امروز یکشنبه ١۴٠۵/٠۶/١۵ جلسه سوم از دوره دوازدهم با دستور جلسه "از فرمانبرداری تا فرماندهی" به استادی مسافر علیرضا، نگهبانی مسافر حسینعلی و دبیری مسافر اکبر ساعت ١٧ آغاز بکار کرد.
خلاصه سخنان استاد :
خدا را شکر میکنم که یک بار دیگر توفیق پیدا کردم در این جلسه حضور داشته باشم، آموزش بگیرم و بتوانم انشاءالله فرمانبردار خوبی باشم. به نظر من دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» ادامه همان موضوع «دانایی و دانایی مؤثر» است، چون دانایی زمانی ارزش پیدا میکند که بتوانیم آن را در عمل اجرا کنیم. وقتی کلمه فرماندهی را میشنویم، شاید ذهنمان برود سمت پادگان و نیروی نظامی که یک نفر فرمان میدهد و دیگران اجرا میکنند، اما در کنگره فرماندهی معنای عمیقتری دارد. برای اینکه بتوانیم فرمانده خوبی باشیم، اول باید فرمانبرداری را یاد بگیریم. من روز اولی که وارد کنگره شدم، مشکلات زیادی در زندگی شخصیام داشتم، اما چون واقعاً میخواستم درمان شوم، تصمیم گرفتم فرمانبردار باشم. شاید نتوانم بگویم صددرصد دستورات راهنمایم را اجرا کردم، اما به جرئت میتوانم بگویم بخش زیادی از آنچه را که گفت، انجام دادم. امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آرامش و لبخندی که در چهره خیلی از بچههای کنگره میبینیم، نتیجه همین فرمانبرداری درست است.
فرمانبرداری برای من مثل یک بذر است. شاید وقتی آن را میکاری، همان لحظه چیزی نبینی، اما اگر مراقبتش کنی، به مرور رشد میکند و تبدیل به یک درخت قوی میشود. من امروز فرمانبرداری میکنم، به موقع میآیم، به موقع میروم، دارویم را سر ساعت مصرف میکنم، آموزش میگیرم، خدمت میکنم و سختیهای سفر را تحمل میکنم. نتیجه این مسیر، چیزی جز رسیدن دوباره به فرماندهی نیست. من وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم، میبینم انسان قدرتمندی بودم، اما وقتی وارد دنیای اعتیاد شدم، کمکم فرماندهی خیلی چیزها را از دست دادم. اولین چیزی که از دست رفت، شاید همان اعتمادبهنفسی بود که داشتم. بعد خوابم، غذا خوردنم، رفتوآمدم و حتی تصمیمهای ساده زندگی دیگر دست خودم نبود.
یک خاطره هیچوقت از ذهنم نمیرود. یک روز به من خبر دادند که دخترم تصادف کرده و باید خودم را به بیمارستان برسانم. اما فرمانده من کجا بود؟ چه کسی تصمیم میگرفت؟ من از جلوی بیمارستان رد شدم، به خانه رفتم، مواد مصرف کردم و بعد برگشتم بیمارستان. وقتی امروز به آن صحنه فکر میکنم، میبینم فرمانده زندگی من خودم نبودم، مواد مخدر فرمانده من شده بود. سی سال درگیر اعتیاد بودن، زمان کمی نیست. در این سالها چیزهای زیادی از من گرفته شد، اما مهمترین چیزی که از دست دادم، اختیار و فرماندهی زندگی خودم بود.
وقتی وارد کنگره شدم، تازه فهمیدم برای به دست آوردن دوباره این فرماندهی، باید از فرمانبرداری شروع کنم. اوایل سفر خودم هم کامل نبودم. گاهی بهموقع نمیآمدم، بعضی کارها را انجام نمیدادم، در مشارکت و خدمت کمکاری میکردم و نوشتار نمیخواندم. اما کمکم فهمیدم اگر جایی کارم لنگ است، باید اول خودم را پیدا کنم و ببینم کدام فرمان را درست اجرا نکردهام. شاید راهنما هم جایی اشتباه کند، اما وقتی میگوید بهموقع بیا، دارویت را بهموقع مصرف کن، آموزش بگیر، خدمت کن و در مسیر حرکت کن، پشت این دستورات تجربهای وجود دارد که من هنوز به آن نرسیدهام.
امروز اگر بخواهم یک جمله از تجربه خودم بگویم، این است که فرمانبرداری، نوکری و کوچک شدن نیست. فرمانبرداری درست، تمرین فرماندهی است. من زمانی فرمانده زندگی خودم خواهم شد که اول یاد گرفته باشم فرمانبردار خوبی باشم. همانطور که یک سرباز برای رسیدن به درجه بالاتر باید آموزش ببیند و فرمانها را درست اجرا کند، ما هم در کنگره با اجرای آموزشها، قدمبهقدم فرماندهی جسم و روان و زندگی خودمان را دوباره به دست میآوریم.
من امروز میدانم مواد مخدر فرمانده خوبی نبود، چون هرچه بیشتر از آن فرمانبرداری کردم، بیشتر از خودم دور شدم. اما وقتی فرمانبردار آموزشهای کنگره شدم، کمکم خودم را پیدا کردم. امروز شاید هنوز راه زیادی مانده باشد، اما همین که تصمیمهای زندگیام دوباره دارد به خودم برمیگردد، برای من یعنی فرماندهی در حال شکل گرفتن است. به نظر من مقصد این سفر فقط رهایی از مواد نیست، مقصد این است که دوباره فرمانده زندگی خودمان شویم و این راه، از یک نقطه شروع میشود: فرمانبرداری آگاهانه.
.jpeg)
نگارش : مسافر مجتبی (لژیون چهارم راهنما آقای سعید)
عکس و ارسال : مسافر رامین (لژیون یکم راهنما آقای جواد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
38