English Version
This Site Is Available In English

ورودِ به دروازه تاریکی ها، نافرمانی است

ورودِ به دروازه تاریکی ها، نافرمانی است

سومین جلسه از دوره سی و نهم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره 60 ویژه مسافران با استادی مسافر رضا، نگهبانی مسافر حمید رضا و دبیری مسافر رامین با دستور جلسه " از فرمانبرداری تا فرماندهی" روز دوشنبه 16 شهریور ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:
دستور جلسه امروز از فرمانبرداری تا فرماندهی است. من می خواستم از سفر و تجربه خودم بگویم، من دوازده سال معتاد هفتگی بودم تا حالا نشده بود من در یک هفته دوبار مصرف کنم، پنجشنبه به پنجشنبه... من الان همسفرم اینجا نشسته بارها به من گفت؛ بالاخره یک جایی سُر می خوری حواست باشد، جلویش را زودتر بگیری بهتر است.
بعد از دوازده سال شاید به دو یا سه ماه نکشید، شد هفته ای سه روز، چهار روز و سرانجام روزانه... با خودم فکر می کردم حالا چه کاری باید انجام دهم که کسی متوجه اعتیاد من نشود، رفتم باشگاه بدنسازی ثبت نام کردم، همان روز اول که رفتم حدود شصت میلیون هزینه مکمل های ورزشی دادم که بدنم روی فرم بیاید و حفظ ظاهر کنم، هر روز سر ظهر می رفتم مصرف می کردم بعد مکمل می خوردم می رفتم  مواد هم مصرف می کردم، به من انرژی می داد چون تازه یک مصرف کننده واقعی شده بودم و از طرفی کلی دارو و مکمل ورزشی استفاده می کردم، بعد دیدم از آن طرف به کارم نمی رسم، به پیشنهاد یکی از دوستانم رفتم کلی آجیل چهار مغز خریدم تا از ریخت و قیافه نیافتم، مصرف کننده فکرش افیونی است دنبال هزار تا راه بودم برای خودم که کسی متوجه نشود من مصرف کننده هستم.
خیلی هم منیت داشتم، همه را هم قضاوت می کردم ذات اعتیاد همین است دیگر... به قول استادم: ورودِ به دروازه تاریکی ها نافرمانی است و من هم نافرمانی می کردم و تسلیم نفس اماره بودم، اگر کسی را می بخشیدم حالم بد بود، اگر انتقام می گرفتم فکر می کردم حالم خوب است، به قدری در تاریکی ها فرو رفته بودم که اصلا با چیزی به اسم بخشش آشنا نبودم نهایتا چه زمانی به این نتیجه رسیدم که اشتباه می کنم؟ جایی که با خودم خلوت کردم و متوجه شدم که هیچی چیزی بلد نیستم.
بارها پیام کنگره از طریق افراد مختلف به گوش من رسید ولی متوجه نبودم چون فکر می کردم من کار درست را انجام می دهم کم کم وقتی می دیدم یک سری افراد می خواهند من را نصیحت کنند راهم را کج می کردم... و زمانی که وارد کنگره شدم هر چیزی که استادم گفت، گفتم: چشم.

فرمانبرداری کردم؛ به رهایی رسیدم و توانستم فرمانروایی جسم خودم را به دست بگیرم چون خوابم دست خودم نبود، مرتب آبریزش بینی داشتم و اشک چشمم روان بود و هزار داستان دیگر، بعد که وارد سفر دوم شدم متوجه شدم باید فرمانبرداری و روی صور پنهانم کار کنم مانند مسائل ضدارزشی، اگر فرماندهان این شعبه را راهنمایان محترم بدانیم همه آن ها اینجا آمدند تزکیه و پالایش کرده اند و الان کلام شان نافذ است، به نظر من یک انسان باید الگوی بی نقص باشد تا کلامش نافذ گردد.
استاد من هر فرمانی بمن می دهد ابتدا خودش اجرا می کند و سال ها است عملیاتی اش می کند من در روزهای اعتیادم اگر حرف درست هم می زدم می گفتند برو بابا تو معتادی و داری یه چیزی می گویی، راهنماهای محترم سرکار می روند به خانواده شان می رسند و در کنگره به تمام امور رهجویان شان هم رسیدگی می کنند همیشه سرساعت وارد شعبه می شوند و خدمت می کنند در وادی چهاردهم یک پیام خوبی هست: برای انسان ها دو راه بیشتر وجود ندارد یا به نیروهای راستین ملحق شوند که طرفدار حق و حقیقت هستند  یا صبر کنند نیروهای مخرب  و بازدارنده مثل گردبادهای عظیم آنها را به عمق ظلمات هدایت کنند.

تایپ: مسافر مهدی لژیون 10

تنظیم، ویرایش و ارسال:  مسافر محسن و مسافر علیرضا

عکس: مسافر مهدی لژیون 17

مرزبان خبری: مسافر سعید

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .