English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده - خورشید وادی هفتم، خورشید برخاستن از شب هویت نیست، بلکه خورشید تابیدن بر حقیقت عریان است.

گروه خانواده - خورشید وادی هفتم، خورشید برخاستن از شب هویت نیست، بلکه خورشید تابیدن بر حقیقت عریان است.

از میان غبار راه، از میان طوفان‌های بی‌امان نفس، راهی گشودم که گویی پایان نداشت و آغازش را نمی‌دانستم. روزهایی که روحم چون کوهی سست‌بنیاد، در برابر بادها می‌لرزید، و قلبم، همچون چشمه‌ای آلوده به گل‌ولای، از تلاطم خواسته‌ها، هرگز به آرامش نرسیده بود و مدام در جستجوی خروجی بود.

من در وادی‌های پر مهر و پر درد بودم، جایی که هر قدم، زخمی از تعلقات را بر تن جان می‌نشاند. اما امروز، در آستانه‌ی ایستادن، در آستانه‌ی وادی هفتم، حس می‌کنم که زمین زیر پایم، دیگر نمی‌لرزد. وادی هفتم، نه یک مقصد، که یک رهایی است؛ رهایی از خود، از دیگری، و از تمام آنچه من می‌پنداشتم.

بنگر به آن کوهستان عظیم که در افق جانم قد کشیده است؛ کوهی که دیگر از طوفان نیازها نمی‌هراسد. این کوه، نماد استواری روح من است در برابر موج‌های نفس، که ریشه‌هایش در عمق بی‌نیازی فرو رفته است. دیگر آن سنگ‌ریزه‌های کوچکی که پیش‌تر، مسیرم را می‌بستند، برای من اهمیتی ندارند؛ چرا که چشمم به قله‌ای فراتر است.

آن چشمه‌ای که روزگاری از شدت اضطراب، خروشان و بی‌قرار بود، اکنون، در سکوت وادی هفتم، به جریانی آرام بدل شده است. چشمه‌ای که دیگر از ترس خشک شدن، نمی‌جوشد، بلکه از سر سرور بی‌دلیل، به روان بودن ادامه می‌دهد. این است خنکای حضور؛ این است طراوت بی‌تعلق بودن.

خورشید وادی هفتم، خورشید برخاستن از شب هویت نیست، بلکه خورشید تابیدن بر حقیقت عریان است. نوری که نه از بیرون، که از درون هستی‌ام می‌تابد، نوری که سایه‌های شک و تردید را به کنج تاریکی‌ها می‌راند. این خورشید، گرمایِ تملک نیست، بلکه گرمای شهود است؛ که به من می‌آموزد، آنچه هست، همان است که باید باشد. در پرتو این نور، من دیگر خود را در آینه نمی‌جویم، بلکه در شکوه هستی، خود را گم می‌کنم و خود را می‌یابم.

در این مرحله، فرمان عقل، دیگر نه یک زندان، بلکه یک نقشه و راهنمای ظریف است. عقل من، که پیش‌تر در میانه‌ هزار راه تردید، سرگردان بود، اکنون در برابر شکوه این وادی، سر به سجده می‌گذارد. رمز و راز یافتن حقیقت دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت می‌نمایی. عقل دیگر نمی‌خواهد هر چیزی را بر اساس منطق محدود خود بسنجد، بلکه می‌آموزد که چگونه با بی‌منطقی عشق، هم‌سو شود. فرمان عقل، اکنون یعنی تشخیص مرز میان بودن و یافتن، و درک این حقیقت که عقل، تنها پله‌ای است برای رسیدن به شهود.

و در نهایت، در قلب این سکون، قدرت مطلق را حس می‌کنم. قدرتی که مرا از بند تردیدهای کهنه رهانید، تا به جای گله از تقدیر، به دنبال برداشت صحیح باشم. دیگر نمی‌پرسم چرا این مسیر پر از سنگلاخ است، بلکه می‌پرسم از این سنگلاخ، چه گوهری را می‌توان صیقل داد؟

برداشت من از این وادی، صبری است که به جان خسته‌ام رنگ آرامش می‌زند. این حقیقت، چراغ راه من در خانه‌ی کوچک‌مان است؛ در لحظه‌هایی که کودکم می‌گرید و من باید صبور باشم، و در لحظه‌هایی که تلاطم زندگی، توفان به پا می‌کند.

من حالا می‌دانم یافتن راه، آغاز ماجراست، اما بقای در مسیر، در گرو آن چیزی است که از جان لحظه‌ها برداشت می‌کنم. من این حقیقت را به کوله‌بار زندگی‌ام می‌بندم، تا نه در گذشته بمانم و نه در هراس آینده، بلکه در همین دم، در همین اکنون، جاری باشم. وادی هفتم، پایان جستجوی من نیست، بلکه آغاز شکوفایی من است.

نویسنده: مرزبان همسفر فاطمه
رابط خبری: مرزبان همسفر زهره
ویرایش و ارسال: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
همسفران شعبه سالار

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...