امروز جلسه سیزدهم از دوره اول سری کارگاههای آموزشی عمومی نمایندگی حسنآباد با استادی راهنما مسافر میثم، نگهبانی مسافر حجت و دبیری مسافر مهدی با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» در تاریخ شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت ١۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
.jpg)
سخنان استاد:
سلام دوستان میثم هستم مسافر. تشکر میکنم از نگهبان عزیز و دبیر محترم، ایجنت محترم آقا جعفر و آقا مهدی که اجازه دادند من در این جایگاه قرار بگیرم و خدمت کنم. خیلی خوشحالم که در کنارتان هستم. شعبهتان خیلی حس خوبی دارد، انرژی خاصی دارد و از همان اول که وارد شدم، خدمتگزاران را دیدم که همه با عشق خدمت میکنند. یکسری از دوستان را میشناسم و یکسریها را هم نمیشناسم، ولی وقتی در چشمهایشان نگاه میکنم و حسشان را میگیرم، درونشان موج صداقت و خدمت وجود دارد. دو تا راهنمای قدر هم که اینجا هستند، آقا جعفر و آقا مهدی، دوستان سفر اول و سفر دوم باید از حضورشان استفاده کنند. من سال ۸۴ که به کنگره آمدم، وقتی وارد شعبه رباطکریم شدم نصف این جمع حضور داشتند، شاید دو، سه ماه بعد این جمع بیشتر شد و اندازه همین جمع شد. باور نمیکنید، من هر موقع به آن زمان فکر میکنم و از نظر ذهنی خودم را در آن نقطه قرار میدهم، خیلی حالم خوب میشود و انرژی زیادی میگیرم. همینطوری که الان آقا جعفر، آقا مهدی و دوستان دیگر از رباطکریم، پرند و جاهای دیگر تشریف آوردهاند برای خدمت، آن زمان هم دوستان از تهران میآمدند. آقای حکیمی بود، آقای صداقت، آقای عباس امیرمعافی بود، خیلیها بودند، آقا مراد بود، آقای جلالی، آقا سعید بود، آقا حمید و خیلیهای دیگر بودند. بعضی از دوستان هم از کرج میآمدند، مثل آقا فرهاد و دوستان دیگر این مسافت طولانی را میآمدند رباطکریم، با تعداد کم؛ یعنی از شما شاید کمتر بودیم، ولی با عشق خدمت میکردند. شما میبینید که رباطکریم شعبه بسیار قدری است. شاید چهارصد نفر به بالا، غیر از همسفرها مسافر سفر اولی و سفر دومی دارد در کنار شعبه رباطکریم، پرند هم به وجود آمد که باز هم زحمت آقا مهدی و آقا میلاد و دوستان دیگر بود و شعبههای دیگری که از دل رباطکریم به وجود آمدند.
میخواهم بگویم اتفاق بزرگی که افتاد این بود که آقای مهندس، کنگره۶۰ را به وجود آوردند. من فکر میکنم هر کس دیگری به جز ایشان کنگره را به وجود میآورند، کنگره اینقدر قدرتمند نمیشد. پر از دانش، پر از علم، پر از حس خوب، آگاهی، انرژی، پر از قانون، حرمت و تکتک آن چیزهایی که بلد بودند، آرامآرام شروع کردند در نمایندگی انقلاب و کمکم به سمت سهروردی، به دوستانی که وارد شدند آموزش دادند. آنها هم آمدند رها شدند؛ مثل آقای سلامی و دوستانی که الان دیدهبان هستند و دوستانی که هنوز هم خدمتگزار هستند و حس آقای مهندس و علم ایشان را گرفتند و همینطور که الان آقا جعفر و آقا مهدی چند کیلومتر راه طی میکنند که در این نمایندگی خدمت کنند آنها هم کیلومترها سفر کردنند تا به منی که ته رباطکریم مصرفکننده و گرفتار بودم، خدمترسانی کنند. اگر علم درست نبود، این اتفاق نمیافتاد. اگر جهانبینی درست، درون آنها ایجاد نمیشد، این اتفاقات بزرگ نمیافتاد. شما مطمئن باشید از دل این حسنآباد، شعبات دیگری هم به وجود میآید؛ زیرا اشخاص آمدند آموزش گرفتند و فهمیدند؛ باید فرمانبرداری کنند. اگر فرمانبرداری نکنند، حالشان خوب نمیشود. وقتی راهنما میگوید دارو را سر ساعت و به اندازه مصرف کن؛ باید فرمانبرداری کنم و اتفاقی که میافتد این است که از نظر جسمی حالم خوب میشود. وقتی میگوید: شبها بهموقع بخواب اگر بهموقع بخوابم؛ فرمانبرداری میکنم و میگویم چشم و صبح زود بیدار میشوم. میگوید: سیدی بنویس. صبح زود که بیدار میشوم بعد از شستن دست و صورت اولین کاری که انجام میدهم این است که سیدی مینویسم. میگوید ورزش کن. میروم ورزش میکنم.
خود من ۱۲ ظهر، حتی یک بعدازظهر از خواب بیدار میشدم. میگفتم الان کجا بازه؟ من چه کار کنم؟ کجا برم؟ تا بخواهم یک بست تریاک بکشم، یک بست تریاک کشیدن هم که میدانید چقدر طول میکشد، هوا تاریک میشد بعد صدا دورگه، نشئه، سیگار روشن و آن حس که انگار دنیا مال تو است. ولی آن موقع، متوجه نیستی که از دار دنیا عقب افتادهای و همه اتفاقات بد در راه است.آن زمانی که مصرف میکنی و نشئه هستی، حالا هر نوع موادی، نه فقط تریاک، آن موقع احساسش نمیکنی، لمسش نمیکنی. خود من از نظر درونی به ته خط رسیدم. خیلیها ممکن است در شرایط بسیار سختی زندگی کنند، ولی هنوز به ته خط نرسیده باشند؛ یعنی صبح از خواب بلند میشوند، میبینند آدمها دارند میروند سر کار و میگویند: اینها چه بیکارند که میروند سر کار، چه حوصلهای دارند. هنوز نفهمیدهاند. ممکن است کارتنخواب شده باشند، تکدیگری کنند و خیلی کارهای دیگر انجام دهند؛ ولی هنوز متوجه شرایط خودشان نشده باشند. خیلیها هم هستند که در برج زندگی میکنند؛ ولی از درون کارتنخواب هستند. در برج خودش کارتنخواب است. دلیلش ناآگاهی است و اینکه راه را گم کردهاند و نمیدانند چه بلایی سرشان میآید.بزرگترین اتفاقی که برای من و امثال من افتاد، این بود که راه پیدا شد آن هم از طریق آقای مهندس حسین دژاکام.
اتفاق خوب دیگری که افتاد این بود که من به ته خط رسیدم و با تمام وجود خواستم. وقتی آمدم کنگره و در لژیون تازهواردین نشستم، گفتند باید بگویی چشم. گفتم چشم. زمانی که در لژیون حالم خوب نبود و موضوع را با راهنمایم مطرح کردم. آقا مراد به شیوه خودش با من صحبت کرد و من هم چون به راهنما ایمان و اعتماد داشتم، حرفش را پذیرفتم. آن اتفاق برای من درس بزرگی شد. چرا؟ چون باور داشتم، اعتقاد داشتم، ایمان داشتم و میدانستم اگر راهنما حرفی را میزند، میداند چه میگوید. او مسیر را رفته، پیموده و به دانایی مؤثر رسیده و چند نفر را به رهایی رسانده و حالا دارد به من کمک میکند. او برای راهنما شدن باید امتحان میداد و تأیید دیدهبانها را میگرفت و بایدهای دیگری را پشت سر میگذاشت تا بتواند این شال را دور گردن خود بیندازد و به عنوان راهنما خدمت کند. من هنوز هم وقتی به مشکلی برمیخورم، با راهنماهایم تماس میگیرم به آقا مراد و آقا محمد زنگ میزنم، حالشان را میپرسم، مشکلم را مطرح میکنم و باور کنید حل میشود. شاید چیز خاصی هم نگویند، ولی همین که با آنها صحبت میکنم، حالم خوب میشود؛ زیرا باورشان دارم.
کسی که در کنگره حضور دارد؛ ولی سیستم، راهنما و خدمتگزارها را باور نداشته باشد درمان نمیشود. یک فرمانبردار خوب، میشود فرمانده خوب. الان شما آقا جعفر و آقا مهدی و دوستانی که اینجا خدمت میکنند را ببینید. این دوستان اگر میخواستند با سر خودشان حرکت کنند، حالشان خوب نمیشد. ما یک اصطلاح قدیمی داشتیم در کنگره، میگفتند: سر خودت را بردار، سر راهنما را جاش بگذار؛ یعنی راهنما هرچه میگوید درست میگوید. دلیلش چی بود؟ زیرا راهنما که نمیآید در مورد مسائل خانوادگی تو صحبت کند یا راهکارهای مالی به تو بدهد. در مورد دارو با تو صحبت میکند. درباره مشکلات درونی و بیرونی که داری صحبت میکند. از حیطه تو و خود خارج نمیشود، راهکارهای اشتباه نمیدهد و کمک میکند به حال خوب برسی. خوشحالم که در کنارتان هستم. همیشه شاد و سرحال باشید. انشاءالله رهایی و تولد دوستان سفر اولی را اینجا ببینم. تشکر میکنم از همه دوستان و اساتید گرامی.
.jpg)
تایپ و ویرایش: مسافر مجید
عکاس: مسافر مجید
ارسال: مرزبان خبری مسافر حسن
- تعداد بازدید از این مطلب :
66