English Version
This Site Is Available In English

پذیرفتن کنگره در کنار من و خانواده یک فرماندهی بود

پذیرفتن کنگره در کنار من و خانواده یک فرماندهی بود

زندگی در دل تاریکی با فرمانده سیه رو که نفس اماره است؛ زمانی بود که در دل تاریکی زندگی می‌کردم، نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدام کار درست است، کدام کار اشتباه است. دیگر صدای عقل را نمی‌شنیدم آنقدر گوش به فرمان نفس اماره شده بودم که بدون هیچ تفکری به فرمان این فرمانروا گوش می‌دادم، آنقدر به دل این سیاهی فرو رفته بودم که در صور آشکار، تمام چیزها در هم آمیخته شده بود. هیچ‌چیز سر جای خودش نبود، با خودم خیلی درگیر شده بودم، همیشه مسافرم را مقصر می‌دانستم، در صور پنهان خیلی با خودم جنگ داشتم.نیروهای منفی، فرماندهی جسم مرا هم از من گرفته بود. 

تعادل حرف زدن نداشتم، حتی در خواب و بیداری تعادل نداشتم‌. زمانی که می‌خواستم بیدار باشم خواب بودم، زمانی که می‌خواستم خواب باشم، بیدار بودم، من با افکار و اعمال نادرستی که داشتم، به جسم خودم، هر روز بیشتر از روز قبل، صدمه می‌زدم. در آن زمان من یک فرمانبردار خیلی خوبی، برای نیروهای منفی بودم، دیگر عقل من از من ناامید شده بود چون؛ هیچ وقت گوش به فرمان عقل نبودم و با بالاترین سرعت، به طرف نیروهای منفی در حرکت بودم. من با فرمانبرداری از نفس اماره، سیستم ایکس خودم را به هم ریخته بودم. 

با آهنگ‌های شاد گریه می‌کردم و جسم من گرفتار مریضی‌ها‌ی زیادی شده بود از همه مهمتر افسرده و گوشه‌گیر شده بودم، تا این‌که اتفاقی، زمانی که سر کار بودم، همکارانم از کنگره۶۰ صحبت می‌کردند، در آن زمان عقل به من فرمان داد تا جویا باشم و پیگیر این کلمه شدم، جستجو کردم، فهمیدم کنگره جایی است برای درمان اعتیاد. برای درمان مسافرم وارد کنگره شدم، اول همه چیز برای من مبهم بود، ولی عشق و محبت آن مجموعه مرا جذب کرد و ندایی از درون می‌گفت: این راه را ادامه بده. با این‌که در ابتدا چیزی از صحبت‌های آن‌ها را متوجه نمی‌شدم، تا چندماه فقط به خاطر مسافرم می‌آمدم که مسافرم اعتیادش را درمان کند، ولی کم‌کم متوجه شدم که من اسیر نیرویی بزرگ شدم و آن نیرو ها بع من اجازه نمی‌داد که فرمانده جسم خود باشم. 

در سفر اول می‌خواستم این فرماندهی را با کمک عقل از نفس اماره پس بگیرم، زمانی‌ که می‌خواستم کار مثبتی انجام دهم، همیشه به یک راه بسته برمی‌خوردم، ولی آموزش‌ها به من یاد داده بودند که نباید ناامید شوم. من سال‌ها یکی از نیروهای پرتلاش منفی بودم، و نیروهای منفی به راحتی اجازه نمی‌دادند که از گروه آنها جدا شوم. خدا را شکر ناامید نشدم در سفر اول خیلی مشکل پیش می‌آمد، ولی با صبوری از آنها گذشتم، تا حدودی فرماندهی جسم را پس گرفتم، همین که توانستم کنگره را در کنار زندگی و خانواده‌ام به حرکت درآورم، خودش یک فرماندهی است. 

در سفر اول، نوشتن یک سی‌دی زمان زیادی می‌برد، ولی الان چون فرمانروای من عوض شده و تا حدودی عقل من فرمانروایی می‌کند، می‌توانم به راحتی هفته‌ای یک سی‌دی بنویسم و خدمتم را انجام دهم و در زندگی خود نظم برقرار کنم. در سفر اول انجام دادن این کارها برایم سخت بود، هر روز مشکل برایم پیش می‌آمد ولی از زمانی که نیروهای منفی کمرنگ شدند و من هم فرماندهی عقل را پذیرفتم، مشکلات خیلی کمتر شد و از سلامتی بیشتری برخوردار شدم. 

عقل سلیم حکم می‌کند که من در هر نقطه‌ای که هستم نیروهای منفی به زیباترین شکل ممکن می‌توانند، دوباره وارد افکار و اندیشه من شوند تا دوباره فرمانروایی را از من بگیرند، این نبرد همیشه خواهد بود، همین که ذره‌ای غافل شوم، دوباره شکست می‌خورم. باید در این مسیر گوش به فرمان عقل و آموزش‌ها باشم تا بتوانم در صلح و آرامش زندگی کنم. شناخت نیروها و شناخت خودم هدیه‌ای از طرف خداوند است تا من همسفر بتوانم زیباتر و با آرامش بیشتری زندگی کنم، بتوانم راحت‌تر فرمانروای جسم و فرمانبردار قوه عقل باشم.

نویسنده: مرزبان همسفر سمیه
رابط خبری: مرزبان خبری همسفر مریم
عکس: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر معصومه(لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر معصومه(لژیون دوم)نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بردسکن

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...