جلسه چهارم از دور یازدهم سری کارگاه های آموزشی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی پرند با دستور جلسه" وادی هفتم و تاثیر آن روی من " و ٱستادی دیده بان محترم جناب آقای عبدالله ملکی و نگهبانی مسافر پرویز و دبیری مسافر یوسف در روز شنبه مورخه ۲۱ شهریور ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۶/۳۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان ٱستاد:
با سلام خدمت همه حاضرین، امروز علاوه بر دستور جلسه، تولد ده سال رهایی علی عزیز هم هست که توی دفتر انضباطی ساختمان سیمرغ هم پیش ما خدمت می کند، راهنمایش آقای مهدی خشکسالی هم در جلسه حضور دارند اما من چون امروز برای دیدن نمایندگی آمدم این مسئولیت را به من دادند.

دستور جلسه این هفته وادی هفتم است،
رمز و راز کشف حقیقت دو چیز است؛یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم.
آقای مهندس در صحبتهای چهارشنبه خود از وادی اول شروع کردند و نقش تفکر در مسئله وادی ها و کلیت کنگره شصت را کامل توضیح دادند.
اعتقاد من این هست که یک سری افراد سودجو هستند که از درد مردم برای نفع مالی خود سواستفاده میکنند یعنی هر جا درد و رنج و گرفتاری مردم بیشتر باشد متاسفانه این افراد به خاطر سواستفاده وارد حیطه ای که مردم رنج می برند می شوند که از جمله آنها درمان اعتیاد یا ترک اعتیاد است.به سراغ افرادی که گرفتار اعتیاد شده اند، میآیند و چندین راه برای اینکه به ظاهر به این افراد کمک شود را نشان میدهند، آنهایی که به صورت رایگان در این زمینه حرکت می کنند را اصلا ما بحثی نداریم و کاملا بهشون اعتقاد داریم، شکرگزار و قدردانشان هم هستیم ولی آنهایی که از درد مردم در قالب سواستفاده بهره می برند هم روزی سرشان به سنگ بخورد و در این موضوع تجدید نظر کنند.
کنگره ۶۰ موضوعاتش را بر اساس راه هایی انتخاب کرده است که قطعا برگشت ندارد. اگر راه پیشنهاد می دهد و اگر قرار است اتفاق خوبی در آن راه بیفتد راهکارش را هم می دهد که از چه مسیری بروید و چه چیزی باید گیرتان بیاید و نتیجه اش را هم ببینید.
راه درمان کنگره کاملا مشخص است که متد DST تدریجی است و ده تا دوازده ماه هم حداکثر زمان می برد.
یعنی مبدا را برایمان مشخص می کند، مسیر را مشخص می کند و مقصد را هم برایمان مشخص می کند و این یکی از بهترین راه ها می تواند باشد و انسان می تواند از همه اهداف زندگیش استفاده کند و بهره ببرد.
یعنی تو وقتی جایی که هستی را بدانی و میزان تخریبت را هم بدانی یعنی لطمات و ضرباتی که به خودت و اطرافیانت زدی را بدانی و بعد طول مسیر را هم بگوید که اگر قرار است به عنوان مسافر و همسفر بنشینی آموزش بگیری و نتیجه ببینی باید چه کاری انجام بدهید.
یک سری کارها را انجام بدی و یک سری کارها را انجام ندی، به عنوان مثال در مسیر آموزش باید هفته ای سه جلسه مسافر به کنگره بیاید و در کارگاه های آموزشی و لژیون حضور داشته باشد، بعد از گذشت دو ماه از شروع سفر باید در پارک هم حاضر باشد و در ادامه برای نتیجه گیری باید سی دی بنویسد، باید گوش به فرمان باشد، باید خودش را از جایی که بوده است جابجا کند و تغییر جایگاه بدهد.
هر پله ای که موادش کم می شود باید جایگزین آن، درصدی به اطلاعات و آموزش و داناییش اضافه کند.
اگر تا الان بازی کردن در ناآگاهی بوده است از این به بعد بازی در آگاهی باید باشد و این می شود کشف رمز و راز آن.
قدیمی ها یک مثل داشتند و همیشه میگفتند:
دانا هم دانست هم پرسید، نادان نه دانست و نه پرسید. ما باید یاد بگیریم به کارهایی که می کنیم فکر کنیم، بررسی کنیم و مدت زمانش را خودمان تعیین کنیم، هر کس بنا به موضوعش بنا، به هدفش، بنا به خواسته اش باید میزان دقت و میزان عملی که برای رسیدن به آن خواسته احتیاج است را تعیین کند و خب قطعا این مسیر یک راهنما می خواهد، یک نفر می خواهد که کمکت کند، یک نفر می خواهد که بتواند یک سری از سختی ها رو کمکت باشد و بتواند تو رو از یک سری مسائل عبور دهد.
کنگره ۶۰ این افراد را به عنوان راهنما در اختیار ماها قرار داد، در اختیار افراد قرار داد تا به تنهایی بار مسئولیت را به دوش نکشند.
وقتی می گوید باید فکر کنی قبل از آن که کاری را انجام بدهی، می شود دانایی و اگر بعد از آن که انجام دادید، بنشینی و فکر کنی می شود نادانی و جهالت.
فرق آدم عاقل و جاهل فقط در این هست که جاهل ابتدا کارش را انجام می دهد، تصمیمش را می گیرد و کارش را به ثمر می رساند و بعد تازه بر روی آن فکر می کند که اگر این کار را انجام نمی دادم، ضرر هم نمی کردم.
اگر به این محل نمی رفتم مشکل برام پیدا نمیشد و دچار دردسر نمی شدم و همه اینها به خاطر این است که ابتدا فکر نکردم ولی آدم دانا ابتدا فکر می کند و بعد می رود و به آن مسیر وارد می شود، می رود و آن عمل را انجام می دهد و برای همین همیشه موفق هستند، برای همین همیشه در کارهایشان دردسر کمتری از ماهایی که ندانسته آن مسیر را رفتیم دارند.
توی این مسیر قطعا ما باید یک سری چیزهایمان را کنار بگذاریم و به جای آنها یک سری چیزهای دیگر را در کوله بار خود بگذاریم که بتوانیم به پایان هدف برسیم که در کنگره ۶۰ هدف درمان اعتیاد است و پروسه خودش را هم طی می کند.
این برای سفر اول است، اما در ادامه کسانی که سفر اولشان تمام شده و وارد سفر دوم می شوند هم باید اهدافی را برای خودشان تعیین کنند و از آنها برای بهبود زندگی خارج از کنگره خود استفاده کنند.
و نکته دیگر این که سفر دومی ها دیگر با سفر اولی ها قابل مقایسه نیستند و اشتباهاتشان پذیرفته نیست.
یک سفر اولی اگر خطا کند می گوییم تحت درمان و تعدادی از کارهایش به خاطر مصرف دارو بوده است. اگر الان دیر آمد، اگر یک موضوعی پیش آمد و یا خطایی را تکرار کرد، جای گذشت و بخشش دارد ولی برای یک سفر دوم که جایگاه خدمتی دارد و تو مسیر کنگره حرکت می کند و به دیگران آموزش هم می دهد، می شود یک الگوی ناجور برای بقیه و خطایش قابل گذشت و بخشش نیست، چرا؟
چون به خودش تنها لطمه نمی زند و یک عده دیگر را هم از مسیر منحرف می کند.
هر موقع افراد برای انضباطی شدن به ساختمان سیمرغ می آیند به آنهایی که تعداد بیشتری انضباطی شده اند فقط یک جمله می گویم که شماها الگوی نامناسبی برای افراد آن نمایندگی هستید. درست است که از همه جا رانده شدید، از همه جا مانده شدید، بیشترین حرف ها را شنیدید، خیلی جاها انتخاب و مسیرتان اشتباه بوده و این که شما زجردیده ترین افرادی هستید که به نظر من در کنگره حضور دارند ولی همین شماها برای یک سفر اولی و افرادی که تو مسیر درمان قرار دارند الگوهای نامناسبی هستید و برای همین سعی می کنم نمایندگیشان را عوض کنم و به جای دیگه ای بفرستم که شناخته نشوند.
ما اینجا از افراد به عنوان الگو استفاده می کنیم. خیلی ها وقتی سفر اول را شروع می کنند از راهنمای تازه واردینشان به عنوان الگو استفاده می کنند، از یک سفر دومی موفق به عنوان الگو استفاده می کنند و این ها افرادی هستند که هم رمز را پیدا کردند و هم راز را پیدا کردند، هم مسیر را پیدا کردند و هم اهدافشان را برای خودشان ترسیم کرده اند و در نهایت هم به آن مقصد نهایی که توی ذهنشان ترسیم کرده اند، خواهند رسید.
ما سفر اولیها باید الگوی درست را انتخاب کنیم، راه درست را انتخاب کنیم و به جهت ارتقا و تکامل و پیشرفت خودمان قدم برداریم و قطعا در طول مسیر نیروهایی هم کمک ما خواهند بود.
علاوه بر راهنما، مرزبانها، مشاور، دیده بان و در نهایت آقای مهندس، یک سری نیروها هم هستند که اگه توی این مسیر درست حرکت کنیم قطعا کمک روحی ما خواهند بود.
کنگره چیز زیادی از یک سفر اولی نمی خواهد. فقط می گوید دارویت را درست مصرف کن، درست آموزش ها رو بگیر و به موقع در جلسات حاضر شو خیلی مسائل خود به خود حل خواهند شد.
فقط همین سه مورد را باید رعایت کند؛ سر ساعت بیاید،دارو را سر ساعت مصرف کند، گوش به فرمان باشد و تکالیفش را درست انجام بدهد. ما به تو نمی گوییم که دروغ نگو، قضاوت نکن، حس های بعدت را درست کن و ...
اینها خودش آرام آرام جایشان را پیدا می کنند و این می شود راه درست.
حالا برداشت ها متفاوت است، یک سری برداشتهای من از یک موضوع با نقطه نظر خودم، با تفکر خودم، با اندیشه خودم و با جهان بینی خودم است و با علی که ایجنت هست و یا همسرش که به عنوان راهنماست یا با راهنمای همسفرش که الان مهمان ما هستند تفاوت دارد.
این افراد قدیمی های ما هستند، اینها افرادی هستند که با ما در نمایندگی حر از سال ۱۳۸۹ با ۹۰ تو مسیر درمان و مسیر آموزش و مسیر خدمت حضور داشتند ولی هیچ کدام نقطه نظرش با آن یکی یکسان نیست.
یک مسافر با همسفرش شاید نظر مشترکی داشته باشند ولی ته ذهنشان برداشت و دریافتشان با هم یا با بغل دستیشان و با همسر و فرزندانشان متفاوت است.ما باید هدفی را که انتخاب می کنیم قابل دسترس و مشخص باشد. باید زمان آن مشخص باشد و دقیق بدانیم که چه می خواهیم. حالا هر چقدر داناییت بالاتر برود اهدافت هم بهتر می شود، هر چقدر دانش تو در موضوعات کنگره ۶۰ بالاتر برود، آن هدف برایت قابل دسترس تر میشود.
یک زمانی پارک طالقانی که افراد می آمدند، همه با هم یک جا می نشستند و غذا می خوردند، ولی یک مقدار که به جلو رفتند، دیدند که راه درستی نبود. چرا؟ چون یه سری جنبه آن را نداشتند و ارتباط برقرار کردند و از راه اصلی یک مقدار دور شدند پ ضربه خوردند، اما کنگره یواش یواش مسیر و راه درست را پیدا کرد و ارتباط مسافر و همسفر و حتی راهنمای مسافر و همسفر را هم کاملا از هم تفکیک کرد.
الان دیگه در پارک طالقانی نگهبان نظم گذاشتیم، مهماندار گذاشتیم و اجازه نمی دهند مسافر به سمت پایین که همسفران هستند، برود.
به خاطر اینکه راه عملا اشتباه بود، این درست است که الان همان کنگره هست، همان مسیر و راهکاره هست، همان درمان انجام می شود ولی می گردد و نواقصش را پیدا می کند. ما هم باید همینجوری باشیم، بگردیم ایرادات خود را پیدا کنیم و آنها را برطرف کنیم تا انسانهای بهتری بشویم.
آموزش هایی که در کنگره به تک تک افراد داده می شود، حالا از من دیده بان تا پایین ترین که سفر اولی است، باید نتیجه و بازتابش را زندگی نشان بدهد و اگر زندگیش هنوز هم دچار مشکلات فراوانی مثل خشم و بدبینی و حس های بد است یعنی اینکه آموزش هنوز تو وجودش اثر نکرده است و باید تغییر نگرش بدهد و راهکار بگیرد.
در کنگره اساتیدی هستند که می تواند اول از راهنما شروع کند، بعد می تواند بزرگان کنگره را الگو قرار بدهد و دست به دامن آنها بشود.
آنهایی که تلاش بیشتری می کنند و سوال بیشتری دارد قطعا پیشرفت بهتری هم خواهند داشت.
من یادم هست که قدیم تو لژیون وقتی می گفتیم کسی سوالی داره و اگر کسی دستش رو بلند نمی کرد، می گفتیم چرا سئوال نداری؟ چون دغدغه نداری، مشکل نداری، گرفتاری نداری. یعنی هیچ چیزی نیست که ندانی و بخواهی از راهنما بپرسی یا از یک پیشکسوت یا کسی که آموزش بیشتری دیده است سوال کنی که یه مشکلی تو زندگیت داری، مشکلی توی کارت یا فکرت داری. خب این مسئله میشود کشف رمز و رازی که باید پیدا کنی.
حالا هر کس رمزش و رازش تو مسیر درمان کنگره مشخص است و پیشرفتش را هم خودش مشخص می کند.
اهدافی هم که تعیین می کند و این که در آینده قرار است چه جایگاه خدمتی را بگیرد. می تواند مرزبان شود یا راهنما بشود. می تواند حتی ایجنت بشود و به درجات بالاتر هم برود.
با توی مسیر درست بودن و عمل سالم انجام دادن قطعا خواهی رسید.
همیشه اول باید فکر کنیم، اول باید مطمئن بشویم و عجله هم نکنیم.
شاید برای موضوعی لازم باشد یک ماه فکر کنیم، دو ماه فکر کنیم، البته نه درباره سفر یا درمان چون آنها فکرش با ما نیست و با راهنمایمان است.
قاطی نکنیم، اشتباه نگیریم با هم، درباره موضوعاتی که برای پیشرفت زندگیمان توی مسیر درست لازم است را می گویم.
خب راجع به دستور جلسه به قدر کافی صحبت کردیم و برسیم به تولد علی عزیز.
بخش دوم؛ تولد ده سال رهایی ایجنت محترم مسافر علی
من سالهاست که علی عاطفی را که الان به عنوان ایجنت نمایندگی پرند هم هست، می شناسم.
.jpg)
چون مسئولیت رابط شعبه پرند هم با من هست و چه از خدمتگزاری در سال ۹۴ که فکر می کنم ایجنت شعبه حر شدم و علی هم به عنوان مرزبان آنجا کاندید شد و رای آورد و تلاش کرد توی مسیر خدمت و مهم تر هم همسفرش بود که ایشان هم توی مسیر خدمت قرار گرفت و تمام جلسات با او همراه بود و حواسش بود.
راهنمای همسفرشان هم آنجا خانم محمدی بودند که اینجا هم حضور دارند و از بانیان ورزش ایروبیک کنگره هستند در پارک طالقانی و برای همین همگی موظف بودند که جمعه ها صبح توی پارک باشند و یکی دیگر از چیزهایی که بهشان کمک کرد لژیون خانم محمدی بود که خیلی قوی بود و فکر کنم ۷ یا ۸ تا راهنما تحویل دادند که ۴,۵ تا ایجنت نمایندگی های مختلف شدند و الان هم مشغول خدمت هستند. قطعا توی این مسیر سختی های زیادی هم دیدند ولی همچنان با قدرت ادامه می دهند و توی این مسیر مطمئنم درهای رحمت بیشتری برایشان باز خواهد شد و زندگیشان آرامش بیشتری خواهد داشت.
الان خود علی که ایجنت نمایندگی هست هفته ای ۱,۲ روز هم به ساختمان سیمرغ و دفتر دیده بان انضباطی می آید و خدمتگزار هستش.
بالاخره طول مسافت زیاد است و ۵۰،۶۰ کیلومتر ترافیک را عبور می کند که طرح ترافیک، مسیر و هزینه اش را هم حساب کنی کار سختی است.
امیدوارم که تو این مسیر موفق باشد و تلاش بیشتری بکند برای نمایندگی.
من خواسته هایم برای نمایندگی خیلی دقیق و ریز و سخت است و همیشه هم بهش گوشزد می کنم.
چون من خیلی تند به شعب سر می زنم و سرکشی می کنم و حالا چون او هم در سیمرغ حضور دارد همیشه و هر هفته بهش میگویم و خب انصافا هم تلاش می کند ولی خواسته باید خیلی بیشتر باشد و تلاش بیشتری بکنند که ما بتوانیم خروجی بهتری داشته باشیم.
نمایندگی پرند قوی بود ولی یک مدتی ضربه خورد که حالا باید ریشه یابی کنیم، بگردیم و پیدا کنیم.
البته خیلی از مسائل حل شده و بهتر شده است.
زمانی ۷,۸ تا راهنما داشتیم و الان باید ۳ تا داشته باشیم و تازه یکی را هم ما خودمان اضافه کردیم به خاطر اینکه با ۲ تا راهنمای DST چند ماه را سپری کردیم و این اصلا برای نمایندگی پرند خوب نبود.
شرایط بهتر شده و دارد حرکت می کند. یک سری مسائل رو هم پیدا کردیم و داریم به جهت پیشرفت نمایندگی پرند بررسی می کنیم، حرکت می کنیم و قطعا هم امید داریم و مطمئنیم که پیشرفت بهتری خواهد کرد و آینده درخشان تری خواهد داشت.
به خانم محمدی تبریک می گویم، به خانم سمیرا حسینی عزیز، پسر و دختر گلشان که نیامده است و به آقای خوش ساعد که یکی از راهنماهای بی حاشیه و بسیار بسیار خوش اخلاق کنگره هستند تبریک می گویم و آقا مهدی عزیز امیدوارم همیشه سلامت باشید، کسالت هم برطرف بشود و برای همگی آرزوی موفقیت دارم.
انشاالله همچنان در مسیر خدمت باشند و زندگیشان همیشه سرشار از آسایش و آرامش باشد.
به افتخار این عزیزان تشویق کنید.
مشارکت ایجنت محترم مسافر علی:
سلام دوستان،علی هستم یک مسافر.
خداوند را شاکرم که به واسطه دهمین سال رهایی اینجا هستم .

من سال ۹۲ که وارد کنگره شدم در مخیله ام هم نمی گنجید که رها بشوم و بعدش بمانم و خدمت هم بکنم. البته همه این هایی که عرض کردم را واقعا مدیون همسفرم هستم که پای به پای همه مشکلات و ناسازگاری ها و دعواهای من ماند چون اگر خدای نکرده یک بار هم خسته می شد و می رفت من الان تو این جایگاه نبودم و مطمئنم که اتفاقات خیلی بدی برایم می افتاد. یک فلش بک کوچک بزنم به گذشته که با تخریب ۱۵ گرم هرویین و کراک و روزی فکر کنم دو بسته قرص ۲۰۰ ترامادول وارد منزل شدم و وضعیت خیلی وحشتناکی داشتم، حالا با تمام اوصافی که داشتم و روزی که یادم می آید که به همسفرم ماجرا را گفتم و البته همسفران می دانست چون پدر خانمم هم می گفت که این وضعیت نرمالی ندارد.
ولی جالب تر این بود که همسفرم قبول نمی کرد یعنی باورش نمی شد که منی که سه چهار سال هست که ازدواج کرده ام با آن همه عشق و علاقه و همه آن صحبت ها یک آدم مصرف کننده حال خراب خیلی وحشتناکی باشم در پشت آن چهره به ظاهر موجهی که داشتم. اما خب خدا را شکر آن روز هیچ وقت یادم نمی رود که زبانم باز شد و گفتم که مصرف کننده هستم و او هم با آغوش باز پذیرفت و بلافاصله کنگه ۶۰ را به من معرفی کرد.
من وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم بزرگترین مسئله ای که منو اذیت می کرد سفر کردن نبود بلکه مقاومت کردن من در برابر خیلی از واقعیت ها و آموزش هایی بود که برای اولین بار توی کنگره داشت به من داده می شد چون همه از صراط مستقیم بود و یک جور رویارویی خودم با خود واقعیم بود.
اما نمی توانستم بپذیرم چون خیلی منیت کاذبی داشتم.
فکر می کردم که اصلا جای من اینجا نیست با اینکه آنقدر هروئین و ترامادول مصرف می کردم.
صبح تا شب مواد در دستم بود اما انقدر منیت داشتم که گفتم جای من در بین این مصرف کننده ها نیست و باید بروم.
آقای وحید هاشمی که هر جا هستند سلامت باشند جمله آخر را به من گفت. گفت که تو میروی و با یک وضعیت خیلی خراب تری برمی گردی.
هر چقدر همسفرم التماس کرد که بهش زنگ بزن بگو بیاد قبول نکرد و گفت این باید برود. این دماغش خیلی باد دارد و یک سال رفتم و دوباره سرگرم مصرف شدم و در دنیای تاریکی هر روز بدتر از روز دیگری می شدم.
بعد از یک سال برگشتم نمایندگی حر و راهنمای عزیزم آقای مهدی خوش ساعد با آغوش باز مرا پذیرفت و من همیشه مدیون ایشان هستم.
واقعا در طول سفر با همه حال خرابی هایم ساخت چون از آنهایی بودم که درونم خودم را می سوزاند و بیرونم دیگران را.
هر روز می گفتم حالم بد است و هر روز تو بیمارستان بودم. یازده ماه سفر کردم شاید باورتان نشود که دو شب در میان بیمارستان بودم، انگار که دکتر کشیک شیفت بودم، دو شب در میان می رفتم آنجا و یک سرم می زدم، یک آمپول می زدم چون سردردهای وحشتناک می گرفتم در حالی که هیچ چیزی نبود، یعنی یک چیزی مانند حمله پانیک بود و خیلی عذاب آور بود.
می آمدم پیش آقا مهدی و می گفتم که آقا یک همچین شرایطی دارم، می گفت خوب می شود، می گفتم آقا مهدی من قلب درد دارم، می گفت خوب می شود. یک سی دی معرفی می کردند و می رفتم گوش می کردم اما باز هم قلب درد داشتم.
ولی مهمترین مسئله ایستادگی من بود که توانستم توی همه آن شرایط دوام بیاورم، هرچند هر روز بیمارستان بودم اما دوام آوردم و شرایط یک جایی عوض شد.
زمانی که مسئولیت خیلی از مسائل را پذیرفتم چون من همیشه می گفتم که دیگران مقصرهستند و یک نفری باید از یک جایی بیاید و من را نجات بدهد. چون امیدی به رهایی و یا درماندنداشتم و همه چیز را در ذهن خود چیده بودم.
می گفتم حتما جدا خواهم شد از همسرم، حتما کارتن خواب می شوم با این تخته گازی که دارم در مصرف مواد جلو می روم و بعد هم خب یه گوشه ای می آیند و مرا برمی دارند و می برند.
اما زمانی که به این نتیجه رسیدم که قرار نیست کسی از در بیاید و من را نجات بدهد شروع به حرکت کردم. پذیرفتم که من باید خودم مسئولیت همه مسائل و مشکلاتم را بپذیرم.
زمانی که این اتفاق افتاد من راحت شدم،چون زمانی که آدم می پذیرد حال خوب و حال بدش در گرو دیگران نیست و این بند باطل رو از خودش جدا می کند یواش یواش اتفاقات خوب برایش شروع می شود.
پیام آقای مهندس را برای انتخابات داریم که خداوند سرنوشت قومی یا فردی را عوض می کند که خودش بخواهد سرنوشت خودش را عوض کند. دیگه از آنجا به بعد به خودم گفتم که همه دارند کمک می کنند و لطف می کنند اما مسیر اصلی را من باید طی کنم و برای همسفرم هم همین اتفاق افتاد و از زمانی که متوجه شد به خاطر من نمی آید اتفاقات شیرین شروع شدند.
آنقدر پافشاری کرد، انقدر تو همه مسائل آمد با من که دیگه من از رو رفتم.
خداوند را شاکرم که خدمتگزار شدم، مرزبان شدم و خدمت آقای ملکی دیده بان محترم خدمت می کنم.
خداوند را شاکرم و از راهنمای عزیزم خیلی ممنونم که من را تحمل کردند و من توانستم دهمین سال رهایی خودم را ببینم. از راهنمای همسفرم سرکار خانم محمدی عزیز واقعا ممنون هستم که اگر شما و تلاش های بی دریغ شما برای همسفرم نبود، اینجا نبودم.
همیشه این را گفتم و باز هم می گویم که تند تند نمی رفتم پیش همسفرم گلایه کنم چون مسافرها معمولا می گویند که همسفرم نمی گذارد، همسفرم اجازه نمی دهد من زود بخوابم و...
ما سعی کردیم که مشکلاتمان را توی خانه، خودمان حل کنیم، اما حتما این کار در راهنمایی های خانم محمدی ریشه داشته است که واقعا برای ما تلاش کردند.
از همسفرم تشکر می کنم که تک تک این لحظات کنارم بود و اجازه داد که خدمتگزار باشم.
از دختر عزیزم عزیزم جانانه تشکر می کنم چون همین الان که اینجا نشستم، همه بچه ها شاهد هستند که تنهایی از ساعت سه،چهار در خانه می ماند و بچه ها را نگه می دارد که من خودم تنهایی از زیر این کار همیشه در می روم اما او تحمل می کند و امروز دیگه آوردمش که شاهد دهمین سال رهایی من باشد.
از پدر خانمم و مادر خانم که درسته که در عکس امروز نیستند ولی یادشان با ما هست که اجازه دادند ما خدمتگزار باشیم.
دو قلو ها هم که تاج سر و شیرینی زندگی هستد.
از مهمانهایی که امروز آمدند خیلی ممنونم.
از همه عزیزانی که منت بر سرم گذاشتند و توی این شادی با ما سهیم بودند تشکر می کنم و امیدوارم که در تولدها و شادی های همه عزیزان بتوانم این لحظات را جبران کنم.










امضای دفاتر راهنمایان نمایندگی پرند توسط دیده بان محترم جناب آقای عبدالله ملکی






تایپ و ویرایش و بارگزاری : مسافر میلاد و مسافر یوسف ( لژیون دوم )
مرزبان خبری : مسافر مجید
- تعداد بازدید از این مطلب :
802