در انتخاب بعدی من تأثیر خواهد داشت. امیدوارم منِ قاسم بتوانم انتخاب‌های درستی داشته باشم. از اینکه به صحبت‌های من گوش کردید، از همه‌ی شما سپاسگزارم.

 

تایپ: مسافر کیا
عکس: مسافر علی
تنظیم و بارگزاری: مسافر پدرام
مرزبان کشیک: مسافر علی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .