رهجویان لژیون چهارم در ارتباط با دستور جلسه نوشتند:
همسفر زهرا:
فرمانبرداری تا فرماندهی، مسیری است که باید طی شود تا به مقصد نهایی، یعنی رسیدن به سلامتی و تعادل، برسیم. فرماندهی فقط چیزهایی نیست که ما در صور آشکار یا در دنیای بیرون میبینیم؛ مهمترین فرماندهی که وجود دارد و از چشم ما پنهان است، در صور پنهان وجود دارد. همین فرماندهی کردن من بر شهر وجودی خویشتن است؛ یعنی وقتی عقل من بهعنوان فرمانده به اعضای بدنم دستوری بدهد، آنها بدون اینکه دلیل بیاورند، اطاعت کنند و انجام بدهند.
همه ما انسانها در ذات وجودی خودمان میل به فرماندهی داریم؛ اما این مسئله خیلی مهم است. باید همیشه مراقب باشیم برای رسیدن به این خواسته، بهای سنگین و گاهی ناراحتکنندهای پرداخت نکنیم. فرماندهی واقعی یعنی توانایی انجام کار. زمانی که من علم جدید میآموزم یا مهارت جدید کسب میکنم، باعث میشود در من قدرت فرماندهی بالاتر برود. این عمل باعث ایجاد حس خوشحالی و خرسندی میشود.
باید همیشه این را در نظر بگیریم؛ برای فرمانده شدن، اولین و مهمترین مسئله، فرمانبردار خوب بودن است. وقتی من رهجو فرمانبردار در مقابل آموزشهای استادم باشم، همینطور آموزشها را که باعث افزایش دانایی در من شده است را به نحو احسنت تبدیل به دانایی مؤثر کنم، آن موقع است که از یک فرمانبردار تبدیل به یک فرمانده لایق میشوم.
همسفر ملیحه:
خدا را شاکر و سپاسگزارم که فرصتی دیگر نصیب من شد تا با مشارکت در دستور جلسه فرمانبرداری تا فرماندهی، بتوانم به انجام خدمت بپردازم.
انسان در برخی از مراحل زندگی با مشکلاتی روبرو میشود یا در لحظاتی از عمرش که در آزمون الهی قرار میگیرد، میخواهد مشکلاتش را طوری حل کند که کمترین آسیب به او برسد و بهترین نتیجه را به دست آورد. قطعاً گاهی سراغ راههای پرخطر میرود که میخواهد نتیجه خوبی بگیرد؛ اما عقل سالم حکم میکند که آن راهی را برگزیند که او را سلامت به مقصد برساند.
اگر در برخی از روزها، هنگام حل مشکلات، فرمانبردار و تسلیم محض راه صراط مستقیم باشد، یا از کسانی که مشورت میگیرد، با فرمانبرداری و کمک عقل سلیم به حل مشکلات خود بپردازد، قطعاً بعد از مدتی چالشهای زندگیاش کمتر میشود و بهتر میتواند در مواجهه با مشکلات، با صبر، تفکر و اندیشه، راهحل خوبی پیدا کند.
وقتی فرمانبرداری حاصل میشود، انسان آرامش بیشتری به دست میآورد و گذر زمان باعث میشود این فرمانبرداری در ضمیر ناخودآگاه او نقش ببندد. کسانی که اطراف او هستند، میفهمند که او انسان فهیم و ارزشمندی است که با تفکر و تعقل، مشکلات را یکی پس از دیگری از سر راه برمیدارد.
حال این موجب میشود که فرماندهی حل مشکلات به دست عقل بیفتد. از این رو، توانایی فرماندهیِ بخشی از وجودش که عقل است، میتواند در هر حالی مشکلات را با راهنمایی و خردمندی حل کند و در قلعه وجودی خویش فرماندهی را به عهده بگیرد و با هر ناآرامی و مشکلی، سریع فرونمیریزد.
همسفر شیما:
همه آدمها در دلشان آرزویی دارند؛ اینکه روزی به جایی برسند که حرفشان را دیگران گوش کنند، روی تصمیمهایشان تأثیر بگذارند و در جمعی فرمانده باشند. این حس کاملاً طبیعی است، چون انسان ذاتاً دوست دارد قدرتمند باشد، مستقل عمل کند و دیگران از او الهام بگیرند.
اما نکته طلایی اینجاست که خیلیها از آن غافلاند: تا کسی نتواند خوب فرمانبرداری کند، هرگز به یک فرمانده واقعی تبدیل نمیشود. مانند این است که کسی بخواهد رانندگی حرفهای کند، اما خودش هنوز یاد نگرفته باشد که از قوانین راه تبعیت کند.
این فرمانبرداری و فرماندهی فقط به محیط کار یا زندگی اجتماعی محدود نمیشود؛ بلکه یک بخش بسیار مهم به درون خود انسان برمیگردد. شاید برایتان جالب باشد که بدانید اولین جایگاهی که ما میتوانیم فرماندهی را در آن تجربه کنیم، جسم و ذهن خودمان است. مثلاً وقتی تصمیم میگیریم سر یک کار مشخص تمرکز کنیم و حواسمان پرت نشود، یعنی توانستهایم به ذهنمان فرمان بدهیم. وقتی با اراده دستمان را حرکت میدهیم، زبانمان را کنترل میکنیم، یا حتی وقتی میتوانیم بهموقع از جا بلند شویم یا بهموقع بخوابیم، همه اینها نشانه فرماندهی بر جسم خودمان است.
حتی مهمتر از آن، وقتی عصبانی میشویم اما میتوانیم خودمان را کنترل کنیم و واکنش تند نشان ندهیم، این یعنی به اعصابمان فرمان دادیم؛ یعنی درونیترین لایههای وجودمان را تحت اختیار داریم.
برعکس آن را در نظر بگیرید: کسی که به هر دلیلی نتواند این کنترل درونی را داشته باشد، مثلاً کسی که درگیر اعتیاد شده، کمکم قدرت فرماندهی بر خودش را از دست میدهد. دیگر نمیتواند بهراحتی تمرکز کند، روی احساساتش مسلط باشد، یا در مورد کارهای ساده روزمره بهدرستی تصمیم بگیرد.
قسمت جالب اینجاست که چرا چنین اتفاقی میافتد؟ به نظر میرسد ریشهاش به جایی برمیگردد که آن فرد اول از یک فرمانبرداری مهمتر غافل شده: فرمانبرداری از خدای خودش، از فطرت پاک درونش، از صراط مستقیم زندگی. وقتی کسی این ارتباط اولیه را از دست بدهد، کمکم اختیار تن و روان خودش را هم از کف میدهد؛ درست مثل کسی که سکان کشتی را رها کرده و موجها هر جا که بخواهند او را با خود میبرند.
در کنگره۶۰، دقیقاً همین اصل به زیبایی دیده میشود. افرادی که میآیند تا از آلودگی رهایی پیدا کنند، در قدم اول باید فرمانبردار راهنمای خود باشند؛ یعنی یاد بگیرند که به حرفهای کسی که بیشتر از آنها میدانند، اعتماد کنند و از او پیروی کنند. این فرمانبرداری نه از سر زور یا اجبار، بلکه از روی آگاهی و انتخاب است.
در این مسیر، کمکم فرد یاد میگیرد که بر تکتک سلولهای وجودش مسلط شود؛ بر عادتهایش، نگرانیهایش، وسوسههایش. بعد از گذر این مراحل، خودش به جایی میرسد که میتواند راهنما شود و گروهی را هدایت کند. حالا او دیگر از تجربهاش آموخته است؛ هم فرمانبردار خوبی بوده و هم بر خودش فرمانروایی کرده است. بنابراین، میتواند به دیگران هم کمک کند تا این مسیر را طی کنند.
این سفر، سفری است از بندگی آگاهانه به فرماندهی دانایی؛ از تسلیمشدن در برابر حقیقت، تا ایستادن در جایگاهی که بتواند دیگران را به روشنایی دعوت کند. این شاید زیباترین چرخه رشد در زندگی یک انسان باشد.
نویسنده: همسفر زهرا، همسفر ملیحه، همسفر شیما رهجویان راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر زینب رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سودابه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی غزالی مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
36