ابتدا شاکر خداوند هستم، همان قدرت مطلق که به من فرصتی داد تا معنای زندگی، عشق و محبت را درک کنم. همچنین، قدردان آقای مهندس حسین دژاکام برای مهیا نمودن بستر آموزش نیز هستم، میدانید چرا؟ به این دلیل که؛ اگر جمعیت احیای انسانی کنگره۶۰ وجود نداشت، اکنون من کجا بودم؟ چه زندگی داشتم؟ آیا اصلا زنده بودم؟ من که مدتی بود ذهنم سرشار از افکار منفی و ناامید کننده شده بود و بعضی رفتارهای مسافرم به صحت این افکار دامن میزد، اکنون چه باید میکردم؟ مگر جز این بود که اگر صحبتی میکردم بحث بالا میگرفت و مسافرم با انکار این موضوع سعی بر پایان یافتن بحث میکرد. مگر غیر از این بود که من هربار خودم را عذاب میدادم و با خود میگفتم؛ «راه دیگری برایت نمانده مگر خودکشی!»
زندگی دیگر روی خوش به تو نشان نخواهد داد. از طرفی نیز ندایی در درونم میگفت؛ شخصی که اکنون از او غول بی شاخ و دم ساختی همان شخصی نیست که همه تلاش خود را برای خوشبختی و خوشحالی تو به کار گرفته است؟ پس تکلیف آنهمه عشق و محبت بین شما چه خواهد شد؟ او انسان است و انسان جایز الخطاست؛ اکنون زمان آن رسیده که تو برای خوشبختی او تلاش کنی و او را از تاریکی اعتیاد بیرون بیاوری. از آنجایی که آگاهی اندکی داشتم تنها یک مسیر به ذهنم میرسید و آن کلینیک درمان اعتیاد بود که طبق بیانات خودشان، با تعویض خون فرد مصرف کننده اعتیاد را از بدن شخص خارج میکردند.
من نیز با خوشحالی و تصور اینکه برای همیشه اعتیاد از زندگی ما رخت برمیبندد به همراه مسافرم وارد کلینیک شدیم و عملیات تعویض خون انجام شد، به هر سختی بود دوران نقاهت طی شد و مدتی خبری از اعتیاد نبود؛ اما دوباره سرو کله اش پیدا شد باز هم تکرار روزهای تلخ. دعوا، بحث و خراب شدن کاخ آرزوهای من آنهم درست زمانی که تصورش را نداشتم. دچار تردید شده بودم و مدام با افکارم درگیر بودم، خدای من! اگر باز هم آن صحنهها تکرار شود چه؟ من که بجز تو کسی را ندارم از تو میخواهم کمکم کنی. این حال بد ادامه داشت تا اینکه یک روز، بزرگ مرد من که اکنون بر اثر مصرف مواد مخدر ضعیف شده بود به خانه آمد و گفت؛ مسیر را یافتم، مکانی وجود دارد که نه تنها اعتیادم را درمان میکند؛ بلکه به من کمک میکند که بر روان و جسم خود، تسلط کامل پیدا کنم. با ناامیدی گفتم؛ خدا کند کلینیک دیگری در کار نباشد که نه تنها کمک نمیکند؛ بلکه باعث تخریب بیشتر نیز میشود.
اینگونه بود که من به همراه مسافرم به کنگره۶۰ آمدیم. انرژی مثبت و عشقی که در این مکان حاکم بود از همان ابتدا، من را مجذوب کرد اما سؤالاتی ذهنم را درگیر کرد چرا بعضی افراد شال دارند؟ شالهای سبز، نارنجی و سفید رنگ. سؤالم را بر زبان آوردم و از خانمی که در کنار من نشسته بودند پرسیدم و ایشان در کمال آرامش به من پاسخ دادند. چقدر آرامش درون ایشان بر دلم نشست و بعد از سه جلسه که وارد لژیونشان شدم دریافتم که حس من اشتباه نبوده است. اکنون میدانم آرامشی که در زندگیام جاری است به دلیل آموزشهای ناب راهنمای دانای خودم و مسافرم است که با عشق و محبت، بدون هیچ چشمداشتی کمک میکنند تا از تاریکی به سوی روشنایی حرکت کنیم.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر آرزو رهجو راهنما همسفر سکینه (لژیون پنجم)
تنظیم و ارسال: همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون پنجم)دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی حافظ
- تعداد بازدید از این مطلب :
73