هر تغییر بزرگی با یک قدم کوچک شروع میشود قدمی به نام فرمانبرداری؛ اما مقصد نهایی کجاست؟ مقصد، رسیدن به آن جایگاهی است که ما بر زندگی و نفس خود فرماندهی میکنیم در این گفتگو از مسیر تبدیل یک فرمانبردار به یک فرمانده سخن خواهیم گفت.
همسفر ندا به همراه مسافر خود با آنتیایکس هروئین و OT وارد کنگره شدند نوزده ماه و شانزده روز سفر کردند به راهنمایی راهنما مسافر علی و راهنمایی همسفر مریم به روش DST و داروی OT اکنون چهار ماه و ده روز است با دستان پر مهر آقای مهندس آزاد و رها هستند رشته ورزشی مسافر والیبال و دارت، رشته ورزشی همسفر تنیس روی میز میباشد.
از دیدگاه شما قدرتهای پنهانی که استاد سیلور در پیام "تحویل گرفتن فرماندهی" برای انسان برمیشمارند، شامل چه مواردی است و چگونه میتوان آنها را به فعل درآورد؟
پیام تحویل گرفتن فرماندهی برای من یادآوری زیبایی است که بیان میکند من ضعیف نیستم تنها کلید شهر وجودی خود را گم کردهام تمام قدرتهای پنهان و آشکار از فرمانروایی عقل گرفته تا قدرت بازسازی جسم و سیستم شبهافیونی در وجود من قرار دارند؛ اما به دلیل وجود ضدارزشها ممکن است پنهان و غیرفعال شده باشند برای به دست آوردن دوباره این کلید اولین قدم مسئولیتپذیری است یعنی دست برداشتن از حس قربانی بودن و پذیرفتن اینکه من باید سکاندار زندگی خود باشم قدم بعدی پالایش حس است با استفاده از آموزشهای کنگره و راهنمای خود باید به تدریج خشم، کینه، نفرت و سایر ضدارزشها را از وجود خود پاک کنم و اجازه دهم حس سالم، اطلاعات درست را به عقل منتقل کند.
در کنار آن باید دائماً در مسیر آموزش و افزایش دانایی باشم و دانستههایم را به عمل تبدیل کنم همچنین برای رسیدن به نتیجه، زمان و صبر لازم را در نظر بگیرم زیرا هیچ تغییری به زودی اتفاق نمیافتد آموختم که نیروهای درونی من نابود نشدهاند فقط ممکن است زیر لایههای ضدارزش و ناآگاهی به خواب رفته باشند با آموزش، پالایش، صبر و حرکت تدریجی میتوانم دوباره کلید شهر وجودی خود را پیدا کنم و فرمانده واقعی زندگی خود باشم فرماندهی از جایی آغاز میشود که مسئولیت زندگی خود را دوباره به دست بگیرم.
چگونه میتوان تشخیص داد یک تصمیم برخاسته از فرماندهی عقل یا ناشی از واکنشهای هیجانی و نبرد ناتمام درونی است؟
از آموزشهای کنگره۶۰ آموختم که عقل مانند حاکمی عادل در شهر وجودی من قرار دارد اگر اطلاعات درست دریافت کند حکم اشتباه صادر نمیکند، بنابراین برای تشخیص اینکه یک تصمیم از روی عقل است یا هیجان باید به نشانههای آن توجه کنم اولین نشانه عجله یا آرامش است؟ تصمیم هیجانی معمولاً با شتاب و فشار درونی همراه است و فرصت فکر کردن به نتیجه کار را از من میگیرد؛ اما وقتی از روی فرمان عقل تصمیم میگیرم معمولاً با آرامش و صبر بیشتری همراه است تصمیم هیجانی اغلب به دنبال حال خوب و نتیجه فوری است مثل انتقام گرفتن از کسی که به من بدی کرده یا فرار از مسئولیتی که دارم و نام آن را زرنگی بگذارم شاید در لحظه احساس خوبی داشته باشم اما؛ معمولاً نتیجه آن پشیمانی است اینکه بگویم چرا این حرف را زدم یا چرا این کار را انحام دادم؟ در مقابل فرمان عقل ممکن است در لحظه سخت باشد اما نگاهش به آینده و نتیجه نهایی است و میتواند به آرامش، سلامت، امنیت و رضایت درونی منجر شود به عقیده من تفاوت اصلی همین است هیجان نتیجه فوری میخواهد، اما عقل آینده را میبیند.
در شهر وجودی ما افکار منفی همواره حضور دارند؛ چگونه میتوان با تحویل گرفتن فرماندهی این انرژیهای مخرب را به افکار مثبت تبدیل کرده و در مسیر خدمت قرار داد؟
نیروهای منفی و افکار مخرب شر مطلق نیستند، بلکه میتوانند نیروهای مکملی باشند که اگر درست با آنها برخورد کنیم زمینه رشد و تکامل ما را فراهم میکنند به نظر من برای تبدیل انرژی مخرب به نیروی سازنده باید سه قدم بردارم، قدم اول پالایش حس است حس اطلاعات را به عقل منتقل میکند، بنابراین اگر حس آلوده باشد اطلاعات درستی به عقل نمیرسد با دوری از ضدارزشهایی مانند دروغ، حسادت، خشم و حرکت به سمت ارزشها میتوانم حس خود را پالایش کنم و اطلاعات صحیح به عقل بدهم قدم دوم تبدیل دانایی به دانایی مؤثر است آموزشهایی که از کنگره و راهنما دریافت میکنم نباید تنها در حد دانستن باقی بماند باید آنها را در زندگی به اجرا درآورم در این صورت، سختیها را تنها رنج و مصیبت نمیبینم، بلکه میتوانم آنها را مانند یک معلم و پلهای برای رشد و تکامل خود ببینم قدم سوم خدمت صادقانه و بلاعوض است انرژی که قبلاً صرف افکار منفی، خشم و تمرکز بر رفتار دیگران داشتم میتوانم در مسیر خدمت به همنوع خود به کار بگیرم خدمت خالصانه هم به خودم انرژی میدهد و هم میتواند در مسیر احیای انسانها مؤثر باشد در واقع زمانیکه آموزش را به عمل تبدیل کنم و انرژی خود را از تخریب به خدمت منتقل میکنم همان نیرویی که روزی مانع حرکت من بود تبدیل به سوخت، حرکت و رشد من میشود.
چطور متوجه شدید که بسیاری از مشکلات به ظاهر بیرونی، ریشه در درون خود انسان دارند؟ این آگاهی چگونه به تغییر فرماندهی کمک میکند؟
جهان بیرون میتواند آینهای از شهر وجودی درون من باشد بسیاری از مشکلاتی که در بیرون تجربه میکنم ممکن است بازتاب مسائل حلنشده درون من باشند، بنابراین اگر شغل، محیط یا حتی ارتباط خود را با افراد تغییر دهم؛ ولی درون خود را تغییر ندهم مشکل لزوماً حل نمیشود؛ زیرا هر کجا بروم، شهر وجودی همراه من است باید به جای اینکه مقصر را در بیرون جستجو کنم به درون خود بروم از خود سؤال کنم من در این شرایط چه نقشی داشتهام و چه چیزی را باید در خودم تغییر دهم؟ البته فرماندهی یکشبه به دست نمیآید، بلکه از قدمهای کوچک و رفتارهای روزمره آغاز میشود از کنترل گفتار، رفتار و اعمال گرفته تا مدیریت افکار و احساسات، هرگاه بتوانم فرمان عقل را به درستی اجرا کنم، قدمی برای بازگشت عقل به جایگاه فرماندهی برداشتهام همچنین یاد میگیرم حال خوب خود را به رفتار و حال دیگران گره نزنم و منتظر تغییر آنها نباشم تغییر واقعی از درون خود آغاز میشود و باید ذرهذره اتفاق بیفتد در نهایت هنگامی که بتوانم شهر وجودی خود را به تعادل برسانم انعکاس آن را در جهان بیرون نیز خواهم دید برای تغییر دنیای بیرون ابتدا باید فرماندهی شهر وجودی خود را به دست گیرم.
در مسیر پالایش درون، چالش برانگیزترین بخش برای یک همسفر، روبرو شدن با ناخالصیها است. شما این مواجهه را چگونه مدیریت میکنید تا به جای تخریب به ابزاری برای رشد و رسیدن به نور تبدیل شود؟
روبهرو شدن با تاریکی و ناخالصیهای درون یکی از سختترین؛ اما ضروریترین قدمها در مسیر یک همسفر است من آموختم که سرزنش کردن خود مشکلی را حل نمیکند؛ اولین قدم، پذیرش واقعیت و شرایطی است که در آن قرار دارم مشکلات را میتوانم مانند یک صندوقچه در نظر بگیرم اگر از آن فرار کنم بالاخره در جایی از مسیر باید بایستم آن را باز کنم و محتویات آن را ببینم و حل کنم با پنهانکاری مشکلات از بین نمیرود همچنین باید یاد بگیرم تاریکیها و سختیها را تنها بهعنوان دشمن ندانم خشم، ترس یا حسادت میتواند مانند قطبنما به من نشان دهند که در کدام قسمت زندگی نیاز به آموزش، صبوری یا ترمیم دارم هنگامی که علت آنها را پیدا کنم میتوانم انرژی آنها را در مسیر رشد خود قرار دهم برای رسیدن به فرماندهی به آموزش صحیح، راهنمای خوب، استفاده صحیح از عقل و اختیار و فرمانبرداری آگاهانه نیاز دارم، فرمانبرداری برای من به معنای از دست دادن اختیار نیست؛ بلکه فرصتی است برای یادگیری و ساختن تواناییهایی که من را به جایگاه فرماندهی میرسانند من بهعنوان یک همسفر زمانی میتوانم سکاندار زندگی خود و تکیهگاه خانوادهام باشم که شجاعت دیدن ضعفها و ناخالصیهای خود را داشته باشم و از روبهرو شدن با سختیها فرار نکنم زمانیکه شجاعت دیدن تاریکی را پیدا میکنم آموزش و آگاهی همان نوری میشود که راه خروج را به من نشان میدهد.
کلام پایانی:
در پایان از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان و تمام خدمتگزارانی که در ساختار کنگره۶۰ خدمت میکنند بهخصوص راهنمای خوبم همسفر مریم و راهنمای سفر اول همسفر ملیحه صمیمانه سپاسگزارم که فرصت آموزش و حرکت در این مسیر را برای من فراهم کردند من خود را تنها قطرهای از اقیانوس عظیم دانش و آگاهی کنگره میدانم، اما همین قطره اگر در مسیر درست حرکت کند میتواند روزی بخشی از این اقیانوس باشد آموختهام که هنر درست زندگی کردن، چیزی نیست که تنها با دانستن به دست بیاید باید آموزش و تجربه کسب کنم، تکرار و تمرین داشته باشم تا در نهایت فرماندهی خود را به دست بگیرم و امیدوارم روزی بتوانم آنچه را آموختهام نه تنها برای خود؛ بلکه برای انسانهایی که نیازمند آموزش، هدایت و کمک هستند به کار گیرم باشد که ابتدا فرمانده شایسته شهر وجودی خود باشم و سپس اگر لیاقت و توانش را پیدا کردم خدمتی برای دیگران انجام دهم.
طراح سؤال: اعضای گروه مصاحبه
مصاحبه کننده: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیستم)
عکس: همسفر مهسا رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر زهره رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون بیستم) نگهبان سایت
نمایندگی همسفران سلمان فارسی اصفهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
681