جلسه لژیون ویلیاموایت همسفران کنگره۶۰ پارک نیلوفرآبی به استادی راهنمای ویلیاموایت همسفر مریم با دستور جلسه « هفته دیدهبان » و تولد یکسال رهایی مسافران نیکوتین رها و فاطمه روز جمعه ۳۰ مردادماه ۱۴۰۵ ساعت ۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
به قول آقای مهندس دژاکام امیدوارم حال همه شما خوب باشد. حال من هم خدا را شکر خوب است. ابتدا سالگرد رهایی مسافران نیکوتین فاطمه و رها را تبریک میگویم و امیدوارم همیشه حال دلشان خوب باشد. اگر بخواهیم صحبت را از این دو عزیز شروع کنیم، هر دو نفر تقریباً در یک زمان وارد لژیون ویلیاموایت شدند.
مسافر نیکوتین رها که اصلاً داستان جداگانهای داشت. آمدنش با کلی دردسر، تردید و ناباوری همراه بود. وقتی او را میبینم همیشه آن پیام «باوری در ناباوری» برای من تداعی میشود. مسافر نیکوتین رها خیلی شک و تردید داشت، درمان را قبول نداشت و فکر نمیکرد بتواند درمان شود. ترس زیادی داشت. تقریباً تمام صحبتهای او این بود که من میترسم.
میترسم قلیان را کنار بگذارم، میترسم داروهای خود را کم کنم. همیشه این ترس با او بود. تا اینکه وارد مسیر شد. شاید در سه ماه اول هنوز خیلی روی روال نبود؛ اما هرچه جلوتر آمد و سفرش را ادامه داد، شرایطش تغییر کرد. من روز اول او را هیچوقت فراموش نمیکنم. همیشه میخواستم این موضوع را بگویم و گفتهام که هیچوقت یادم نمیرود چقدر استرس داشت.
حتی سه ماه زمان برد تا بتواند بیاید و در لژیون ویلیاموایت حضور پیدا کند. چقدر استرس داشت، وقتی مینشست اضطراب داشت، تیکها و حالتهای خاصی داشت، پوست لبش را میکند و بیقراری در وجودش کاملاً دیده میشد. حتی یک شخص عادی هم اگر او را میدید، متوجه میشد که حالش خوب نیست و آشفته است.
اما وقتی سفر نیکوتین را انجام داد انگار این دختر سر جای خودش نشست و آرام شد. خانم بود و خانمتر شد. رهایی را هم که گرفت امروز خودمان داریم نتیجه را میبینیم. به قول معروف چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. همه اینها واقعی است، ما به عینه میبینیم که درمان شده و حالش خوب است.
البته مشکلات هست. تا دلتان بخواهد مشکلات وجود دارد، منتها مسافر نیکوتین رها هنوز دارد یاد میگیرد. هنوز کار دارد و باید یاد بگیرد قوی باشد و قویتر شود. امیدوارم روزی وارد سفر دوم و جهانبینی شود، بتواند راهنما شود و جایگاههای خدمتی بیشتری را تجربه کند؛ چون واقعاً لایق و برازنده آن جایگاههاست.
هرچند در سفر اول دو بار استاد جلسه سردار نشسته است و من واقعاً به او افتخار میکنم. من همیشه میگویم بعضی رهجوها جوری سفر میکنند، جوری تغییر میکنند و جوری در مسیر حضور پیدا میکنند که واقعاً از اینکه در لژیون تو هستند لذت میبری. از اینکه اینقدر فعال هستند، خوب هستند و ناامید نمیشوند. اینها را درباره ایشان گفتم.
اما مسافر نیکوتین فاطمه، درباره ایشان اصلا برایتان نگویم. همه ما این تجربه را داریم که روز اولی که وارد کنگره۶۰ شدیم با چه حال خرابی آمدیم. فاطمه فقط گریه میکرد. روز دوم که آمد گفت من میخواهم با شما صحبت کنم. خیلی خوب یادم هست در قسمت مرزبانی آقایان چادر میزنند. او را کشاندم و به آن قسمت بردم و صحبت کردم. به او گفتم چه شده؟ فقط گریه میکرد و گریه میکرد.
من شاید بهعنوان راهنما یاد گرفته باشم که زیاد خود را درگیر مسائل رهجو نکنم و احساسات خود را در آنجا زیاد بروز ندهم؛ اما فکر میکنم برای دو نفر از رهجوهای خویش بهشدت گریه کردم که یکی از آنها مسافر نیکوتین فاطمه بود؛ چون حال بسیار خرابی داشت و در زندگی مشکلات خاص خودش را داشت. البته در نیکوتین تخریب زیادی نداشت.
اما وقتی وارد مسیر شد، محکم آمد. از همان ابتدا سفرش را درست انجام داد. خیلی خوب ادامه داد و در ادامه بسیار عالی پیش رفت و در نهایت رهاییاش را گرفت. مسافر نیکوتین فاطمه تغییرات خیلی زیادی کرد. اصلاً اینطور نبود که اینقدر محکم و باوقار بنشیند. او در ابتدا اینگونه نبود؛ اما خیلی قوی شد.
در لژیون جهانبینی خوب بود؛ اما در لژیون ویلیاموایت واقعاً نمیدانم چرا عزیزان اینقدر قوی میشوند. انگار هنر قوی بودن را یاد میگیرند. اینکه بنشینند، بپذیرند، قبول کنند، سر جای خود محکم بایستند و ادامه بدهند. ناامیدی دیگر اصلاً جایی در لژیون ویلیاموایت ندارد. هرکدام از رهجوهای سفر نیکوتین را که میبینم، چیزی به اسم ناامیدی در وجودشان نیست.
محکم و قوی جلو میآیند، ادامه میدهند، رهایی را میگیرند و بعد از آن همچنان مسیر را ادامه میدهند تا بتوانند حال خودشان را بهتر کنند. باز هم به شما میگویم که مشکلات همیشه وجود دارند، حتی شاید بیشتر هم شده باشند. فقط نوعشان فرق کرده و گاهی دردشان هم بیشتر است. من هرچه بخواهم فهمیدهتر بشوم، آن دردی که میکشم انگار بیشتر مرا تحت فشار قرار میدهد و بیشتر مرا به چالش میکشد.
اما یاد گرفتهایم بپذیریم، قبول کنیم و کم نیاوریم. این چیزی است که من از همه شما میخواهم. هرجای زندگی احساس کردید دیگر نمیتوانید، یک نهیب به خودتان بزنید، دوباره بلند شوید و ادامه بدهید. خودتان را مجبور کنید که ادامه بدهید، کم نیاورید، ناامید نشوید و خالی نشوید. دوباره خودتان را از انرژی سرشار کنید، دوباره شروع کنید و دوباره ادامه بدهید.
اصلاً مهم نیست. اشکالی ندارد. همه چیز را به حساب این بگذارید که دیگران بلد نیستند، آگاه نیستند و نمیدانند. خودتان را بیشتر از این اذیت نکنید. مدام سؤال نپرسید که چرا فلانی اینطور رفتار میکند یا چرا فلان چیز درست نمیشود. خود را درست کنم و کاری به زمین و زمان نداشته باشم. تمام تمرکز من باید روی خود و درمان خویش باشد.
مخصوصاً در لژیون ویلیاموایت کاری که این دو عزیز و همچنین بقیه رهجوها انجام دادهاند، برای من بسیار ارزشمند است. من وقتی تکتک شما را نگاه میکنم، واقعاً میبینم که همه قوی آمدهاید و قوی جلو رفتهاید. من در رهجوی ضعیفی نداشتهام. واقعاً همه شما شیرزن هستید. شیرزنهایی که با تمام مشکلات و گرفتاریها میآیید، ادامه میدهید و آن رهایی را با افتخار میگیرید.
نشان ویلیاموایت روی لباس شما در زمان رهایی واقعاً میدرخشد و من به تکتک کسانی که این نشان را روی سینه راست خود دارند، افتخار میکنم. به نظر من این نشان یک نشان افتخار است. به هر دو شما تبریک میگویم. مسافر نیکوتین فاطمه ممنون که بودی، هستی و خواهی بود. مطمئنم در ادامه موفقیتها، جایگاهها و خدمتهای تو را خواهیم دید.
همچنین مسافر نیکوتین رها که لایق همه اینها هستی. البته که همه ما انسانها لایق بهترینها هستیم. برای هر دوی شما بهترینهای خداوند را آرزو میکنم؛ چون هیچکس به اندازه خداوند نمیتواند معنای بهترین را برای شما رقم بزند. امیدوارم همیشه حال دلتان خوب باشد و روزی شال ویلیاموایت را دور گردن شما ببینم، رهایی تکتک رهجوهایتان را شاهد باشم و از دیدن موفقیتهایتان لذت ببرم.
سخنان مسافر نیکوتین فاطمه:
من نمیدانم شاید برای شما هم پیش آمده باشد شبهایی در زندگی ما هست که از ذوق و شوق فردا، شب خوابمان نمیبرد. من دیشب دقیقاً همینطور بودم. آنقدر برای امروز خوشحال و هیجانزده بودم که اصلاً نمیتوانستم بخوابم. چشمهای خود را بستم، خانه تاریک بود و در ذهن خویش سفر نیکوتین را از ابتدا تا نقطه پایان مرور میکردم.
صحنههای خیلی قشنگی در ذهن من شکل گرفت. انگار همه آن لحظهها دوباره یکییکی جلوی چشمهایم مرور میشدند. من وقتی وارد لژیون ویلیاموایت شدم، همراه مسافر نیکوتین رها آمدم. من برگه را از مرزبانی گرفتم و او برگه را به راهنمای ویلیاموایت مریم داد. همانجا متوجه شدم که او هم وارد لژیون درمان نیکوتین شده است. با هم سفر کردیم و قطعههایمان هم با یکدیگر و در یک روز تعویض شد.
این سفر با مسافر نیکوتین رها برای من بسیار قشنگ شد. یادم هست از حس و حال خود به راهنما میگفتم که من حالم یکجوری است، مدام گریهام میگیرد و بعد دوباره میخندم. معلوم نیست چه شده است. وقتی به کنگره۶۰ میآمدم و همسفر رها را میدیدم و یا به او زنگ میزدم، میگفتم آیا تو هم همینطوری؟ حس و حالت اینطور تغییر میکند؟
این موضوع برای من خیلی قشنگ بود. واقعاً ایشان رفیق روزهای سخت من بود. دیشب وقتی داشتم دلنوشتهام را برای او مینوشتم خیلی گریه کردم. آنقدر به او فکر کردم و لحظههایی که با هم داشتیم، یکییکی در ذهن من مرور شد که واقعاً خدا را شکر کردم. اول از همه خدا را شکر میکنم که وارد سفر ویلیاموایت شدم و درمانم را آغاز کردم. بعد خدا را شکر میکنم که در این سفر با مسافر نیکوتین رها همراه بودم و این سفر را در کنار هم تجربه کردیم.
همچنین این حس و حال خوب را مدیون راهنمای ویلیاموایت همسفر مریم هستم؛ زیرا شروع این مسیر با تلنگر و صحبتهای ایشان بود. اگر ایشان به من تلنگر نمیزدند و اگر به من نمیگفتند که میتوانم این مسیر را شروع کنم شاید حالا حالاها به کنگره۶۰ میآمدم و میرفتم؛ اما جسارت اینکه وارد سفر ویلیاموایت بشوم و درمان نیکوتین را آغاز کنم، نداشتم.
همه مخالف بودند. مسافر من و اطرافیان میگفتند تو که مصرفکننده نیستی، تو چرا میخواهی بروی؟ اما وقتی آمدم و سفر کردم، دیدم واقعاً تغییرات زیادی در من ایجاد شد. تمام دکترهای پوست مشهد را رفته بودم؛ اما پوست صورت من خوب نمیشد. همیشه جوش داشتم، جوشهایی که زخم میشدند یا مثلاً قاعدگی خیلی نامنظمی داشتم و بعضی ماهها اصلاً پریود نمیشدم.
بعد از سفر ویلیاموایت دیدم که شرایط خیلی بهتر شده است. چیزهایی که اصلاً فکر نمیکردم به مصرف قلیان مربوط باشد. تلنگر اصلی از صحبت راهنمای من این بود که به من گفتند برای خودت بجنگ. برای خودت به کنگره۶۰ بیا. به خاطر خودت بیا و کار کن. مسافرت میآید یا نمیآید، گریز میزند یا نمیزند، هست یا نیست تو به خاطر خودت سفر کن و به خاطر خودت درمان بشو.
من در زندگیام برای اولین بار بود که برای خود جنگیدم و به خاطر خود تلاش کردم. روزهای سخت زیادی را گذراندم. خیلی وقتها گریه میکردم و به همسفر مریم میگفتم من نمیتوانم، نمیشود، حالم خیلی بد است؛ اما با همه اینها باز هم ادامه میدادم. در مورد آدامس خوردن هم خیلی حساس بودم. هر روز صبح که بیدار میشدم، قطعههای خود را میشمردم و زود صبحانه میخوردم تا اولین قطعهام را شروع کنم.
آخرین قطعه آدامس من باز هم در کنار مسافر نیکوتین رها تمام شد. وقتی پیش آقای مهندس دژاکام به اتاق ایشان رفتیم و بیرون آمدیم دیگر آخرین قطعه آدامس را انداختیم و تمام شد. انگار دوباره به همان پاکی برگشتیم که در وجودمان بود و آن را گم کرده بودیم. این تولد با تولد شناسنامهای خیلی فرق دارد. تولد رهایی من با تولد شناسنامهای من فقط پنج روز فاصله دارد؛ اما من در تولد شناسنامهای خود همیشه گریه میکنم و با خود فکر میکنم در این یک سال چه فهمیدی؟ چه یاد گرفتی؟ آیا بزرگتر شدی؟ آیا زندگی را زندگی کردی یا نه؟
اما در این تولد شوق خیلی زیادی داشتم و بسیار خوشحال بودم. همانطور که گفتم، دیشب آنقدر از خوشحالیِ امروز هیجان داشتم که خوابم نمیبرد. من این لحظه را برای تمام کسانی که مصرفکننده نیکوتین هستند آرزو میکنم. انشاءالله که بیایند، درمان شوند و سفر کنند و ما هم بتوانیم همینطور در کنار هم رهایی آنها را جشن بگیریم.
سخنان مسافر نیکوتین رها:
خیلی خیلی ممنونم از شما، راهنمای ویلیاموایت همسفر مریم و مسافر نیکوتین فاطمه. اول از همه از آقای مهندس دژاکام تشکر میکنم و خدا را شکر میکنم که اینجا هستم. یک سال گذشت و توانستم این یک سال را با تمام سختیهایش پشت سر بگذارم و این راه را ادامه بدهم. دقیقاً مسافر نیکوتین فاطمه درست میگوید، شروع سفر ما با هم بود.
فکر میکنم شاید یک هفته با هم فاصله داشتیم، شاید هم یک روز دقیقاً یادم نیست؛ اما این سفر برای من واقعاً یک سفر درون بود، سفری پر از چالش. در طول سفر همه به من میگفتند که این سفر درون است. من میگفتم من در خود چیزی نمیبینم؛ اما مشکلاتی داشتم. پرش دست و پا داشتم و ساییدن دندانهای من بسیار شدید بود، واقعاً خیلی خیلی وحشتناک بود.
در حدی که دندانهای من در دهان خرد میشدند. صبح که از خواب بیدار میشدم، دهان من پر از نرمههای دندان بود؛ اما خدا را شکر در طول سفر این مشکلات خیلی خوب شد. من این سفر را قبل از هر چیز مدیون پسر خود فرهاد هستم. باعث و بانی این سفر او بود. بعد از آن در بخش همسفران راهنمای ویلیاموایت همسفر مریم دقیقاً تلنگری که ایشان به من زدند خیلی برای من تأثیرگذار بود.
ایشان گفتند حال خرابت از نیکوتین و از داروهاست. دقیقاً سه ماه از سفر جهانبینی من به تعطیلات تابستانی خورد. خیلی دیر میگذشت و مدام منتظر بودم که تعطیلات تمام شود تا بتوانم سفر نیکوتین را شروع کنم و امروز اشک شوق میریزم از اینکه توانستم این راه را با تمام مشکلاتی که داشتم طی کنم. من فقط میتوانم بگویم خدا را شکر.
از همه کسانی که در این سفر کنار من بودند سپاسگزارم. راهنمای ویلیاموایت همسفر مریم جدا از اینکه راهنمای من بودند در طول سفر برای من همسفر بودند، رفیق بودند و همیشه کنار من بودند. مسافر نیکوتین فاطمه هم با کنار من بودن در پلهها و تعویض پلهها واقعاً کمک بزرگی برای من بود. همسفر حدیث به یک نحو، همسفر هایده هم به نحوی دیگر، هرکدام به شکلی در این مسیر کنار من بودند.فقط میتوانم بگویم خدا را شکر و ممنونم که هستید.



تایپ و رابط خبری: مسافر نیکوتین ملیحه رهجوی راهنمای ویلیاموایت همسفر مریم (نمایندگی فردوسی مشهد)
ویرایش و ارسال مطلب: نگهبان سایت راهنمای ویلیاموایت همسفر هایده (نمایندگی فردوسی مشهد)
همسفران ویلیاموایت کنگره۶۰
- تعداد بازدید از این مطلب :
92