English Version
This Site Is Available In English

همه چیز از فکر تو بیرون می‌آید

همه چیز از فکر تو بیرون می‌آید

جلسه چهاردهم از دوره پانزدهم کارگاه‌های آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی قائم‌شهر به استادی راهنمای تازه‌واردین همسفر محدثه، نگهبانی همسفر طاهره و دبیری همسفر آرزو با دستور جلسه «وادی هفتم (رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت می‌نماییم) و تاثیر آن روی من » روز دوشنبه ۲۳ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

از نگهبان و دبیر جلسه تشکر می‌کنم بابت فرصتی که در اختیارم قرار دادند. از راهنما همسفر آزاده سپاسگزارم بابت فرصتی که در اختیارم گذاشتند. از راهنمای خود همسفر آزاده بابت آموزش‌هایشان سپاسگزارم چون باعث شدند من چشم و دلم نسبت به زندگی باز شود. استاد شدن یک مزیت‌هایی دارد که جلسه اگر در حالت عادی برای من اعلام می‌شد در نهایت می‌آمدم به‌صورت یک فرد عادی در کارگاه می‌نشستم و از صحبت بچه‌ها، مشارکت‌ها و صحبت استاد استفاده می‌کردم، نهایتش این بود چیزی به ذهنم می‌رسید و مشارکت می‌کردم؛ ولی وقتی دستور جلسه بابت استادی به من اعلام شد به فکر فرورفتم و من را مجبور کرد به سی‌دی گوش‌دادن وادی هفتم من را مجبور کرد به این‌که به سایت بروم و مقاله‌ها را مطالعه کنم، مجبور کرد که اصلاً فکر کنم این وادی کجای زندگی من کاربرد داشت، کجا توانستم این را اجرا کنم، نه این وادی؛ بلکه تمام وادی‌ها و اگر بخواهم با خود صادق باشم یک جاهایی خیلی خوب از پسش بر آمدم و یک جاهایی هم نه خرابکاری کردم؛ چون همان‌طور که همه ما می‌دانیم نفس ما در مرحله‌های مختلفی قرار گرفته است، نفس ما در آموزش است ممکن است یک جاهایی خیلی خوب از پس یک چیزهایی بر بیایم و ممکن هم است جا بزنم، پس طبیعی است که این مسائل پیش بیاید؛ اما با آمدن و آموزش گرفتن نفس به آن مرحله‌ای می‌رسد که بتوانیم همه آن را اجرا و کاربردی کنیم.

دستور جلسه راجع به وادی هفتم و تأثیر آن روی زندگی من است. وادی هفتم می‌گوید رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است یکی یافتن راه و دیگری آنچه که برداشت می‌کنی، حقیقت چیزی است که همیشه بوده، هست و خواهد بود. مثل وجود خدا، مثل وجود انسان؛ چون انسان هم نفس دارد و نفسش هم چیزی بوده که از روز ازل بوده با مرگ هم از بین نمی‌رود، همیشه هست؛ پس انسان همیشه وجود دارد حقیقت است مثل یک سری از قانون‌های فیزیک یا شیمی مثل این‌که من بگویم دو به‌علاوه دو می‌شود چهار، این حقیقتش هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند.

متأسفانه قبل از این‌که ما وارد کنگره بشویم اصل و حقیقت برایمان گم بود ما فکر می‌کردیم در یک مسیر هستیم؛ ولی در کوچه‌پس‌کوچه‌ها در مخروبه‌ها بودیم و فکر می‌کردیم زندگی می‌کردیم؛ ولی فکر می‌کردیم؛ چون مسیر برای ما معلوم نبود دست به هرکاری می‌زدیم چه در مورد جهان‌بینی، چه در مورد اعتیاد و چه درباره بیماری‌ها دست به هرکاری می‌زدیم که یک‌لحظه حال مسافرمان خوب شود، یک‌لحظه حال دل خودمان خوب شود.

در یک سی‌دی آقای مهندس اشاره می‌کنند که خیلی از آدم‌ها به‌خاطر همین که نتوانستند راه خود را پیدا کنند پناه به کسانی که دعا گیر بودن می‌بردند یاد یک خاطره از خود افتادم من یادم است قدیم‌ها برای این‌که حال دلم خوب شود نزدیک خانومی می‌رفتم که برای من سرکتاب باز کند و حالا یک آب قرآنی می‌داد یک تخم‌مرغی می‌شکست و برایم سبکی می‌افتاد بنده خدا سواد هم نداشت یک حرف خیلی قشنگی به من زد، آن روز متوجه نشدم؛ ولی الان می‌فهمم گفت دخترم همه چیز از تفکر تو نشئت می‌گیرد، همه چیز از فکر تو بیرون می‌آید با اینکه گفتنش به ضررش می‌شد؛ ولی گفت این‌ها همه بهانه است این تویی که تصمیم می‌گیری در زندگی‌ات چه کسی یاری‌ات کند چه کسی به تو چه حرفی بزند، چه کسی با تو چه رفتاری کند.

آن روز به حرفش گوش ندادم؛ ولی الان به حرفش رسیدم، الان به‌عنوان یک انسان چه‌قدر توانایی دارم که دیگران با من چه رفتاری داشته باشند. مصلحتی که وادی هفتم باز شد این بود که راه نمایان شد، چیزی که در دنیا معضل بود برای درمان اعتیاد، درمان چاقی و درمان سرطان و خیلی از بیماری‌های دیگر؛ ولی در کنگره آقای مهندس راه را باز کرد، مسیر را برای ما مشخص کرد؛ ولی یک مسئله دیگری هم هست این است که من به کنگره می‌آیم، مسیر مشخص است راهنما در اختیار من است، لژیون، کارگاه همه چیز در اختیار من است اینجا باز برمی‌گردد به درون من که من آیا می‌خواهم اصلاً حالم خوب شود؟ می‌خواهم درمان شوم؟ می‌خواهم در این مسیر بمانم یا خیر باز هم می‌خواهم در کوچه‌پس‌کوچه‌ها باشم؟ چون هرکاری بکنید در مسیر مستقیم هم باشید باز یک‌سری نیروها هستند که می‌خواهند کار تو را خراب کنند، پس من؛ باید در این مسیر قرار بگیرم، صبور باشم به فکر این نباشم که مسیر خود را کوتاه کنم، کوتاه‌کردن مسیر من را از مسیر اصلی‌ام دور می‌کند.

یک مسئله‌ای که آقای مهندس مطرح کردند در مورد انسان‌های کم‌خرد و خردمند است. انسان‌های کم‌خرد کسانی هستند که قبل از آن‌که فکر کنند حرف می‌زنند، خرابکاری می‌کنند؛ برای دیگران مشکل ایجاد می‌کنند و بعد می‌گویند معذرت می‌خواهم من نمی‌خواستم این کار را انجام دهم دست خودم نبود من هم جز چنین افرادی بودم و جز آن‌هایی بودم که خیلی این مسئله برایم پیش می‌آمد؛ ولی وقتی بحث آموزش می‌آید، خواه یا ناخواه در مسیری قرار می‌گیرید که؛ باید از آن
خارج شوید و در دسته کسانی که
خردمند هستند بروید و آن موقع برای هر تصمیم زندگی‌تان فکر می‌کنید.

دودو تا سه تا می‌کنید که من می‌خواهم؛ مثلاً فلان وام را بگیرم به نفعم است، می‌توانم از پسش بر بیایم؟ اگر بخواهم با مسافرم الان این رفتار را داشته باشم آیا آسیبی به او می‌زنم؟ برای انجام هرکاری در زندگی‌ات فکر می‌کنی و این‌ها همه برمی‌گردد به کنگره۶۰ و آموزش‌هایش که اگر حضور داشته باشید می‌توانید خودتان را تغییر دهید در پایان اگر بخواهم چیزی بگویم، ما در زندگی‌مان همه ما یک هدف والای انسانی داریم این‌که در صراط مستقیم باشیم و از زندگی بهره و لذت ببریم و این تنها با آموزش، تکرار و تمرین است که اتفاق می‌افتد.

خیلی از انسان‌های دیگری وجود دارند که حتماً در کنگره۶۰ هم نباید باشند، بیرون از کنگره یک سری کلاس‌های آموزشی می‌روند و این‌ها را آموزش می‌گیرند؛ ولی مصلحت ما این بوده که امروز در این‌جا باشیم؛ پس با این مصلحت نجنگیم، گله و شکایت نکنیم که چرا من الان این‌جا هستم، سعی کنیم از این آموزش‌ها لذت ببریم. من یک حرف آقای مهندس شده جزئی از زندگی من؛ یعنی چیزی که باعث شده من سختی‌ها و مشکلات را پذیرش کنم و بی‌نهایت لذت می‌برم که سرلوحه کارهایم است که انسان مثل یک پر است روی موج دریا، یک روز زیری یک روز روی آب و این روی آب ماندن خیلی لحظه‌های کوتاهی است باوجود تمام این کوتاه‌بودن‌ها و سختی‌ها سعی می‌کنم از زندگی لذت ببرم.

مرزبانان کشیک: همسفر مهرانه و مسافر محمد
تایپیست: راهنمای ویلیام وایت همسفر فاطمه
عکاس: همسفر میترا رهجوی راهنما همسفر رقیه (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: مرزبان خبری همسفر مهرانه
همسفران نمایندگی قائم‌شهر

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .