جلسه دوم از دوره پنجم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی غزالی مشهد به استادی دنور همسفر معصومه، نگهبانی همسفر معصومه و دبیری همسفر زینب با دستور جلسه «فرمانبرداری تا فرماندهی» روز دوشنبه ۱۶ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
در ابتدا تشکر میکنم از نگهبان لژیون سردار، همسفر حمیده، که اجازه دادند در این جایگاه خدمت کنم. از ایجنت محترم و مرزبانان، همچنین از راهنما، همسفر سودابه، تشکر میکنم و از ایشان کسب اجازه میگیرم.
در مورد دستور جلسه از فرمانبرداری تا فرماندهی؛ تعریفی داشته باشم از فرماندهی. فرماندهی غالباً برای چه است؟ به چه دردی میخورد؟ اگر بخواهم مجموعهای از اینها را دستهبندی کنم: در مدرسه، مدیر مدرسه فرمانده میشود؛ در شعبه خودمان، ایجنت یک فرمانده است. همینطوری برای خودم مجموعههای زیادی دارم.
حتی در کوهنوردی، یک لیدر گروهی داریم که او راهنمایی میکند. و بعد اگر بخواهیم بدانیم که راهنمایی به چه دردی میخورد؛ معمولاً این گروهها که تشکیل میشوند، هدفشان رسیدن به یک موضوع خاص است؛ مثلاً شخصی که کوهپیمایی میرود، نمیتواند همینطوری به کوهوکمر برود؛ باید یک راهنما داشته باشد، با راهنما همراه بشود، چموخم راه را یاد بگیرد و برود. اگر اینجا فرمانبردار نباشد و به حرف راهنمای گروهش گوش نکند، مسلم است چه اتفاقی میافتد؛ یا صعود میکند یا دچار یخبندان میشود و نمیتواند به آن هدفش برسد.
دستور جلسه ما در واقع این است که من بتوانم فرمانبردار زندگی خودم باشم؛ یعنی به یک مرحلهای برسم که بتوانم بر زندگی خودم و شهر وجودی خودم فرمانبرداری کنم. این فرمانبرداری به چه درد من میخورد؟ اینکه بدانم هدف من از به دنیا آمدن چیست؟ هدفم این است که به آن درجه والا و به آن آرامش و آسایشی که انتظار من است، برسم.
اگر من بخواهم فرمانبرداری نکنم و یک نمونه از فرمانبرداری نکردن که در کتاب ادمون و هلیا آقای مهندس بهراحتی توضیح میدهند، همین اشتباه انسان بوده است؛ نقض فرمان انسان یا شیطان که حالا هر کدام آمدند و آنها هم یک فرماندهای به نام روح داشتند، نافرمانی کردند و به حرف گوش نکردند و خودشان را به درد و رنج انداختند. من هم در زمین همانطور هستم؛ اگر بخواهم آنها را الگو قرار بدهم، تزکیه و پالایش نمیشوم و باید تلاش کنم و رنج و سختی را بکشم تا به آن جای اصلی خود برگردم. به این نتیجه رسیدم که هر جا فرمانبردار نبودم، به رنج و سختی افتادم و نتوانستم به آن هدفم برسم.
من نمیتوانم بدون یک فرمانده خوب این راه را بروم. یا مسافر میگوید که چه نیازی است به کنگره بروم و سیدیها را گوش کنم؟ این دقیقاً مثل چه چیزی میشود؟ مثل این است که من بخواهم آشپزی را از روی یک فیلم یاد بگیرم؛ آیا حرفهای میشوم؟ مسلماً نه. یا بخواهم درس بخوانم و بگویم که مدرسه نروم؛ میتوانم به بهترین مدارج علمی دست پیدا کنم؟ اصلاً بدون راهنما امکان ندارد.
اگر من آدم خوبی بودم و میتوانستم برای خودم تصمیم بگیرم، که چرا به کنگره پناهنده شدم؟ حتی روزهای اول در کنگره، من آنقدر پذیرش چشم گفتن را نداشتم و آن نیروهای منفی و آن تخریبها زیاد بود. زمانی که تعطیلات کنگره اتفاق میافتاد، میدیدم که حالم خراب است و باز هم بدون کمک راهنما نمیتوانم به جایی برسم. من آنقدر پیش رفتم تا آنجایی که حتی پیامبران که بهترین فرمانبرداران خداوند هستند و خودشان بهترین و بینقصترین فرماندهان هستند، آنها هم اگر یک جایی نق زدند و گوش نکردند، به یک دردسری مبتلا شدند. نمونهاش حضرت یونس؛ چون همه داستانش را میدانیم، یک جایی غر زد و گفت که خدایا چرا اینجوری میشود و چرا خدا گوش نمیکند؟ در شکم ماهی رفت و در تاریکی، بالاخره متوجه شد که هر چه میگویند باید فرمانبرداری کند.
من برای فرمانبردار بودن، نیاز به منبع آموزشی دارم؛ باید تفکر درست را یاد بگیرم و این تفکر درست را بدون راهنما نمیتوانم. من روز اول که از تجربه خودم بخواهم بگویم، یکی از مشکلاتی که داشتم، دائم مسئولیت دیگران را به عهده میگرفتم و فکر میکردم که کار درستی است و بعد فهمیدم که پا تو کفش دیگران کردن است؛ هر چه به راهنمایم گله میکردم، میگفتند رها کن.
هیچزمان فرق رهاکردن و متفاوتبودن را متوجه نمیشدم. بارها میگفتند؛ ولی من با خودم دلیل میآوردم و چشم نمیگفتم. در واقع، خودم به دردسر میافتادم و میگفتم: راهنمایم این را میگوید، شاید دلایل خودشان را دارند؛ ولی در زندگی من که نیستند!
به این نتیجه نرسیده بودم که چشم بگویم و دنبال دلیل آن نگردم. هیچوقت فکر نمیکردم اینجایی که من ایستادهام، راهنمایم هشت سال، نه سال پیش اینجا بودند. باید من نه سال سفر کنم و آموزش بگیرم تا به این مرحله برسم؛ و دیدم همچنان بیشتر گره میخورد. مشکل اینجا بود که من همان مشکل را که صددفعات تکرار میشد، باز هم تکرار میکردم. اینقدر گذشت تا من پذیرفتم و چشم گفتم. از آن زمان تازه توانستم یککم راه بیفتم، تفکر کنم و دریچهها و راهها برایم باز شد.
میخواهم بگویم تا زمانی که ما نپذیریم فرمانبردار باشیم، از چه چیزهایی خودمان را محروم کردیم: از تفکر درست، آموزش و عمل! زمانی که به این باور رسیدم، کمکم تفکر کردم. راهنمایم گفتند؛ مثلاً سیدی گره مسئولیت را گوش کنم. گره مسئولیت خیلی از گرهها را از زندگی من باز کرد؛ به حدی که شاید بگویم هفتهای یکبار و یا هر زمان که حالم بد میشود، گره مسئولیت را گوش میکنم.
در این سیدی بود که من فهمیدم چه ظلمی در حق خودم و خانوادهام کردم. به بچهام میگفتم: برو لباس را تا کن. میرفت که تا کند، میدیدم بد تا میکند؛ خودم از دستش میگرفتم! به چرخکار می میگفتم: بدوز. یکیدو تا خراب میکرد، صبر نداشتم، از آن میگرفتم! همیشه مادر غرغرو، همسر بداخلاق و سرکارگری که خیلی گیر میدهد بودم؛ ولی فهمیدم که باید رهایشان کنم و بگذارم هرکسی در حیطه مسئولیت خودش باشد. اگر این لباس ده روز گوشه خانه میماند، بگذارم خودش به این نتیجه برسد. اینجوری هم خودم و هم بچهام با هم پیشرفت میکنیم.
موضوع دیگر این که وقتی ما فرمانبرداری میکنیم، به فرماندهی هم میرسیم؛ مثلاً خواب شب من! وقتی یاد بگیرم و آنجا بتوانم فرمانبردار باشم، به این باور برسم که چشم بگویم و رأس ساعت زود بخوابم، صبح میتوانم بر بدنم فرماندهی کنم، بر نفسم غلبه کنم، بیدار بشوم و صبح زود کارهایم را انجام بدهم. همهی اینها مراقبه کردن است. روز شنبه، پسرم در همسفران میگفت: دائم چرت میزدم، به من مشارکت دادند و گفتند مشارکت کن. من اصلاً گوش نکرده بودم و بداهه گفتم! بعد گفتم: اینها طبیعی است و من هم گاهی اوقات با اینکه زیاد مشارکت میکنم، یادم میرود. گفت: وقتی فرمانده هستی، نباید مغرور بشوی. حالا درست آن، همان مراقبه کردن است. شاید هم به یکمرحلهای برسم که کنترل همهی چیزها دستم باشد؛ ولی اگر آن را مراقبت نکنم، باز هم از دستش میدهم؛ دقیقاً مثل همین که پسرم میگوید: من یک زمانی در کارگاه خودمان فرمانده بودم، الان یکسری اتفاقها افتاده است مجبور شدم بیرون کار کنم و دوباره برگردم به همان حالت فرمانبرداری.
در مورد لژیون سردار که لژیون خدمتگزار بود، بخواهم حق مطلب را ادا کنم، باز از همین چشم گفتن است. وقتی به من گفتند عضو لژیون سردار شو، هر مشکلی داشتم، میگفتم اینجوری است و من قناعت میکنم. باز میگفتند عضو لژیون سردار شو. با خودم میگفتم: خدایا، لژیون سردار چه اتفاقی برای من میافتد؟ چون هیچ آگاهی نداشتم؛ مثل بچهای که روز اول هرچه میگویی چشم میگوید. هیچ آگاهی نداشتم، فکر میکردم؛ مثلاً یک لژیونی است که استادها یا اشخاصی غیر از بچههای شعبه هستند. آمدم عضو لژیون سردار شدم.
بعد از یک مدت چندهفتهای که گذشت، گفتم: من امسال عضو لژیون سردار شدم، شش تومان دادم. اگر سالی شش تومان کنار بگذارم، ده سال دیگر میتوانم شصت تومان بدهم و دنور بشوم؛ چون خیلی دوست داشتم دنور بشوم. همینجوری پیش رفتم و فقط یک سال من عضو لژیون سردار بودم که سال بعدش توفیق پیدا کردم؛ یعنی همهی این ده سال خلاصه شد. چه اتفاقاتی افتاد؟ چه برکاتی داشت؟ دقیقاً مثل همان تعریفکردن حس خوشبختی بود؛ باید خودتان عضو لژیون سردار بشوید تا این دریافتها و این برکات را داشته باشید. علاوه بر این که به مالتان برکت میآورد، شما را تیزبین میکند و خیلی از حسهایتان را برای گرفتن آن دریافتهایی که در کائنات وجود دارد، باز میکند.
اعطای لوح تقدیر به اعضای لژیون سردار


مرزبانان کشیک: همسفر حمیده و مسافر مهدی
عکاس: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم)
تایپیست ها: همسفر سعیده رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون چهارم) همسفر ملیحه رهجوی راهنما همسفر بتول (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سودابه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی غزالی مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
99