جلسه هفتم از دوره اول سری جلسات لژیون سردار، کنگره۶۰ ویژه همسفران آقا نمایندگی کوروش آذرپور به استادی پهلوان محترم مسافر مسعود، نگهبانی دنور محترم همسفر مهراب و دبیری همسفر محمدرضا، با دستور جلسه: "از فرمانبرداری تا فرماندهی" پنجشنبه 19 شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۳ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان مسعود هستم، یک مسافر. از خداوند برای حضور سپاسگزارم؛ از آقای مهندس و خانوادهٔ محترمشان سپاسگزارم. خوشحالم که در جمع شما هستم و حضور دارم. از نگهبان، ایجنت و مرزبان سپاسگزارم. دستور جلسات کنگره۶۰ مانند زنجیر است؛ حلقه به حلقه به هم وصل است. ما در دستور جلساتمان چهارده ستون اصلی داریم که چهارده وادی است. میان آنها نیز دستور جلسههایی میآید که به عنوان حلقههای ریزتر، اینها را به هم وصل میکند. خوب، جنس فرمان از نور است؛ یعنی خداوند به وسیلهٔ نور فرمان صادر میکند. و اینکه چرا باید من این فرمانها را اجرا کنم؟ فرمان در صراط مستقیمها داریم؛ فرمان در صراط غیرمستقیم هم داریم. خوب، فرمانهای دیگری هم داریم که توسط نفس گرسنهٔ من و ذرات ناخالص من در روز دیده میشود. خیلی راحتتر صحبت کن: آن موقعی که عصبانی میشوی، داد میزنی؛ آن موقعی که حرصت میگیرد، میخواهی سر کسی خالی کنی، یک فرمانی در ذهنت میآید: الان بزن توی گوشش، الان یک دادی سرش بزن، الان از کنارت ماشین رد میشود، پیچیده جلو، شیشه را پایین بکش، هر چه از دهانت درمیآید. آن هم فرمان است. حالا ما با آن فرمان کاری نداریم. امروز میخواهم از آن فرمان الهی، یا به قول آقای مهندس وادی پنجم، از فرمانهایی که خرد جهانی تأییدشان میکند، کار کنیم؛ آن فرمانها و اجرا کردنشان. نه، دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است. من فکر میکنم همهٔ ما آمدهایم که فقط فرمانبردار باشیم؛ یعنی من در خودم نمیبینم که حداقل فرمانده باشم. چون هر وقت گفتم من فرماندهام، خراب کردم؛ هر وقت گفتم من در لژیونم این کار را میکنم، خراب کردم؛ هر وقت گفتم شکل شعبه را من عوض میکنم، خراب کردم. چون چیزی بلد نیستم. به محض اینکه آن را به کنگره میسپارم، به محض اینکه آن را به خداوند میسپارم، این سپردن به خداوند از جنس فرمانبرداری است؛ نه اینکه مسئولیت را به خداوند بدهم. مسئولیتش را میپذیرم، ولی به آن فرمانهایی که از خداوند صادر میشود میسپارم؛ آنچه خرد جهانی میگوید، آنچه کنگره میگوید، در لژیون. وقتی از خودم حرف میزنم، آن روز نه به خودم میچسبد و نه به رهجوها؛ ولی وقتی از کنگره حرف میزنم، به قول معروف خودم را کنار میکشم تا بچهها کنگره را ببینند. آن موقع موضوع متفاوت است. اینکه سر ساعت نه شب، به جای اینکه آشغال را از پنجرهٔ طبقهٔ پنجم یا چهارم به پایین پرت کنم، آن را میبرم و جلوی در میگذارم؛ اینکه در مسیر طبیعتگردی، در مسیر راهم، دو آشغال از روی زمین برمیدارم، میشود فرمانبرداری. این میشود آن چیزی که خداوند میگوید، آن چیزی که کنگره میگوید، آن چیزی که اساتید کنگره میگویند.
.jpg)
اینکه بهداشت فردیام را رعایت کنم، میشود فرمانبرداری. بسیار چیزهای سادهای است. آزمودهام: مسیری که از محل کارم میآید یک خیابان است؛ از پارکینگ که بیرون میآیی، باید به سمت راست بروی، بعد همه از ورود ممنوع میآیند. روزهایی که عجله دارم و میخواهم به لژیون برسم، همه روبهرو میآیند. کافی است اخمی کنم؛ یعنی هیچی هم نمیگویم، فقط در دلم میگویم: عجب آدمی هستی! چرا از ورود ممنوع میآیی و راه مرا بستهای؟ من کار دارم. یک آدمی جلوی راه میآید، شیشه را پایین میکشد و دو تا بد و بیراه میگوید؛ من هیچی هم به او نگفتهام، ولی وقتی لبخندی به او میزنم، میگوید: آقا ببخشید، وقتی فرمانها و قوانینی را که مشمول این چهارده وادی است اجرا میکنم، سودش را خودم میبرم. وقتی فرمان را اجرا میکنم، فرمانبردار خوبی میشوم؛ منفعتش را خودم میبرم. همهاش از خودم است؛ به هیچکس سودی نمیرسد. اصلاً نیازی نیست دیگر فرمانده باشم؛ چون به عقیدهٔ من، کسی میتواند فرمانده باشد که به فرمان عقل رسیده باشد و به نفس مطمئنه رسیده باشد. این آدمها بسیار کماند. آن فرمانده میتواند فرمان بدهد؛ فرمانی بدهد که با اجرای آن، به عنوان یک نفس، حالت خوب شود؛ در صلح و آرامش باشی. با کی؟ با خودت. وقتی با خودت در صلح و آرامشی، کل هستی با تو در صلح و آرامش است. اصلاً کسی نمیتواند حالت را خراب کند؛ کسی نمیتواند نقطهٔ جوش بیاورد و تو را به آستانهٔ آشوب برساند. دیگر نمیتواند، زیرا خودت با خودت در صلح و آرامشی. فرمانها این است. یکی از آن فرمانها خدمت کردن در کنگره است. یکی از آن فرمانهایی که ما داریم این است، چون در کنگره وقتی میآیی و مینشینی، به محض اینکه میآیی و مینشینی، چه به عنوان مسافر و چه به عنوان همسفر، درگیر مسائل خودت، درگیر آن تاریکیها هستی. به عنوان مسافر که خودت داری تجربهاش میکنی؛ به عنوان همسفر که موضوع بدتر است. چون من این تجربه را داشتهام. آقا مهراب میداند. من با فرزندم تنها زندگی میکردم. آن زمانی که به کنگره آمدم، من این تجربه را داشتم؛ یعنی پسرم را در ماشینم میگذاشتم و با هم به مسافرت میرفتیم. من یا موادم را مصرف کرده بودم یا مشروبم را خورده بودم. جاده را با سرعت بسیار بالایی میرفتم. این بچه در بسیاری جاها میترسید، یا در بسیاری جاها به خاطر رانندگی درگیر میشدم. پسرم میگفت: بابا حالا ولش کن. حالا دعوا نکن با او، ولش کن، بگذار برود. بچهای شاید هفت، هشت، نه ساله بود. دقیقاً دنیای اعتیاد هم همین است؛ آن مسافر با آن سرعت در آن جاده میرود و همسفرش کنارش نشسته است. مسافری که در عالم خودش است، در نشئگی خود، خماری خود، و جنگ درون خودش است. خیلی چیزها برایش بسته است و خیلی چیزها را نمیبیند، ولی آن بچهٔ نهساله از من بیشتر میدید: بابا یواش! بابا، حالا میشود دعوا نکنی؟ حالا فحش نده، حالا داد نزن، حالا فلان نکن. به عنوان یک مسافر یا همسفر، وقتی میآییم احساس نیاز میکنیم به آموزش در یک محیط آموزشی که کوچکشدهٔ هستی است. یعنی همهچیز در آن هست؛ کنگره همهچیز در آن هست. به واسطهٔ جایگاهی که دارد، همهچیز را در آن میتوانی درک کنی و حس کنی. میآییم و اینجا مینشینیم. یک سری فرمانها میبینید؟ در جیب ما میگذارند. چه مسافر باشی و چه همسفر، موظفی چهل سیدی بنویسی. آقای مهندس چهل سیدی در جیبت میگذارد؛ یعنی دارد به تو خیر میدهد، دارد به تو نان میدهد. چهل سیدی را گوش میدهی، مینویسی، میآیی و صحبت میکنی. حداقل یک سال دستور جلسات کنگره۶۰ را مرور میکنی. در کارگاه آموزشی عمومی، در کارگاه آموزشی خصوصی، دارد به تو آموزش میدهد و پیوسته رشدت میدهد. به قول دکتر امین، حالا سه حالت در اینجا وجود دارد. حالت اول این است که آموزشها را میگیری و میروی و اصلاً کاری نداری که چه. یعنی میشود کسی که او را از یک سرمای شدید درمیآورند و اینجا میگذارند؛ کسی که از رحم مادرش بیرون میآید، تازه متولد شده، میگذاریم و میروی؛ با همهٔ مشکلات بیرونت باز هنوز هستی. چرا؟ چون مرحلهٔ دوم را نگذراندهای. یعنی خدمت کردن در کنگره نیازی به خدمت منِ مسعود ندارد؛ اصلاً هیچ نیازی نداری. شعار نیست، میبینی. میخواهی من همین فردا لژیونم را تحویل بدهم؟ پنج نفر دیگر هستند، بیا لژیون بزن. چندین نفر درخواست دارند شعبه بزنند؛ نزد آقای مهندس میآیند، آقای مهندس به آنها اجازه نمیدهد. حالا صبر کن، حالا بگذار ببینیم چه میشود. این که دارم میگویم نیاز خود منِ مسافر یا همسفر است؛ اینکه بعد از تمام شدن سفر اولم بیایم خدمت کنم. گروه دوم کسانی هستند که میآیند خدمت میکنند و کیفش را هم میبرند. این مصاحبهٔ جدید دکتر امین را الان داشتم میخواندم و برایم جالب بود؛ گفتم بازگو کنم. میآید مرزبان میشود، دغدغهمند میشود، خدمت میکند. در مرزبانی آموزش میگیرد، در راهنمایی تازهواردها آموزش میگیرد، در لژیون زدن آموزش میگیرد؛ آن هم بهرهای میشود: انفاق. گروه دوم، استاد امین میگوید به آن انفاق، انفاق کردن. گروه سوم متفاوت است؛ در این خدمت کردن حالش هم بد میشود. یعنی در این خدمت کردن سختیها به سراغش میآید: برو شعبه بزن، برو دستیار دیدهبان شو، برو دیدهبان شو، از این شهر به آن شهر برو؛ هفتهای یک روز بیشتر نمیتوانی خانواده را ببینی. این گروه سوم کمی متفاوتتر است و گروه سوم بهرهٔ بیشتری میبرد. چرا؟ چون در متن آموزشهای کنگره است؛ چون در متن خدمت کردن، بخشش میشود. چیزی که ما در لژیون سردار از آن صحبت میکنیم. یک انفاق داریم: میبخشد. یکی صد هزار تومان میدهد، دویست هزار تومان میدهد؛ دختر گلفروش سر چهارراه ایستاده است، میگویی من این قدر درآوردم. مثلاً قدرشان انفاق میکند، نفقه میدهم.
.jpg)
ولی بخشش متفاوت است. بخشش: این پنیر را دیدی؟ قالب پنیر را، یکدفعه چاقو را میگذاری و قسمت اعظمش را میبخشی. وقتت است؛ وقتت ارزشمندترین چیزت است، دیگر زر توست. آقای زرکش میگوید وقت همان زر ماست؛ چون با این وقت میتوانی بروی پول دربیاوری، بروی کار کنی. این وقت را میبخشی. گلریزان میشود؛ میآید بیشتر از آن چیزی که اعلام میکنی، پولت را میبخشی، نیت پرداختش را هم داری. کجا میبخشی؟ سرچشمهٔ کنگره. هر چه بیشتر و بزرگتر شود، حال آدمها بهتر میشود. لطف کنید خودتان را تشویق کنید.
تایپ، ویراستاری و بارگذاری: سایت همسفران آقا نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
54