English Version
This Site Is Available In English

از فرمانبرداری تا فرماندهی؛ تجربه ۳۷ ساله یک مسافر کنگره

از فرمانبرداری تا فرماندهی؛ تجربه ۳۷ ساله یک مسافر کنگره

گزارش جلسه چهاردهم از دوره چهل و سوم

چهاردهمین جلسه از دوره چهل و سوم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰؛ نمایندگی صائب تبریزی
با استادی مسافر ناصر، نگهبانی مسافر امیر و دبیری مسافر حسین، با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی»
یکشنبه ۱۵ شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ برگزار شد.

تصویر جلسه چهاردهم

سخنان استاد:
امروز امر شد چند دقیقه‌ای در خدمت شما باشم و زیاد مزاحم نمی‌شوم.

موضوع «از فرمانبرداری تا فرماندهی» چیزی است که من به‌نوعی ۳۷ سال پیش، در ارتباط با شغلم، با پوست و گوشت و استخوان درگیرش بودم و آن را درک کردم.

ما در یک قسمت حساس مشغول به کار بودیم. در آنجا وثیقه‌ای به ارزش ۱۰۰ همت، یعنی ۱۰۰ هزار میلیارد تومان، در اختیار ما قرار می‌گرفت که یک نفر باید آن را مدیریت و کنترل می‌کرد. در دورهٔ آموزش، بعدها متوجه شدیم کسانی در این مسیر موفق شدند و ماندند که از همان ابتدا دانایی و دانایی مفید و داشته‌های قبلی خودشان را کنار گذاشتند و با تمام وجود، با سلول‌به‌سلول بدنشان، شروع کردند به گوش دادن به فرمانده خود.

ذات انسان این‌گونه است که از همان ابتدا دوست دارد بر دیگران احاطه و تسلط داشته باشد و اگر چنین نباشد، شاید باید در این موضوع شک کنیم. ما جزئی از خداوند هستیم؛ خداوند که هیچ‌وقت زیر سلطهٔ بندگانش قرار نمی‌گیرد. ما نیز به‌عنوان جزئی از او، از همان کودکی میل داریم خودمان را ثابت کنیم.

استاد امین می‌گویند انسان از همان کودکی، وقتی می‌خواهد روی دو پای خودش بایستد، در واقع می‌خواهد خودش را ثابت کند و بگوید: «من می‌توانم راه بروم.»

نکتهٔ بسیار مهم این است که اعضای بدن انسان گاهی آن‌قدر خسته و فرسوده می‌شوند که دیگر به حرف ما گوش نمی‌دهند. مطلبی هم در قرآن و بعضی روایت‌ها آمده است که در روز قیامت، اعضای بدن انسان از او شکایت می‌کنند؛ مخصوصاً دربارهٔ کسانی که بیمار بوده‌اند و برای درمان خود اقدام نکرده‌اند یا درمان را به تأخیر انداخته‌اند.

اجازه بدهید خاطرهٔ کوچکی از اولین آشنایی خودم با کنگره بگویم.

اولین آشنایی من با کنگره در تهران بود. بعد در تبریز به شعبهٔ قندیان آمدیم. سه جلسه که گذشت، انتخاب استاد انجام شد و من این افتخار را داشتم که حدود یک سال و خرده‌ای در ارتباط با امیر آقا باشم.

اما از همان ابتدا در مقابل آموزش‌ها گارد گرفتم. با خودم می‌گفتم: «من فلانی هستم، استاد! این‌ها چه چیزی می‌خواهند به من یاد بدهند؟»

تا عید درگیر همین مسئله بودم و شربتم را هم مصرف می‌کردم، اما تأثیری که باید داشته باشد، نداشت.

روز سیزده‌بدر، پسرم را برای گردش برده بودم. جای شما خالی، کباب هم خوردیم. برخلاف برنامه، یک سی‌سی سال پنجم خوردم. گاهی یک تلنگر به آدم می‌زنند و انسان از خواب بیدار می‌شود. همان یک سی‌سی، حدود ۴۸ ساعت من را نشئه و سرخوش کرد.

بعد از آن، آمدم، سرم را پایین انداختم و جلسات را مرتب نمی‌رفتم. هفته‌ای یک‌بار می‌آمدم، نامه‌ام را می‌گرفتم و می‌رفتم. اصلاً نمی‌دانستم مشارکت یعنی چه.

همان گارد همچنان وجود داشت. کنگره را فقط به این دلیل می‌آمدم که شربتم را بگیرم و کارم تمام شود. این همان مشکلی است که امروز هم خیلی‌ها دارند. با خودم می‌گفتم: «امین می‌خواهد چه چیزی به من یاد بدهد؟ من که چندین مدرک دارم؛ لیسانس، فوق‌لیسانس و چند مدرک دکتری دارم. چه چیزی می‌خواهد به من یاد بدهد که من نمی‌دانم؟»

در دورهٔ دوم متوجه شدم که یک راهنما، حتی اگر تحصیلاتش در حد دورهٔ پنجم ابتدایی باشد، در حیطهٔ کاری و تجربهٔ خودش مطالب بسیار زیادی دارد که می‌تواند به من آموزش بدهد.

امروز خودم هم شاگرد دارم و هرجا که گیر می‌کنم، از امیر آقا و علی آقا سؤال می‌کنم.

اعتیاد یک دریای بسیار بزرگ است. حتی کنگره هم شاید فقط چند قطره از آن را شناخته باشد، اما همان چند قطره را به‌خوبی شناخته است.

از همان دری که وارد کنگره می‌شوید، باید چشم و گوش شما در اختیار راهنما باشد. هرچه راهنما می‌گوید، باید انجام بدهید.

مثلاً اگر می‌گوید سی‌دی بنویس، نباید بگوییم: «آقا، من کار دارم، سخت است، نمی‌توانم، چرا می‌خواهید من را اذیت کنید؟»

اگر راهنما سقوط آزاد می‌دهد یا برنامه‌ای خاص برای درمان تعیین می‌کند، نباید بگوییم: «راهنما با من لج افتاده» یا «کرم دارد و می‌خواهد من را اذیت کند.» نه؛ راهنما خیر و خوبی ما را می‌خواهد.

امروز هم که شرایط اقتصادی فوق‌العاده سخت شده است، من در کلینیک هستم و می‌بینم فردی مثلاً ۷۰ سی‌سی شربت دارد و هر بار ۱۰ سی‌سی مصرف می‌کند. گاهی حتی به هزینه‌های درمان خودش هم نمی‌رسد.

کسانی که در اوج مصرف هستند، ممکن است روزانه حدود ۱۶/۵ سی‌سی مصرف داشته باشند که هزینهٔ شربتشان در هفته می‌تواند به حدود ۵۰۰ هزار تومان برسد. درست است که در مقایسه با هزینهٔ مواد مخدر ارزان‌تر است و در نهایت رهایی هم حاصل خواهد شد، اما شرایط اقتصادی واقعاً سخت شده است.

از طرف دیگر، یک راهنما از کار و زندگی خودش می‌زند. بیش از نیمی از راهنماها مستأجر هستند و یک ماشین معمولی دارند. خیلی راحت می‌توانند مسیر دیگری را انتخاب کنند؛ مثلاً من درگیر کار باشم و بتوانم برایشان شعبه‌ای راه‌اندازی کنم تا ماهانه ۵۰ یا ۶۰ میلیون تومان درآمد داشته باشند، اما به‌جای این کار، می‌آیند و بیماران را درمان می‌کنند. البته ممکن است یکی دو نفر هم پیدا شوند که از این شرایط سوءاستفاده کنند، اما اکثریت این کار را نمی‌کنند.

حالا من چرا نباید فرمانبردار چنین انسان‌هایی باشم؟

راهنماهای خوب کسانی هستند که خودشان قعر جهنم را دیده‌اند و برگشته‌اند. کسانی که تا مرز نابودی و از دست دادن همه چیز پیش رفته‌اند؛ کسانی که تا مرز طلاق رفته‌اند، کارتن‌خواب بوده‌اند، در خانه و کنار جوی آب زندگی کرده‌اند و سختی‌های زیادی کشیده‌اند.

من خودم در اینجا همچنان نوکر امیر آقا، علی آقا و تمام راهنماها هستم و از این بابت افتخار می‌کنم.

من زیاد مزاحم شما نمی‌شوم. امروز مشارکت را با اجازه از همین ردیف اول شروع می‌کنیم. حرف دلتان را بزنید و خودتان را خالی کنید. امروز قرار نیست خیلی رسمی باشیم.

دستتان درد نکند و ممنونم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید.

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .