دلنوشته مسافر فرشید رهجوی راهنمای محترم مسافر حامد از لژیون سوم نمایندگی بیرجند:
از دردمندترین به توانمندترین
گفتن این جمله شاید راحت باشد، اما باور کردنش کمی سخت است! اطرافیانم که از مصرف من خبر داشتند، همیشه میگفتند: «خسته نشدی؟ وقتش نشده که بگذاری کنار؟ حیفت نیست؟» من مثل همیشه سکوت میکردم، اما در حسرت بودم و درونم فریاد میزد: «چرا، خسته شدم، به خدا؛ ناامید شدم، به خدا؛ حالم اصلاً خوب نیست؛ پر از دردم و...» اما هیچگاه این حرفها را به زبان نمیآوردم. هم نمیخواستم خانوادهام را نگران کنم و هم نمیخواستم با ترسهایم روبهرو شوم.
کدام ترس؟ ترسی که از شکستهای قبلی، بابت رها شدن از دست این اعتیاد، در وجودم شکل گرفته بود؛ تلاشهایی که بارها انجام شده بود، اما نتیجهای نداشت. ترس از قضاوت شدن؛ ترس از اینکه همان مقدار اراده کمی هم که برایم باقی مانده بود، از بین برود. برای همین، بهترین راه را سکوت ظاهری میدانستم؛ ولی، ولی، ولی درونم پر از حال بد و خستگی بود. همین موضوع باعث شده بود که فکر ترک و رهایی حتی به سراغم نیاید.
تا روزی که به مشهد رفتم. در خانه برادر خانمم با هم صحبت میکردیم که ناگهان گفت: «قصد رهایی نداری؟» گفتم: «چرا، ولی به شرطی که یک دستگاه باشد که بروم داخلش و بدون هیچ دردی، هم جسمم و هم روانم پاک شود.» خندهای کرد و گفت: «همچین دستگاهی سراغ ندارم، ولی جایی را سراغ دارم که میتواند این تصمیم را برایت آسانتر کند.» بعد توضیح داد که به واسطه یکی از دوستانش که مسافر بود، به عنوان همراه او در یک جلسه شرکت کرده بود و هرچه را که از آن یک جلسه برداشت کرده بود، برایم بازگو کرد.
من که اصلاً به فکر ترک نبودم و با اینکه قبلاً کلاسهای دیگری هم در این راستا به من معرفی شده بود، اصلاً آنها را جدی نمیگرفتم، نمیدانم چه اتفاقی افتاد که این مکان، مثل یک وحی، به دلم نشست و باعث شد حتی صحبت کردن درباره این مکان مقدس، همان لحظه حالم را بهتر کند. همین صحبت، برای من تبدیل به یک آیه شد و هرچه سریعتر تصمیم به برگشت گرفتم تا خودم را به این کلاس بزرگ زندگی برسانم. وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم، جلسه اول مصادف با جشن رهایی یکی از خدمتگذاران شعبه بیرجند بود. این جلسه آنقدر بار معنوی داشت که تأثیر عمیقتری بر من گذاشت و یاد جملهای افتادم که همیشه به دیگران میگفتم:
«هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.» از اینکه این اتفاقات دست به دست هم داد تا من با کنگره ۶۰ آشنا شوم، خدا را سپاسگزارم که تمام نشانهها را برایم روشن و آسان کرد تا بفهمم.
اینجا میخواهم از تمامی خدمتگذاران این مکان مقدس تشکر کنم و طلب خیر داشته باشم؛ چراکه باعث میشوند ما در این مسیر بمانیم و تنها نباشیم. همچنین تشکر ویژهای میکنم از بنیان کنگره ۶۰، جناب مهندس دژاکام، بابت چنین سیستم سالم و درستی که برای من تبدیل به الگویی مناسب برای زندگی و کسبوکار شده. من کلاسهای زیادی رفتهام، با اساتید مطرح؛ هم در زمینه بیزینس و هم در زمینه توسعه فردی. بهای سنگینی، از نظر مالی، زمانی و احساسی، بابت این کلاسها پرداختهام! ولی!؟ آن چند سال، به اندازه این چند ماه برایم اصلاً خروجی نداشته است. و این کجا و آن کجا...
خدایا، حکمتت شکر که حتماً صلاحت این بوده که در این زمان برایم اتفاق بیفتد؛ تا درستیِ درک این جمله برایم اتفاق بیفتد و به یک باور قلبی تبدیل شود: «تبدیل دردمندترین آدمها به توانمندترین آدمها.»
کنگره ۶۰ یعنی کارخانه انسانسازی.
به امید روزی که لیاقت خدمتگزاری در این مکان مقدس را داشته باشم.
مرزبان خبری: مسافر جلیل
رابط سایت: مسافر محسن لژیون سوم
ارسال خبر: مسافر محسن لژیون سوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
46