نهمین جلسه از دوره پنجاه و پنجم کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره ۶۰ نمایندگی شفا مشهد، به استادی مسافر اسماعیل، نگهبانی مسافر قدیر و دبیری مسافر سعید با دستور جلسه "از فرمانبرداری تا فرماندهی"روز سهشنبه 1405/06/17ساعت۱۷ آغاز به کار نمود
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان اسماعیل هستم یک مسافر.
از نگهبان جلسه، دبیر جلسه، مرزبانان و ایجنت محترم تشکر میکنم که اجازه دادند در این جایگاه خدمت نمایم. تشکر ویژهای هم دارم از استاد عزیزم که این فرصت را در اختیار من گذاشتند تا بتوانم در این جایگاه خدمت کنم.
دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است.
اگربخواهیم فرمانده خوبی باشیم، اول باید فرمانبردار خوبی باشیم. یعنی چه؟
یعنی از زمانی که وارد کنگره میشویم، باید فرمانبرداری را یاد بگیریم. وقتی وارد کنگره میشوید، ابتدا پشت در با مرزبان روبهرو میشوید. مرزبان میگوید: «چند جلسه باید بیایی و بروی.» اگر همانجا بخواهی حالت خراب شود و بگویی: «نه، من باید همان اول بروم داخل»، این یعنی هنوز فرمانبرداری را یاد نگرفتهای.
بعد وارد کنگره میشوید و بهعنوان تازهوارد، راهنمای تازهواردین را میبینید که سه جلسه با شما صحبت می کند تا درباره برنامههای کنگره، حرمتهای کنگره و همه مسائل مربوط به کنگره آموزش بگیرید.
سپس با حس درونی خودت راهنما درمان را انتخاب می کنید؛ یعنی بعد از چند ماه در جلسات حضور داشتید نگویید: "ایکاش راهنمای دیگری را انتخاب میکردم."
بعد از اینکه راهنما را انتخاب کردید،باید سرت را با سر راهنما عوض کنید؛ یعنی هر چیزی که راهنمایت گفت، بگویید: "چشم"
حتی اگر گفت خودت را در چاه بینداز... البته این را خاطرنشان کنم که راهنما چنین چیزی نمیگوید،. راهنما بدِ شما را نمیخواهد و کاری ندارد که شما چهکاره هستید، چه رشتهای خواندهاید، دکترا دارید، مهندس هستید یا هر چیز دیگری.
جناب مهندس در سیدی «سیستم» میگویند اگر کلاس پنجمی، راهنمای شما باشد و شما لیسانس یا دکترا داشته باشید، در صورتی که بخواهید به درمان برسید، باید به همان کلاس پنجمی اعتماد کنید. باید سر خودت را عوض کنید، چون راهنما بدِ تو را نمیخواهد؛ رهایی تو را میخواهد و میخواهد به جایی برسی که حال خوش و تعادل داشته باشید.
زمانی که در مغازه بودم، مغازه خودم را داشتم، اما اصلاً در مغازه نمیایستادم. همین که یکی میگفت: «بریم کجا؟» میگفتم: «بریم.» میرفتیم و مینشستیم و شروع به مصرف کردن میکردیم.
خیلی وقتها مغازه را به شاگردم میسپردم و خودم میرفتم.
یک روز یک مشتری آمد و گفت: «من به مغازه آمدم، شما نبودی.» بعد ماشینش را آنجا گذاشته بود و شاگردم کارش را انجام داده بود. از او پرسیدم: «کارت کشیدی؟» گفت: «نه، نقدی دادم؛ کارتخوان خراب بود.
بعد متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است.
بعد که وارد کنگره شدم، آن زمان متوجه نمیشدم؛ در تاریکیها بودم. همهچیز من را اعتیاد فرماندهی میکرد. یعنی کل فرمانده من، اعتیادم بود. من نمیتوانستم در مغازه خودم بایستم.
بعد که وارد کنگره شدم، استاد جلسه صحبت کرد و گفت: "از فرمانبرداری تا فرماندهی."
گفت: "شما اگر در مغازهتان فرماندهی را به شاگردها یاد بدهید، فردا میتوانند فرمانده خوبی بشوند."
من همانجا با خودم فکر کردم و گفتم: من فرماندهی را به اینها یاد ندادهام که بخواهم از آنها فرمانده بسازم.
در مورد خودم فهمیدم که خیلی جاها فرمانده زندگی من، اعتیادم بود. فرمانده عقل من کلاً اعتیادم بود. اصلاً به فکر کارم، شغلم یا هیچ چیز دیگری نبودم.
نمیخواهم زیاد بازش کنم، ولی خیلی جاها پیش میآمد که از همهچیز زده میشدم و میگفتم: خدایا، من اینهمه کار میکنم، حتی نمیتوانم برای خودم یک ماشین یا یک موتور بخرم.
ماشینم را فروختم و در کنار دوستان نشسته بودم و مصرف میکردیم.
بعضی از دوستان شاید بدانند که کار من با ماشین بود. یک جوری ماشین را از دستم درآوردند که اصلاً خودم نفهمیدم چه شد. سر یک برنامهای ماشین را فروختم، چون فرمانده من، اعتیادم بود. کلاً اعتیاد همهچیز را از من گرفته بود.
بعد، زمانی که وارد کنگره شدم، مفهوم «از فرمانبرداری تا فرماندهی» را متوجه شدم و فهمیدم که این موضوع چیست و چه معنایی دارد.
کمکم کل زندگیام برگشت. ماشین خریدم، مغازهام را عوض و بزرگتر کردم.
خیلی جاها پیش میآمد که دوستانم میگفتند: بریم.
میگفتم: «نه، من مغازهام را ول نمیکنم. بگذار کارم تمام شود و ساعت کاریام تمام شود؛ بعد اگر خواستیم، میرویم دوری میزنیم.

وقتی خانوادهام هم میگفتند: «بریم»، اول کارم را انجام میدادم و بعد میرفتیم.
روزهای جمعه، زمانی که مصرف میکردم، اصلاً در خانه بند نمیشدم. تا چهار یا پنج صبح بیدار بودم و تا ساعت دو بعدازظهر خواب بودم.
ساعت دو که بیدار میشدم، بهانه میگرفتم، دعوا درست میکردم و میگفتم: «میروم ماشین فلانی را روشن کنم و الان میآیم.» اما میرفتم و تا دوازده شب به خانه نمیآمدم.
باز هم میگویم، کلاً فرمانده من اعتیاد بود. من هیچ فرماندهی بر خودم نداشتم و همهچیز من، اعتیادم بود.
خیلی ممنون که به صحبتهای من گوش کردید.
در ادامه رهایی و ورود به سفر دوم مسافرین حسین وحمیدرضا لژیون هجدهم با راهنمایی راهنمای محترم، مسافرمحسن اعلام گردید

در ادامه رهایی و ورود به سفر دوم مسافر حسین لژیون دوم با راهنمایی راهنمای محترم، مسافررضا اعلام گردید
.jpg)
در ادامه رهایی و ورود به سفر دوم مسافرین مجتبی، مهدی، قاسم و مرتضی لژیون یکم با راهنمایی راهنمای محترم، مسافرسعیداعلام گردید
.jpg)
با تشکر از لژیوم خدمتگزار (لژیون هجدهم با راهنمایی راهنمای محترم، مسافر محسن) که به بهترین نحو ممکن خدمت نموده و برگ زرینی را در دفتر هستی حک نمودند.

مرزبان خبری: مسافر احمد
صوت: مسافرین ولی الله ل4 محمد ل15
عکاس: مسافرین صابر ل11 و مهدی ل16
تایپ: مسافرین احمد ل۱۱ومحمدجواد ل20و کوروش ل17
ارسال خبر: مسافر احمد ل۱۱
- تعداد بازدید از این مطلب :
67