English Version
This Site Is Available In English

فرمان‌برداری آگاهانه، نخستین گام اختیار

فرمان‌برداری آگاهانه، نخستین گام اختیار

زندگی من در مسیری بود که در آن تنها اطاعت می‌کردم، نه از یک فرمانده، بلکه از وسوسه‌ها، عادت‌ها و خواسته‌هایی که آرام آرام سکان اختیارم را به‌دست گرفته بودند. من در آن زمان تصور می‌کردم آزادم اما در حقیقت برده‌ترین بودم؛ چرا‌که فرمانروای وجودم را بیرون از خودم جستجو می‌کردم. به‌یاد می‌آورم شبی را که در میان تاریکی اعتیاد، از خودم پرسیدم «فرمانده زندگی من کیست؟» پاسخ تلخ‌تر از آن بود که بخواهم بپذیرم، من نه‌تنها فرمانده نبودم، بلکه مطیع‌ترین سرباز یک ارباب بی‌رحم بودم، اربابی که هرروز سهم بیشتری از هستی‌ام را می‌گرفت؛ اما تقدیر مسیری تازه پیش پایم گذاشت، رسیدن به کنگره ۶۰، که مانند طلوعی بود پس از شب‌های طولانی.

در کنگره آموختم که فرمان‌برداری درست، ضعف نیست بلکه نخستین گام بیداری است. در این مسیر متوجه شدم که برای فرماندهی کردن، ابتدا باید فرمان بردن را بیاموزم؛ اما فرمان‌ بردن از چه‌کسی؟ از حقیقت، علم، وجدان و از راهی که با هزاران قدم اشتباه، اما در نهایت با آگاهی پیموده می‌شود. فرمان‌برداری کور، یعنی تسلیم شدن در برابر هر صدایی که فریاد می‌کشد؛ اما فرمان‌برداری آگاهانه، یعنی گوش سپردن به ندای خرد و‌ پذیرش رهبری کسانی که این راه را رفته‌اند. من باید مطیع مسیر می‌شدم تا روزی شایسته فرماندهی زندگی خودم باشم. کنگره‌۶۰ به من آموخت رهبری یک سفر است، نه یک جایگاه.

فرمانده واقعی کسی نیست که فریاد می‌زند و امر می‌کند بلکه کسی است که با عمل خود الهام‌بخش دیگران می‌شود و با صبر، جاده را برای رهروان روشن می‌کند. امروز دیگر من آن آدم دیروز نیستم، من روزی را می‌بینم که به‌جای آن‌که اسیر خواسته‌های ویرانگر باشم، فرمانده آرزوهایم شده‌ام، فرماندهی که می‌داند هر تصمیم، یک انتخاب است و هر انتخاب همراه با خود، مسئولیتی در برابر خود و دیگران. من از فرمان‌برداری آغاز کردم و امروز هر‌چند گام‌هایم کوچک است، اما در مسیر فرماندهی بر سرنوشت خویش گام بر می‌دارم.

زمانی‌که وارد کنگره شدم یکی از مشکلات بزرگم این بود که تصور می‌کردم، همه چیز را می‌دانم، تصور می‌کردم که اگر دیگران به من بگویند چه کاری انجام بدهم یعنی آزادی من گرفته شده است؛ اما بعد متوجه شدم، کسی که نمی‌تواند فرمان‌برداری کند هنوز اختیار زندگی خودش را هم به دست نیاورده است. من آموختم که باید آموزش بگیرم ‌و به آموزش‌ها عمل کنم، اینکه راهنما چه می‌گوید، چه زمانی حرکت کنم، چه کاری را انجام بدهم و چه کاری را انجام ندهم همه برای این بود که من آهسته‌آهسته نظم و مسئولیت‌پذیری را بیاموزم. من متوجه شدم که فرمان‌برداری واقعی، از روی ترس نیست بلکه از روی آگاهی و اعتماد است.

فرماندهی اول از همه از درون خود انسان شروع می‌شود، من اگر نتوانم خودم را مدیریت کنم، چگونه می‌توانم خانواده‌، کار و یا زندگی خود را کنترل کنم. اگر نتوانم خشم خود را کنترل کنم، اگر نتوانم خواسته‌های نفسم را مدیریت کنم اگر نتوانم به قولی که به خود داده‌ام عمل کنم، پس هنوز فرمانده خود نیستم. در گذشته شاید تصور می‌کردم فرماندهی یعنی اینکه دیگران از من حساب ببرند، اما امروز می‌دانم فرمانده واقعی کسی است که اول بتواند خودش را فرماندهی کند، در گذشته خیلی از مشکلات را گردن دیگران می‌انداختم ولی امروز آموختم که اگر قرار است تغییر کنم باید از خودم شروع کنم.

برداشت من از دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» این است که باید مرحله به مرحله جلو بروم. اکنون در سفر اول هستم و وظیفه‌ام این است که فرمانبرداری را درست بیاموزم، اگر این مرحله را درست طی کنم در آینده می‌توانم به جایگاهی برسم که خود، فرمانده زندگی خودم باشم. فرمان‌برداری آگاهانه، کرامت را از انسان نمی‌گیرد؛ بلکه زمینه رهایی او را فراهم می‌کند و فرماندهی، پیروزی نهایی بر خود است. باشد که همه ما، روزی فرمانده مهربان وجود خویش باشیم.

نویسنده: همسفر هیما، راهنما همسفر هانیه (لژیون سوم)
ویرایش: همسفر سیمین، راهنما همسفر شبنم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر نجوا، راهنما همسفر هانیه (لژیون سوم)

همسفران نمایندگی گیلان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .