جلسه هشتم از دوره دهم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی یوسف به استادی راهنما همسفر الهام، نگهبانی همسفر اکرم و دبیری همسفر حمیده با دستور جلسه «رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دیگری؛ آنچه برداشت می نمائیم.» روز سهشنبه ۱۷ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
بسیار خرسندم که بار دیگر توفیق خدمت در این جایگاه نصیبم شد تا بتوانم از حضور پرمهر و انرژی نگاه تکتک شما عزیزان بهرهمند شوم. از گروه مرزبانی محترم و راهنمای عزیزم، خانم اکرم، صمیمانه سپاسگزارم که فرصت این خدمت را در اختیار من قرار دادند. دستور جلسه امروز «وادی هفتم و تأثیر آن روی من» است؛ «رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است: یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم». ما شش وادی پیشین را پشت سر گذاشتهایم و اکنون به وادی هفتم رسیدهایم. چنانچه آموزشها را بهدرستی دریافت و کاربردی کرده باشیم، به نقطهای میرسیم که یافتن مسیر درست برایمان ساده باشد و بتوانیم آن را در نهایت آرامش طی کنیم.
امروز تمایل دارم بیشتر پیرامون بخش دوم این وادی، یعنی «آنچه برداشت مینماییم»، صحبت کنم. به باور من، این عبارت را میتوان از دو زاویه مورد بررسی قرار داد: نخست، دستاوردی که فرد در پایان مسیر و در لحظه دستیابی به هدف کسب میکند؛ و دوم، تجربیات و برداشتهایی که در طول مسیر رقم میخورد. شخصاً برای دستیابی به هدف نهایی ارزش و اهمیت بسیار زیادی قائل هستم، چرا که تلاش همگی ما برای رسیدن به مقصود است؛ اما با استناد به تجربه شخصیام، دریافتها و ادراکاتی که در طول سفر به دست آوردم، بهمراتب ارزشمندتر و عمیقتر از خود لحظه رهایی بود.
مایلم این تجربه را از منظر یک همسفر در بدو ورود به کنگره ۶۰ بیان کنم. روزی که وارد کنگره شدم، مانند سایر همسفران، تنها خواستهام رهایی مسافرم بود و تمام تمرکز و توجهم معطوف به این مسئله بود که چگونه میتوانم شرایط را برای رهایی او فراهم آورم. با گذشت زمان متوجه شدم آموزشهایی که دریافت میکنم باید اثربخش واقع شوند و با هموارسازی مسیر، مرا زودتر به هدف برسانند؛ مسیری که تا پیش از آن بسیار طولانی و فرساینده به نظر میرسید. بنابراین یادگیری عمیق را آغاز کردم و امروز مایلم سه درس مهم حاصل از این آموزشها را، بهویژه برای همسفران سفر اول، به اشتراک بگذارم تا قابل بهرهبرداری باشد.
نخستین درس زمانی شکل گرفت که وارد جایگاه خدمت شدم. در آن مرحله دریافتم زمانی که خدمت کردن را آغاز میکنم و با حس و حال نیکو، انرژی مثبت را به دیگران انتقال میدهم، گرههای مسیر شخصیام نیز گشوده میشود و دستیابی به هدف تسهیل میگردد. دومین نکته، پذیرش تمام و کمال مسئولیت انتخابی بود که در زندگی داشتم. با تمام وجود دریافتم که تغییرات دنیای بیرون من، صرفاً بازتاب و برآیند دگرگونیهایی است که در جهان درونم رخ میدهد؛ نه آنکه منفعلانه چشمانتظار باشم تا ابتدا دنیای بیرون دستخوش تغییر شود. سومین درسی که فرا گرفتم این بود که اگرچه تلاش برای رسیدن به مقصود امری الزامی است، اما بهتنهایی کفایت نمیکند؛ عنصر «عشق» باید چاشنی این تلاش قرار گیرد. اگر عشق و علاقه در میان نباشد، چه بسا به هدف هم برسیم، اما حلاوت و فایده عمیقی در بر نخواهد داشت.
دستیابی به این نکته سوم، فرآیندی طولانی را رقم زد. نخستین تمرین من این بود که نسبت به خود، وقایع زندگی در کنار یک فرد مصرفکننده و هیجانات درونیام، در جایگاه یک «ناظر بیرونی» قرار بگیرم. زمانی که از بیرون به جریان زندگی و احساساتم نگریستم، دو اتفاق مهم رخ داد: نخست آنکه بار رنج، سختی و دردهایی که بر دوش میکشیدم رفتهرفته کاهش یافت، چرا که دیگر درون گرداب آن رویدادها گرفتار نبودم. دوم آنکه تمام ابعاد احساساتم را بدون داوری مشاهده کردم؛ اگر غم، ترس، ناامیدی یا احساس ناامنی وجود داشت، بهطور کامل با آن روبرو شدم و با آن زیستم. زندگی کردن با این احساسات سبب شد که آنها را نه سرکوب کنم و نه انکار، و از مواجهه با وقایع نگریزم.
عدم گریز از واقعیت، نشانه همسویی با کائنات و هماهنگی با رویدادهایی است که تجربه میکنیم؛ خواه پیامد تصفیه حسابهای پیشین خودمان باشد و خواه فرصتی آموزشی که نظام هستی برای رشد و ارتقای روحی در اختیارمان میگذارد. زمانی که به واسطه کم شدن بار این احساسات و اتفاقات به آرامشی نسبی رسیدم، دریافتم که چرا باید در مسیر زندگی کنار یک مصرفکننده قرار میگرفتم. با درک این فلسفه، زیستن عاشقانه را آموختم و تمام لحظات زندگیام را از غم و شادی گرفته تا ترس و ناامیدی، در آغوش کشیدم.
پس از این پذیرش و همسویی بود که هدیهای بسیار ارزشمند از سوی کائنات دریافت کردم: روز رهایی مسافرم، چنان شادمانی عمیق و پرمعنایی تمام وجودم را فرا گرفت که با گذشت سه سال و نیم، هنوز هم هر زمان که آن روز را به خاطر میآورم، همان شعف درونی در من زنده میشود و اشکی از سر شوق بر چشمانم مینشیند. این تجربه، درسی بنیادین برای من به همراه داشت: چنانچه فرآیند طی مسیر را با پذیرش و ادراک عاشقانه سپری نکنیم، لحظه رسیدن به هدف شاید فرا برسد، اما ماندگار نخواهد بود و پس از احساسی گذرا، حس رخوت و پوچی به جای خواهد گذاشت. بسیار خرسندم که به فضل آموزشها، چنین دریافتی برایم رخ نداد.
ما اکنون در وادی هفتم یعنی میانه مسیر وادیها قرار داریم و تا وادی چهاردهم که وادی محبت است، نیمی از راه باقی مانده است. این وادی به ما یادآوری میکند تا زمانی که زیستن عاشقانه را مشق نکنیم، به وادی محبت دست نخواهیم یافت؛ پنجاه درصد باقیمانده مسیر دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. امیدوارم این تجربیات سودمند واقع شود و توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم.

مرزبانان کشیک: همسفر حمیده و مسافر مجید
عکاس: همسفر فرنوش رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون چهارم)
تایپ، ویرایش و ارسال: مرزبان خبری همسفر نرگس
همسفران نمایندگی یوسُف تهران
- تعداد بازدید از این مطلب :
69