هفتمین جلسه از دوره شصت و نهم کارگاههای آموزشـی خصوصی کنگـره ۶۰، نمایندگی حکیـم هیـدجی، با استادی مسافر احمد، نگهبانی مسافر حاتم و دبیری مسـافر علی اصغر با دستور «از فرمانبرداری تا فرماندهی» روز سهشنبه ۱7 شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ١٧:٠٠ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد: سلام دوستان، احمد هستم، یک مسافر.
در ابتدا از ایجنت محترم، آقا محمدباقر، مرزبانان و بهخصوص راهنمای عزیزم، آقا ناصر، تشکر میکنم که اجازه دادند در این جایگاه باشم، خدمت کنم و آموزش بگیرم.
خدای خودم را شاکر و سپاسگزارم که یک روز دیگر در کنگره حضور دارم و دارم آموزش میگیرم.
دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است. لازمه اینکه یک نفر بتواند فرمانده خوبی باشد، این است که ابتدا فرمانبردار خوبی باشد. یک فرمانبردار خوب میتواند در آینده یک فرمانده خوب باشد.
یک فرمانده خوب باید از عقل فرمان بگیرد و بتواند با استفاده از عقل، فرماندهی کند. اینکه انسان از عقل خودش دستور بگیرد، کار سادهای نیست، ولی قابل اجراست. ما میتوانیم از انجام کارهای ساده و کوچک، به کارهای بزرگ برسیم.
مثلاً در کنگره، با نوشتن سیدی، سر جلسه حاضر شدن، پیام خواندن و رعایت حرمتها، میتوانیم یک فرمانبردار خوب باشیم.
زمانی میتوانیم فرمانبردار خوبی باشیم که هدف مشخصی داشته باشیم. وقتی من در لژیون هستم، باید به راهنمایم هر چیزی که گفت، بگویم «چشم»، چون هدفی که دارم درمان و رهایی است و میخواهم به آن هدف برسم.
در کنگره یکسری بایدها و نبایدها وجود دارد. بایدها را باید انجام بدهیم و نبایدها و ضد ارزشها را نباید انجام بدهیم. رعایت همین مسائل به ما کمک میکند که در مسیر درست حرکت کنیم.
یک سری موارد هم وجود دارد که باعث میشود عقل، که فرمانده است، ضعیف یا متضرر شود. یکی از این موارد «منیت» است. انسان در کنگره نباید دچار منیت شود، چون منیت باعث میشود دانایی انسان رشد نکند.
وقتی دانایی رشد نکند، نفس فرماندهی را به دست میگیرد و فرماندهی از عقل گرفته میشود و در اختیار نفس قرار میگیرد. در این شرایط دیگر عقل نمیتواند به درستی فرمان بدهد.
ما باید این موضوع را در کنگره آموزش ببینیم. زمانی میتوانیم فرمانده خوبی برای دیگران باشیم که اول فرمانده خوبی برای خودمان باشیم؛ یعنی بتوانیم فرمانده جسم، روح و روان خودمان باشیم.
من یک خاطره از قبل از زمان مصرفم دارم.
من با برادر کوچکم و یکی از دوستان همشهریمان میرفتیم مصرف میکردیم. صبح مصرف میکردیم، میآمدیم ناهارمان را میخوردیم و دوباره میرفتیم مصرف میکردیم.
یک روز به یک عروسی دعوت بودیم. شب رفتیم، شام خوردیم و گفتیم حالا چه کار کنیم؟ نفس اجازه نداد و دوباره تصمیم گرفتیم برویم مصرف کنیم.
برادر بزرگترم هم آن موقع متوجه شرایط ما شده بود. ما رفتیم مصرف کنیم و او دنبال ما بود که ببیند کجا رفتیم و کجا مصرف میکنیم.
بعد از مصرف برگشتیم. من ماشین را پارک کردم و برادر و دوستم رفتند داخل. من هم رفتم ماشین را پارک کنم و برگردم. وقتی برگشتم، دیدم برادر بزرگترم داخل ماشین نشسته است.
شروع کرد به دعوا و نصیحت کردن. همان موقع گوشی من زنگ خورد. یک شماره ناشناس بود و من جواب ندادم. برادرم گفت: «جواب بده و بزن روی بلندگو.»
گوشی را جواب دادم و روی بلندگو گذاشتم. یکی از دوستانمان که داخل رفته بود، به آن شخص گفته بود که با من تماس بگیرد و از من بخواهد مواد را برایش ببرم. آن شخص هم تماس گرفته بود و همان درخواست را داشت.
برادرم که این صحبتها را شنید، خیلی ناراحت شد و گفت: «این شخص چرا به تو زنگ میزند؟ این چه کاری است که انجام میدهی؟»
آن اتفاق باعث شد متوجه شوم که نفس چگونه میتواند انسان را به سمت کارهایی ببرد که خودش هم میداند درست نیست.
من اگر آن شب به خاطر نفس تصمیم نمیگرفتم دوباره بروم مصرف کنم، این اتفاقها هم نمیافتاد. همان نفس باعث شد در یک شب عروسی دوباره به سمت مصرف بروم و در نهایت باعث دعوا و درگیری در خانواده هم بشود.
امروز که به کنگره آمدهام، دارم آموزش میبینم که فرماندهی را اول از خودم شروع کنم؛ یعنی اجازه ندهم نفس، فرماندهی وجودم را به دست بگیرد.
ممنونم که به صحبتهای من گوش کردید.

مرزبان محترم کشیک: مسافر مهدی

تایپ: مسافر رسول
عکس و ثبت: مسافر مهدی
مسافران نمایندگی حکیم هیدجی
- تعداد بازدید از این مطلب :
114