English Version
This Site Is Available In English

فرماندهی، ثمره‌ی تسلیمِ آگاهانه

فرماندهی، ثمره‌ی تسلیمِ آگاهانه

دهمین جلسه از دوره‌ ششم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره۶۰ ویژه مسافران نمایندگی غزالی مشهدبا استادی راهنما مسافر سعید، نگهبانی مسافراحمد و دبیری، مسافرمحمدبادستور جلسه « از فرمانبرداری تافرماندهی » روز یکشنبه ۱۵ شهریورماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز گردید.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان سعید هستم یک‌مسافر، از ایجنت، گروه مرزبانی و امین آقا راهنمای لژیون پنجم ممنونم که این فرصت را به من دادند تا امروز بتوانم در جمع پرمهر شما باشم و از این بابت بسیار خوشحالم. دستور جلسه‌ی امروز «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است؛ موضوعی که قطعاً هر کسی که وارد کنگره می‌شود، لازم و ملزوم است که یک سری موارد را در آن رعایت کند. حتی اگر در تفکرش هم نباشد که می‌خواهد فرمانده شود، صرفاً فرمانده بودن در این دستور جلسه به آن معنا نیست که حتماً به جایگاه و مقامی برسیم و قرار باشد به کسی دستور بدهیم و امر و نهی کنیم. فرمانبردار بودن در کنگره، اصل اولیه‌ی رسیدن است؛ یعنی اگر من، سعید، روز اول فرمانبردار نبودم، قطعاً به رهایی نمی‌رسیدم.

سخت است، من یک دوره‌ی پرتلاطم را در سفر اول گذراندم. قطعاً برای همه چنین اتفاقی می‌افتد. یک سری وظایف را من باید انجام می‌دادم. منِ سفر اولی، همان کسی که تا دیروز فکر می‌کردم فرمانبردار بودن بیرون از کنگره، مال یک آدم ضعیف است، مال کسی است که دارد حقارت می‌کشد و به هر کس هر چه می‌گوید، می‌گوید چشم. من که احساس می‌کردم خیلی قوی‌ام، هر کاری دلم بخواهد انجام می‌دهم و اختیارم دست خودم است. با این تفکر می‌گفتم که الان همه چیز رو به راه است، همه چیز درست است و اختیارم دست خودم است. ولی اشتباه می‌کردم؛ اختیار من دست مواد مخدر بود.

مواد مخدر به من می‌گفت کی بخوابم، کی بیدار شوم، کی بروم سر کار و کی یک سری مسائل را انجام بدهم. تمام این‌ها را مواد به من فرمان می‌داد. اعتیاد به من دستور می‌داد و من کسی نبودم جز یک فرمانبردار که از دنیای سیاه و تاریک اعتیاد فقط فرمان می‌گرفتم.

من با کوهی از منیت وارد کنگره شدم. همان جایی که راهنما به من گفت: می‌خواهی خوب شوی؟ دنیای مشکلات فشارم بود، اما باز هم احساس می‌کردم همه چیز را می‌دانم. گفتم: آره، می‌خواهم خوب شوم. گفت: پس هر چه گفتم باید بگویی چشم. گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی هر چه ما گفتیم اینجا بی‌قید و شرط باید انجام بدهی. اولیش هم این است که برو یک لباس سفید بپوش، بیا و برو دفتر بگیر. البته زمان ما هنوز اجبار نبود و سی‌دی‌نوشتن به صورت تک‌وتوک انجام می‌شد؛ خلاصه که کم‌کم چهل‌سی‌دی فرا رسید.

اگر راهنما به من می‌گفت برو سی‌دی را بنویس و هر دستوری می‌داد، می‌گفتم چشم، چون قبول کرده بودم که من به عنوان یک فرمانبردار قرار است یک سری مسائل را رعایت کنم تا به فرماندهی بر جسم خودم دست پیدا کنم. فرمانبرداری در سفر اول برای من از آنجا شروع شد که راهنما به من گفت این اپلیکیشن را نصب کن، به این سی‌دی‌ها گوش بده، بیا و مشارکت کن، سی‌دی بنویس و سر وقت بیا. طبق یک پروتکل خاص به من برنامه دادند. من هم طبق آن برنامه رفتم جلو؛ سر یک ساعت مشخص و با مقدار مشخص، دارو را مصرف کردم.

در این تفکر که الان دارم همه کارهایم را درست انجام می‌دهم، داشتم جلو می‌آمدم و همه چیز برایم رو به راه و کاملاً اوکی بود. تا اینکه در سفر اول یک مشکل برایم پیش آمد؛ یک ضربه‌ی جسمی به من وارد شد و چند تا از دنده‌هایم جا خورد. با این فکر که اصلاً نیازی نیست به راهنما بگویم، رفتم دکتر. دکتر به من دارو داد و من هم دارو مصرف کردم؛ داروهای شیمیایی و مسکن. به جایی رسیدم که روی پله‌ی دو به یک و نیم به مشکل خوردم و درد زیادی داشتم.

راهنما به من گفت مشکل چیست. رفتم پیش راهنما و گفتم که این‌طور شدم. گفت: مشکل چه بوده؟ تعریف کردم و گفت: «نباید قرص مصرف می‌کردی، تو نافرمانی کردی. البته نافرمانی من از روی نادانستگی بود. راهنما آنجا فرمانی صادر کرد و گفت: «می‌خواهی خوب شوی و بروی سقوط آزاد؟» الان بعد از پنج سال، هنوز آن را یادم نرفته. من سه روز رفتم سقوط آزاد با این تفکر که چرا راهنمای من، منی که نادانسته کار اشتباهی کردم، چرا دارد تنبیه‌ام می‌کند؟ فکر می‌کردم دارد تنبیه‌ام می‌کند که می‌گوید برو سقوط آزاد.

بعد از سقوط آزاد و فرمانبرداری از این دستور، حالم خوب شد و سلامتیم را به دست آوردم. متوجه شدم که فرمان راهنما از اصول و قوانین کنگره نشأت می‌گیرد؛ طبق اصول و قوانین کنگره است که می‌گوید اگر رهجو فلان کار را کرد، باید این کار انجام شود. هیچ راهنمایی با هیچ رهجویی کینه‌ی شخصی ندارد و تمام کارها بر اساس قوانین، اصول و حرمت‌های کنگره پیش می‌رود. برای من این اتفاق افتاد و خدا را شکر به رهایی رسیدم. امروز احساس می‌کنم که فرماندهی جسم را به دست آوردم. واقعاً هر موقع دلم بخواهد می‌توانم از خواب برخیزم و هر موقع دلم بخواهد می‌توانم کارهای شخصی‌ام را انجام دهم. فرماندهی یعنی همین.

قسمت دوم که فرماندهی است، نتیجه‌ی یک فرایند است؛ یعنی یک‌شبه به دست نمی‌آید. من، سعید، می‌آیم، یک سری اصول و قوانین را رعایت می‌کنم، مدتی را می‌گذرانم و به آن فرماندهی می‌رسم و اختیار خودم را دوباره به دست می‌آورم. منی که اختیارم دست مواد بود، اختیارم دست نفس امّاره بود و هر چه امر می‌کرد انجام می‌دادم. امروز سعی می‌کنم با آموزش‌های کنگره، قوانین و اصولی که سر راهم هست، مسیرم را درست پیدا کنم و از راه خارج نشوم. امروز، منی که فرمانبردار بودم، به من شال دادند و در جایگاه راهنمایی خدمت می‌کنم؛ یعنی اینکه من فرمانده شدم. باید به هم نوع خودم کمک کنم. فرماندهی یعنی این؛ یعنی در اصول، قوانین و حرمت‌ها حرکت کردم. دوست دارم از صحبت‌ های شما عزیزان بهره ببرم. یک تبریک هم می‌گویم به تمام اعضای نمایندگی غزالی بابت قهرمانی تیم والیبال‌تان؛ امیدوارم همه عزیزان در همه‌ی زمینه ها موفق باشید، از اینکه به صحبت‌هایم گوش کردید، از همگی شما ممنون و سپاسگزارم.

مرزبان خبری: مسافر مهدی

عکس و تایپ: مسافر مرتضی لژیون یکم، ویرایش و ارسال خبر: مسافر مهدی لژیون یکم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .