English Version
This Site Is Available In English

فرمانبرداری با عشق، فرماندهی با خدمت

فرمانبرداری با عشق، فرماندهی با خدمت

جلسه دوازدهم از دور نهم سری کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی الوند با استادی راهنمای محترم مسافر حمید، نگهبانی مسافر مصطفی و دبیری مسافر علی با دستور جلسه  "از فرمانبرداری تا فرماندهی و چهاردهمین سال تولد و تجلیل راهنمای محترم مسافر محمدرضا"  روز پنجشنبه 19 شهریور ۱۴۰۵  رأس ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:

خیلی خوشحالم که توفیق شد در این روز عزیز در کنار شما عزیزان باشم. با افتخار و با کسب اجازه از آقا کوروش عزیز، همسفر محترم، و همچنین آقا محمدرضا که به‌عنوان یک فرمان، حضور بنده را در این جایگاه صادر کردند، این فرمان را پذیرفتم و امیدوارم در کنار آقا محمدرضا و شما عزیزان، جلسه‌ای بسیار خوب، پرانرژی و سرشار از آموزش داشته باشیم.
خدا را شکر می‌کنم که در جایی هستیم که فرماندهان بسیار خوبی داریم؛ فرماندهانی که خودشان حرکت کرده‌اند، مسیر را پیموده‌اند، با چالش‌های مختلف روبه‌رو شده‌اند، تفکر کرده‌اند، از چالش‌ها عبور کرده‌اند، تجربه کسب کرده‌اند، آموزش دیده‌اند و ساختار درست کرده‌اند. فرماندهان بزرگی مانند آقای مهندس، که بزرگ‌تر همه ما هستند، و همچنین آقای کوروش و آقا محمدرضا که امروز در کنارشان هستیم.
به نظر من، کسی که می‌خواهد فرمانی را بپذیرد، باید نشانه‌هایی داشته باشد که بداند چرا باید از آن فرمان پیروی کند. یکی از مهم‌ترین نشانه‌ها، همان دانایی مؤثری است که فرمانده به آن رسیده و مسیر فرماندهی را پله‌پله طی کرده است. هیچ‌کس یک‌شبه فرمانده نمی‌شود.

نشانه دیگر، شرایط موجود است. باید ببینیم ساختاری که در آن قرار داریم، در چه شرایطی است و آیا در تعادل و مسیر رشد قرار دارد یا خیر. ما امروز می‌بینیم که کنگره ۶۰ روزبه‌روز شعاع اضافه می‌کند، شعبه‌های بیشتری ایجاد می‌شود و تعداد رهایی‌ها افزایش پیدا می‌کند و مهم‌تر از آن، کیفیت رهایی‌ها نیز بالاتر می‌رود. این موضوع برای کسی که وارد کنگره می‌شود و می‌خواهد روزی به جایگاهی برسد که فرمانده خودش، جسم خودش، خانواده و زندگی خودش باشد، کاملاً قابل لمس است.
در بعضی موضوعات، به‌خصوص موضوع مهم درمان اعتیاد، فرمانبرداری بدون چون‌وچرا اهمیت زیادی دارد؛ بدون قضاوت و بدون اینکه بخواهیم نظر شخصی خودمان را وارد کنیم. حتی گاهی لازم است بدون فکر کردن به اینکه چرا، فرمان درست را اجرا کنیم.
یادم هست یک بار کسی نزد آقا کوروش آمد و پرسید: «چرا باید این کار را انجام بدهم؟» پاسخ ایشان این بود که اگر در گذشته فرمان‌های درستی صادر می‌کردی، امروز در این شرایط نبودی؛ بنابراین باید فرمانبردار باشی.
به نظر من، یکی دیگر از کلیدهای فرمانبرداری، باور به راهنماست. من باید باور داشته باشم که اگر حرف راهنمای خودم را گوش کنم، قطعاً به حال خوب و رهایی می‌رسم و تغییرات مثبت در زندگی‌ام اتفاق خواهد افتاد.
آقای مهندس هیچ‌وقت چیزی از ما نخواسته‌اند، مگر اینکه قبل از آن خودشان انجام داده باشند؛ چه در درمان اعتیاد، چه در درمان سیگار و حتی در موضوعاتی مانند اضافه‌وزن که بسیار سخت است و خود من هم درگیر آن هستم. همه این آموزش‌ها در جهت سلامتی و حال خوب خود ماست.
یکی دیگر از نشانه‌ها این است که فرمان درست، ختم به خیر می‌شود. فرمان فرماندهان صالح، قطعاً انتهای خوبی دارد و ما نتیجه آن را در کنگره ۶۰ می‌بینیم.
البته شرط آن این است که فرمان را کامل اجرا کنیم و برای آن تبصره نگذاریم. گاهی اوقات چیزی را می‌شنویم و خودمان در ذهنمان پرانتزی باز می‌کنیم و می‌گوییم: «این قسمت را قبول دارم، ولی من به روش خودم انجام می‌دهم.» اگر فرمان را تغییر بدهیم یا بخشی از آن را اجرا نکنیم، ممکن است به نتیجه مطلوب نرسیم.

اگر خواهان رهایی هستیم، باید پله‌ها را یکی‌یکی طی کنیم؛ همان پله‌هایی که راهنمای ما پیش از ما طی کرده است. باید پای خودمان را جای پای راهنما بگذاریم. ممکن است چیزی که من می‌دانم با چیزی که راهنما می‌گوید تفاوت زیادی داشته باشد، اما اینجا تنها جایی است که وقتی از درِ کنگره وارد می‌شویم، باید هر دانشی که داریم، هر جایگاهی که داریم، هر مقام اجتماعی و هر موقعیتی که در آن هستیم را کنار بگذاریم.
فرمانده ما راهنما، مرزبان و ایجنت هستند و اگر گوش‌به‌فرمان باشیم، قطعاً به نتیجه می‌رسیم. در این موضوع هیچ شکی نیست.
اگر دیدید کسی از مسیر خودش دور شد، بدانید که احتمالاً در جایی فرمانی را نقض کرده است. اگر فرمان شکسته شود، ممکن است حرمت هم شکسته شود. به قول یکی از دوستان، وقتی قبح یک موضوع ریخته شود، ممکن است فرمان دوم هم صادر شود و اجرا نشود و حتی ممکن است دیگر فرمانی صادر نشود، چون فرمان اولیه به‌درستی انجام نشده است.
باید بسیار مراقب این موضوع باشیم. قطعاً راهنما هرچه می‌گوید، صلاح ما را می‌خواهد. ما نتیجه این آموزش‌ها و فرمانبرداری را در کنگره ۶۰ می‌بینیم.
امیدوارم همه ما گوش‌به‌فرمان بزرگ‌ترهای خود باشیم و به نتیجه‌ای که می‌خواهیم، یعنی آرامش و لذت بردن از زندگی، برسیم. با کنگره ۶۰ و با آموزش می‌توان از زندگی بسیار لذت برد.
اما در مورد بخش دوم دستور جلسه و فرمانی که آقا محمدرضا صادر کردند و باعث شد امروز در این جایگاه باشم، باید بگویم که با وجود اینکه سال‌ها در کنگره خدمت کرده‌ام و جایگاه‌هایی مانند مرزبانی و راهنمایی و خدمات مختلف را تجربه کرده‌ام، امروز در حقیقت خودم را شاگرد آقا محمدرضا می‌دانم. شاید هم‌سطح ایشان در این جایگاه قرار گرفته باشیم، اما من خودم را شاگرد ایشان می‌دانم.
امروز چهاردهمین سال رهایی آقا محمدرضاست و به اندازه چهارده وادی، عدد بسیار زیبایی است. صحبت کردن درباره دو انسان عاشق، کار بسیار سختی است.
من در سال ۱۳۹۱ وارد کنگره ۶۰ شدم. یکی از دوستانم من را با خود به کنگره آورد، بدون اینکه دقیقاً بدانم قرار است کجا بروم. وقتی وارد شدم، همان ابتدا می‌خواستم برگردم. حتی به دوستم پیام دادم که می‌خواهم بروم، اما او گفت بمان.
بعد از جلسه، آقا محمدرضا که آن زمان در جایگاه مشاوره تازه‌واردین بودند، با من صحبت کردند. شاید اولین مشاوره ایشان، من بودم. من در آن زمان تازه از شرایط مصرف بیرون آمده بودم و اصلاً حال و حوصله ماندن نداشتم. فقط می‌خواستم صحبت‌ها زود تمام شود و بروم.
اما آقا محمدرضا با من صحبت کردند و در پایان گفتند: «جلسه بعد حتماً ببینمت.»
همین جمله باعث شد دوباره به کنگره برگردم و جلسه دوم مشاوره من شکل گرفت و ادامه مسیر آغاز شد. اگر آن روز آقا محمدرضا نبودند، شاید من امروز در کنگره نبودم.
آن عشق و محبت در نگاه آقا محمدرضا و عشقی که در کلام و عمل ایشان وجود داشت، برای من همیشه الگو بوده است. آقا محمدرضا، از شما بسیار ممنونم.
از آقا کوروش عزیز نیز سپاسگزارم که در این سال‌ها با عشق و بدون منت خدمت کرده‌اند. در نگاه این عزیزان همیشه امید و حال خوب دیده‌ام و همیشه لبخند بر چهره‌شان بوده است.
آقا کوروش عزیز و آقا محمدرضا، از شما ممنونیم که چهارده سال با عشق و بدون منت خدمت کردید و آموزش‌ها و تجربه‌های خود را به ما هدیه دادید. اگر شما نبودید، بسیاری از ما هم امروز اینجا نبودیم.
چهاردهمین سال رهایی و سال‌ها خدمت، عدد کمی نیست. شما بسیاری از مسیرهای سخت را برای ما آسان کردید. امروز شاید برای بچه‌های کنگره، رفتن به تهران برای خدمت چندان سخت نباشد، اما زمانی شما این مسیر را طی کردید و با خدمت خودتان راه را برای دیگران هموار کردید.
من صحبت خودم را با این جمله تمام می‌کنم که بهترین قدردانی از این عزیزان، عملکرد درست ما و قرار گرفتن در صراط مستقیم و گوش‌به‌فرمان بودن آقای مهندس است. این عزیزان بهترین عملکرد را داشتند، از مسیر کنگره خارج نشدند و همواره قدردان آموزش‌ها و ساختار کنگره بودند.
در رأس، به آقای مهندس و خانواده محترمشان تبریک می‌گویم و از تمام دیده‌بانان، آقا رضا ترابخانی، سرکار خانم آذرپور و دختر محترمشان که امروز در این جمع حضور دارند، همچنین آقای شهروز آذری که زحمات زیادی کشیده‌اند، تشکر می‌کنم.
آقا محمدرضا، از شما ممنونم و به شما، خانواده محترمتان و همه عزیزان این روز را تبریک می‌گویم.
به خانم مریم محترم نیز تبریک ویژه عرض می‌کنم؛ یک همسفر پای‌کار و درجه‌یک که سال‌ها در کنار آقا محمدرضا خدمت کرده‌اند. به یاد دارم زمانی که ایشان مادر شده بودند، با وجود شرایط سخت مادری، پس از مدت کوتاهی دوباره در لژیون حضور پیدا کردند و خدمت خود را ادامه دادند.
چهارده سال خدمت و همراهی خانم مریم و آقا محمدرضا، خدمات مختلف و حضور مستمرشان در کنگره، شایسته قدردانی است.
به اعضای لژیون، فرزندان و خانواده محترمشان نیز تبریک می‌گویم. امیدوارم همه ما بتوانیم قدردان این عزیزان باشیم.
در پایان، به افتخار خانواده محترم آقا محمدرضا و تمام خدمت‌های صادقانه این عزیزان، دست می‌زنیم.

پیام تولد:

سلام بر مردی که از قلب ها وارد می‌شود و با محبت نسخه می پیچد. راه را برای آنانی که بلد راه نیستند با نور ایمان و عقل باز نمودی.

 

آرزوی آقا محمدرضا:

آرزو و خواسته قلبی من این است که برای همیشه افتخار شاگردی راهنمای عزیزم آقا کوروش را داشته باشم.

سخنان آقا محمدرضا محمدی:

سلام دوستان، محمدرضا هستم، یک مسافر.
«ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
یار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد»


من همیشه، هر وقت بخواهم چیزی در حد و اندازه استاد بزرگوارم، آقا کوروش، بگویم، معمولاً این ابیات به ذهنم می‌رسد. ایشان با علم و دانش خود، جایگاه ویژه‌ای در کنگره داشتند. ما که رهجوهای ایشان بودیم، به هر حال کمی به ایشان نزدیک‌تر بودیم؛ چه در کنگره، چه در پارک، و چه در اردوها و شعب شهرستان که گاهی با هم می‌رفتیم. تمام پزشکانی که با کنگره ارتباط داشتند، در مورد تیپر داروها و قرص‌ها، اگر نکته‌ای را نمی‌دانستند، آدرس می‌دادند و می‌گفتند با کوروش تماس بگیرید. «یار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت»؛ شاید ایشان به دانشگاه نرفته بود و مدرک پزشکی نداشت، اما بسیاری از پزشکان و کسانی که در این زمینه صاحب‌سبک و صاحب‌نظر بودند، از ایشان مشورت می‌گرفتند تا بتوانند آموخته‌هایشان را در کار خود به‌کار بگیرند. فکر می‌کنم سال ۸۹ بود. یکی از همکارانم مجله‌ای می‌گرفت به نام «سرنخ»؛ یک ویژه‌نامه که فکر می‌کنم ضمیمه روزنامه همشهری بود. یک روز مجله را ورق می‌زدم که به مصاحبه‌ای برخوردم. عکس یک آقا روی آن بود و تیتر مصاحبه این بود: «من آمدم اینجا هم ثابت کنم که اینجام، نمی‌شه.»
من نمی‌دانستم این آقا چه کسی است، اما به‌شدت جذب آن مصاحبه شدم. بعدها فهمیدم مصاحبه آقا کوروش است. مصاحبه را خواندم و خیلی خوشم آمد. نزدیک عید بود و نوشته بود: «ویژه‌نامه مخصوص اعتیاد، هفته آینده.» از آن روز منتظر ماندم. تقریباً هر روز می‌رفتم جلوی کیوسک روزنامه‌فروشی و می‌پرسیدم: «این ویژه‌نامه کی می‌آید؟» بالاخره روزی که آمد، آن را گرفتم. دیدم هشت صفحه مصاحبه درباره سیستم کنگره، ساختار کنگره و چهار سازمان کنگره و مطالب مختلف دیگری نوشته شده است. با خودم گفتم: «آن جایی که من دنبالش می‌گردم، همین‌جاست.» فکر می‌کنم به صد جا زنگ زدم تا توانستم شماره دفتر مرکزی تهران را پیدا کنم. حتی از همان خبرنگاری که مصاحبه را انجام داده بود، شماره گرفتیم. از او پرسیدم: «کنگره در کرج و قزوین نمایندگی دارد؟» گفت: «من فقط شماره دفتر مرکزی تهران را دارم.» خلاصه شماره را گرفتیم و پیگیری کردیم و فهمیدیم که نمایندگی کرج وجود دارد. رفتیم آنجا و کارمان را شروع کردیم.
روزی که من و آقای کفافی رفتیم، هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. آقا کوروش گفت: «اگر خیلی پسر خوبی باشی، حرف‌گوش‌کن باشی، دو ماهه کارت تمام می‌شود و می‌توانی بروی.» و الان، بعد از پانزده سال و خرده‌ای، هنوز آن دو ماه تمام نشده است! ماندگار شدیم و خلاصه در کنگره ماندیم. در این سال‌ها خیلی چیزها از کنگره یاد گرفتم. امروز که در جلسه‌مان زیاد از آقا کوروش صحبت کردیم، این موضوع فقط مربوط به امروز نیست. اصلاً روزی نیست که در این نمایندگی از ایشان اسم برده نشود.

آقای مهندس جایگاه خودشان را دارند و به نظر من یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان قرن ما هستند و در آینده، کل دنیا در مقابل دانش و اندیشه ایشان سر تعظیم فرود خواهد آورد.
خود آقا کوروش همیشه جمله خیلی زیبایی می‌گفتند:
«خدا را صد هزار مرتبه شکر که آقای مهندس معتاد شد؛ خدا را صد هزار مرتبه شکر که این راه را پیدا و کشف کرد؛ و خدا را صد هزار مرتبه شکر که آن را برای خودش برنداشت و با همه ما به اشتراک گذاشت.»
من، راستش را بخواهید، خودم در لژیونم هم همین را می‌گویم؛ اصلاً هیچ‌چیزی از خودم ندارم. هرچه دارم از کنگره و از راهنمای خودم، آقا کوروش عزیز، است.
استاد شهریار می‌گوید:
«به علی شناختم من به خدا قسم خدا را»
من هم واقعاً کنگره را با راهنمایم شناختم. برای بسیاری از ما همین‌طور است؛ خیلی‌ها کنگره را از طریق راهنمایشان شناخته‌اند و سبک آموزش خاص راهنمایشان در تمام وجودشان رخنه کرده است.
بچه‌ها می‌گویند چهارده، پانزده سال است که من از هشتگرد می‌آیم و می‌روم. حتی از سال ۱۴۰۰ به بعد هم که باز با کوروش بودم، من اصلاً مسافت را احساس نمی‌کنم. باور کنید اگر کسی از من بپرسد ساعت را نگاه نکرده بگویم چقدر طول کشید، شاید بگویم سه دقیقه شد؛ فوقش اگر خیلی طول کشیده باشد، پنج دقیقه!
تمام این آموزش‌ها را مدیون این ابرمرد هستم؛ همه این‌ها را مدیون این استاد بزرگ زندگی‌ام هستم.
امروز قطعاً می‌دانم که اینجا هستم و به ایشان تبریک می‌گویم. به آقای مهندس هم تبریک می‌گویم.
یکی از درس‌های بسیار مهمی که در کنگره گرفتیم این است که قدر داشته‌هایمان را بدانیم.
گاهی ممکن است در لژیون صحبت کنیم و بگوییم که درگیر مشکلات زیادی هستیم؛ بدهی، اجاره خانه، مسائل مربوط به سلامتی یا هر موضوع دیگری که ذهنمان را درگیر کرده است. اما صبح زود که از خواب بیدار می‌شویم، اگر داشته‌هایمان را از ذهنمان بگذرانیم، می‌بینیم داشته‌هایمان نسبت به نداشته‌هایمان خیلی بیشتر است.
بعضی‌ها حتی این داشته‌ها را می‌نویسند. همین که اول صبح داشته‌هایمان را به خودمان یادآوری کنیم، حالمان خوب می‌شود. آن وقت می‌توانیم با انرژی و توان بیشتری با مسائل و مشکلاتی که ممکن است در هر زمینه‌ای در زندگی داشته باشیم، روبه‌رو شویم و آن‌ها را راحت‌تر حل کنیم.

آقا کوروش خودش سبک خاصی داشت. جلساتش همیشه طوری بود که کل شعبه را می‌خنداند. به هر حال، ما هم خیلی راه‌ها را رفتیم و خیلی چیزها برایمان پیش آمد؛ اما اینجا، در کنگره، با عشق و محبت و به شکلی زیبا، درمان شدیم، به آغوش خانواده برگشتیم و دوباره به اجتماع برگشتیم. من دیگر بیشتر از این صحبت نمی‌کنم. واقعاً همیشه و همیشه، تا آن همیشه‌ای که نمی‌دانم چقدر است، مدیون آقا کوروش هستم. دوستشان دارم و دوست دارم همیشه در رکابشان باقی بمانم. از حمید آقا خیلی تشکر می‌کنم. امروز واقعاً حق برادری را تمام کرد. من حمید آقا را هم خیلی دوست دارم و هم برای ایشان جایگاه استادی قائلم. از راهنمای همسفرم خیلی تشکر می‌کنم که همیشه در کنار همسفرم بودند و ما همیشه از وجود و آموزش‌هایشان بهره بردیم. از همسرم تشکر می‌کنم. من، راستش را بخواهید، از خانم مریم خیلی یاد می‌گیرم؛ جدی می‌گویم. همیشه از ایشان چیزهای زیادی یاد می‌گیرم. به ایشان تبریک می‌گویم و از ایشان تشکر می‌کنم که در تمام این سال‌ها در کنار من بودند. به مرضیه و آیلین عزیزم تبریک می‌گویم و از آن‌ها تشکر می‌کنم بابت کمبودهایی که زمانی وجود داشت و من نبودم؛ اما هیچ‌وقت غر نزدند و نگفتند که چرا نمی‌آیم. واقعاً به آن‌ها تبریک می‌گویم و از آن‌ها تشکر می‌کنم.
به خانم شهرزاد عزیز هم تبریک می‌گویم و از ایشان تشکر می‌کنم. برای من، ایشان یادگار عشق من هستند و تا همیشه سعی می‌کنم، ان‌شاءالله، قدردان این خانواده باشم.
از خانواده خودم هم تشکر می‌کنم. برادرم خیلی وقت‌ها که من اینجا بودم، اگر کاری وجود داشت، کارها روی دوش ایشان بود. همسرم یا دخترم از ایشان می‌خواستند که کارها را انجام دهند.
خلاصه از همه عزیزان تشکر می‌کنم و امیدوارم همچنان همگی‌مان در مسیر آموزش و خدمت در کنگره باقی بمانیم.

به افتخار خانواده محترم آقا کوروش دست بزنید.

در ادامه توجه شمارا به باقی عکس های این جشن باشکوه جلب میکنم:

تایپ٬ تنظیم و بارگزاری: مسافر پدرام
عکاسان: مسافر کیا٬ مسافر کاوش٬ مسافر پدرام
مرزبان کشیک: مسافر علی
مرزبان خبری: مسافر وحید

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .