English Version
This Site Is Available In English

از خشم و نفرت تا روشنایی؛ روایت یک رهایی

از خشم و نفرت تا روشنایی؛ روایت یک رهایی

چهارمین جلسه از دوره چهل و چهارم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره۶۰ نمایندگی صالحی تهرانپارس به استادی راهنمای محترم مسافر مسعود ، نگهبانی مسافر هومن ، دبیری مسافر علی با دستور جلسه " از فرمانبرداری تا فرماندهی" روز شنبه مورخ 1405/06/14 رأس ساعت 16:30  آغاز بکار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان مسعود هستم یک مسافر
خدا را شکر می‌کنم که در کنگره ۶۰ حضور دارم و امروز در این جلسه قرار گرفته‌ام تا بار دیگر از مشارکت‌ها و آموزش‌های کنگره 60 استفاده کنم و آموزش بگیرم.
به همه عزیزان خوش‌آمد می‌گویم.
دستور جلسه امروز دو بخش دارد؛ بخش نخست «از فرمانبرداری تا فرماندهی» و بخش دوم، تولد وحید عزیز است. از وحید عزیز خواهش می‌کنم در سالن بایستد تا دوستان او را ببینند.
فکر می‌کنم وحید تقریباً معرف حضور همه عزیزان است. بیشتر بچه‌هایی که برای انتخاب کلینیک می‌روند و در قسمت اوتی زحمت می‌کشند، او را می‌شناسند. آقا میلاد هم در این جمع حضور دارند. فکر می‌کنم بخش زیادی از این کارها را آقا وحید با زحمت انجام داده است و بعید می‌دانم کسی روزهای اول و شرایطی را که از آنجا شروع کرد، فراموش کرده باشد.
اگر بخواهم به دستور جلسه بپردازم، باید بگویم وقتی درباره «از فرمانبرداری تا فرماندهی» صحبت می‌کنیم، وجود کلمات «از» و «تا» نشان می‌دهد که بین این دو نقطه، مسیری وجود دارد و در این مسیر اتفاقاتی باید بیفتد.
اگر موضوع را در چارچوب درمان نگاه کنیم، می‌توان گفت درمان از جایی آغاز می‌شود که فرمانبرداری آغاز شده است. کسی که هنوز به مرحله فرمانبرداری نرسیده، عملاً وارد این فرایند نشده است. درمان در فاصله میان «فرمانبرداری» و «فرماندهی» اتفاق می‌افتد تا فرد به مرحله‌ای برسد که بتواند فرماندهی را تجربه کند.
ممکن است وقتی کلمه «فرماندهی» را می‌شنویم، ذهنمان به سمت یک فرمانده نظامی برود؛ اما منظور ما چنین فرماندهی‌ای نیست. ما به انسانی نیاز داریم که بتواند نه‌تنها نیروهای خود، بلکه خانواده، زندگی، آینده و مسئولیت‌هایی را که بر عهده دارد، به‌درستی مدیریت کند.
ما انسانی می‌خواهیم که تحت هیچ شرایطی از مسیر درست خارج نشود، درست تصمیم بگیرد، انتخاب درست داشته باشد و حرکت درستی انجام دهد. این همان مسیری است که از فرمانبرداری آغاز می‌شود و به فرماندهی می‌رسد.
باید در ابتدا این موضوع ساده به نظر برسد و با خودمان بگوییم: من برای درمان اعتیاد آمده‌ام؛ این مسائل چه ارتباطی با درمان من دارد؟ چرا باید پیراهن سفید بپوشم؟ چرا باید سر وقت بیایم؟ چرا باید گوش بدهم؟ چرا باید بنویسم؟
اما از جایی که انسان وارد این «چراها» می‌شود، در واقع هنوز متد کنگره ۶۰ را به‌طور کامل نپذیرفته است. وقتی فرد روش و مسیر درمان را نمی‌پذیرد، نمی‌تواند به‌درستی از آموزش‌های آن استفاده کند.
وقتی وارد مدرسه می‌شویم، مدرسه ساعت و برنامه مشخصی دارد. نمی‌توانیم بگوییم من ساعت هفت صبح نمی‌آیم، ساعت هشت می‌آیم یا فقط در خانه کتاب‌ها را می‌خوانم و برای امتحان حاضر می‌شوم. مدرسه قوانین و برنامه‌ای دارد و دانش‌آموز باید مطابق آن حرکت کند.
در محیط کار نیز همین‌طور است. ساعت کاری، قوانین و اصول مشخصی وجود دارد و فرد باید مطابق همان اصول حرکت کند. در خانواده نیز هر چیزی زمان و نظم خاص خودش را دارد؛ زمان غذا خوردن، خوابیدن و بیدار شدن. بنابراین، زندگی بر اساس نظم و چارچوب پیش می‌رود.

در کنگره ۶۰ نیز چنین است. یکی از مهم‌ترین مسائلی که یک رهجو باید بیاموزد، فرمانبرداری است.
به اعتقاد من، هیچ‌کس به اندازه راهنما آرزو ندارد که رهجو به رهایی برسد. البته وقتی درباره رهایی صحبت می‌کنم، فقط منظورم رهایی از مواد مخدر نیست. من درباره رهایی انسان صحبت می‌کنم؛ انسانی که آزاد باشد و هیچ چیزی نتواند او را از مسیرش منحرف کند.
رهایی فقط مواد مصرف نکردن نیست. رهایی یک شخصیت و یک سبک زندگی است. انسانی که به رهایی می‌رسد، تلاش می‌کند بداخلاق و بددهن نباشد، کار ضد ارزشی انجام ندهد، انتخاب‌های نادرست نداشته باشد و به شکل درست و اصولی زندگی کند.
در کنار اینکه فرد مصرف مواد را کنار می‌گذارد، باید شخصیت یک انسان پاک، باشخصیت و مسئولیت‌پذیر را نیز در خودش به وجود بیاورد. راهنما تلاش می‌کند رهجو را به سمت چنین رهایی‌ای هدایت کند.
وقتی راهنما از رهجو می‌خواهد سر وقت در جلسه حاضر شود، خدمت کند، آموزش بگیرد یا مطالبی را بنویسد، هدف فقط انجام دادن یک دستور نیست؛ هدف این است که از رهجو انسانی منظم‌تر، منضبط‌تر، خوش‌اخلاق‌تر و پایبند به اصول ساخته شود.
ممکن است من بتوانم یک مدرک دانشگاهی را با پول تهیه کنم؛ حتی ممکن است بتوانم گواهینامه‌ای بخرم، اما با داشتن گواهینامه لزوماً راننده نمی‌شوم. ممکن است کسی مدرک دکترا داشته باشد، اما صرف داشتن مدرک، او را به یک پزشک واقعی تبدیل نمی‌کند.
به نظر من، رهایی هم نباید فقط یک تصویر در قاب باشد. رهایی باید پشتوانه داشته باشد؛ باید در رفتار، انتخاب‌ها و حرکت انسان دیده شود.
من باید به یک رهایی برسم که پشت آن چیزی وجود داشته باشد؛ یعنی رفتار درست، انتخاب درست و حرکت درست. فرمانبرداری از راهنما در واقع می‌تواند یکی از شکل‌های شکرگزاری از کنگره ۶۰ و راهنما باشد.
اگر کسانی که ساختمان سیمرغ را دیده‌اند، به آنجا فکر کنند و کسانی که ندیده‌اند، همین شعبه را نگاه کنند، می‌بینند که از ابتدای تشکیل یک جلسه، افراد مختلف برای برگزاری آن زحمت می‌کشند. یک نفر می‌آید و ساعت‌ ورود افراد را  می‌نویسد، یک مرزبان در را باز می‌کند، یک راهنما برای آموزش و کمک به تازه‌واردان حضور پیدا می‌کند و افراد مختلف از کار و زندگی خود می‌زنند تا دست‌به‌دست هم بدهند و شرایطی فراهم کنند که من و دیگران بتوانیم به رهایی برسیم.
وقتی من فرمانبرداری می‌کنم، در واقع این لطف و زحمتی را که برای من کشیده می‌شود، می‌بینم و می‌پذیرم.
هیچ‌کس چرخ اختراع‌شده را دوباره اختراع نمی‌کند. کنگره ۶۰ این مسیر را ساخته است و این چرخ در حال حرکت است. هنر من این است که با فرمانبرداری، خودم را در مسیر این حرکت قرار دهم و همراه آن حرکت کنم، بدون اینکه مدام بخواهم مسیر را مطابق خواسته خودم تغییر دهم.
به نظر من، هیچ‌کس به اندازه راهنما مشتاق نیست که رهجویش به رهایی برسد. شاید یک رهجو فقط برای مواد نزدن به کنگره بیاید، اما راهنما می‌داند که قرار است رهایی او به کجا برسد و چگونه باید در وجود او شکل بگیرد.
در اینجا می‌خواهم به نکته دیگری اشاره کنم: بین «اجازه» و «رضایت» تفاوت وجود دارد.
فرض کنید من ادکلنی دارم و شما از من اجازه می‌خواهید که از آن استفاده کنید. ممکن است من با اکراه اجازه بدهم، اما در واقع رضایت قلبی نداشته باشم. یا ممکن است کسی شما را برای شام دعوت کند و شما دعوت را بپذیرید، اما در دل خود رضایت چندانی نداشته باشید.
بنابراین، اجازه با رضایت متفاوت است.
به نظر من، در ارتباط میان رهجو و راهنما نیز باید به این تفاوت توجه کرد. ممکن است رهجویی از راهنما اجازه انجام کاری را بگیرد، اما این به معنای رضایت کامل راهنما از آن کار نباشد. به همین دلیل، توجه به نظر و رضایت راهنما در مسیر درمان اهمیت دارد.
من مسعود تلاش می‌کنم در کارهایم هم اجازه را رعایت کنم و هم رضایت را.
در نهایت، به نظر من کسانی که به‌جای تغییر دادن خودشان، فقط به دنبال ساختن تصویری مناسب از خود در ذهن دیگران هستند، شبیه کودکی هستند که جلوی آینه ایستاده و دست و صورتش شکلاتی شده است. به‌جای اینکه خودش را تمیز کند، فقط تصویر کثیف‌تری در آینه ایجاد می‌کند و آینه را نیز کثیف‌تر می‌کند.
ما می‌خواهیم به رهایی‌ای برسیم که تمیز و پاک باشد و فقط یک تصویر در قاب نباشد و حقیقت آن رهایی را در وجود و رفتار خودمان ببینیم.
بخش دوم جلسه امروز که تولد یک سال رهایی مسافر وحید هست، فکر نمی کنم هیچ کدام از شما به اندازه ایشان وظایف رهجو رو نوشته باشه من درون وحید از ابتدا رهجو ندیدم و می خواستم خواسته اش رو چک کنم.

 

وحید با اینکه یکبار سفر کرد ولی نتیجه نگرفت و دوباره سفر کرد. لذت بردم از سفر کردنش وحید واقعاُ جان کند تا رها شد و این واسه من ارزشمند بود. راهنما وقتی رهجو را می بیند می فهمد که مشکلش کجاست. وحید می اومد سفر می کرد و می نوشت ولی خوب نمی شد. من به عنوان یه راهنما عمق تاریکی رو می دیدم، من وحید را هرچی شخم می زدم هرچی آنالیز می کردم به چیزی جز خشم برنمی خوردم. من با وحید راجع به بخشش، گذشت حرف می زدم قانعش می کردم راضیش می کردم ولی یک مرتبه با یک کلمه هرچی ساختم را خراب میکرد و دوباره به یک سد محکم برمی خوردم. هر کاری می کردم وحید خشم و نفرت زیادی داشت که اینها اجازه نمیداد درست حرکت بکند. وحید با وجود تمام این مشکلات به حرکت در مسیر نور ادامه داد.
با وجود اینکه هیچ آینده روشنی نمی دید، همه چیز را بد می دید و من این را توی وحید دیدم که هر لایه ای که بر می‌داشتی باز به یک لایه خشم بر می خوردی. شاید حرفام براتون یک مقدار عجیب غریب باشد، نفرت را برمی داشتی می خوردی به کینه، اونجایی که فکر می کردی وحید خوب شده می دیدی درگیر لجبازیه، من تا حالا این میزان از خشم و نفرت را در کسی ندیدم.
ما لایه های مختلفی داریم و تفاوت آدم ها توی عمق این تاریکی هاست که مشخص می شود و ارزش انسان ها اونجایی است که دست از این تاریکی هاشون برمی دارند، در عمق این لایه های تاریکشون نفوذ می کنند تا به روشنایی برسند و این تولدها دقیقا تولد آدم هایی است که از پس تاریکی شون بر آمدند و این اتفاق برای هر کسی که توی کنگره 60 استمرار داشته باشه می افتد.
از اینکه به صحبت‌هایم گوش دادید، سپاسگزارم.

در ادامه مراسم تولد اولین سال رهایی مسافر وحید برگزار گردید که نظر شما را به خلاصه ای از مشارکت ایشان جلب می‌نماییم.


سلام دوستان، وحید هستم، یک مسافر.
ابتدا از خداوند سپاسگزارم که نعمت اختیار و حاکمیت بر جسم و زندگی‌ام را به من عطا کرد. سال‌ها این اختیار از من گرفته شده بود، اما امروز خدا را شکر می‌کنم که دوباره می‌توانم برای جسم، خواب، زندگی و مسیر حرکتم تصمیم بگیرم.
از مهندس دژاکام و خانواده محترمشان تشکر می‌کنم که چنین بستر امنی را برای ما فراهم کردند. من در سال‌هایی که شرایط سختی داشتم، به کنگره ۶۰ پناه آوردم و هر بار با حال بهتری از اینجا خارج شدم. از علم و آموزش‌هایی که مهندس دژاکام از طریق کتاب‌ها و سی‌دی‌ها در اختیار ما قرار داده‌اند، سپاسگزارم.
از راهنمای محترمم، آقا مسعود، صمیمانه تشکر می‌کنم. زمانی که وارد کنگره ۶۰ شدم، در اوج تاریکی و بی‌اختیاری بودم؛ نه حاکمیتی بر جسم خود داشتم و نه بر زندگی‌ام. سخت‌گیری‌های راهنمایم برای نگه داشتن من در مسیر بود و امروز می‌دانم که بسیاری از آن سخت‌گیری‌ها از روی محبت و برای نجات من بوده است.
من در ابتدا حتی برای درمان وارد کنگره ۶۰ نشده بودم. تصور می‌کردم فقط می‌توانم از خماری خلاص شوم، اما هرچه جلوتر آمدم، فهمیدم داستان بسیار عمیق‌تر از این حرف‌هاست و باید حقیقت را ببینم و مسیر درمان را ادامه دهم.

 

در طول سفر، بارها به گذرگاه‌های سختی رسیدم که عبور از آن‌ها برایم به‌تنهایی امکان‌پذیر نبود. همیشه به آقا مسعود اعتماد داشتم و می‌دانستم با راهنمایی ایشان می‌توانم از این گذرگاه‌ها عبور کنم. امروز باور دارم که برای عبور از سختی‌های زندگی، باید به راهنما ایمان، اعتماد و باور داشته باشم.
از آقا مسعود ممنونم که با عشق و صبوری مرا هدایت کردند و هیچ‌گاه زحماتشان را فراموش نخواهم کرد.
از همسفرم نیز صمیمانه تشکر می‌کنم. زمانی که وارد کنگره ۶۰ شدم، زندگی ما تقریباً از هم پاشیده بود و مدتی جدا از یکدیگر زندگی می‌کردیم. مصرف مواد، مشکلات مالی و مسائل خانوادگی، شرایط بسیار سختی برای ما ایجاد کرده بود و من دیگر امیدی به ادامه زندگی نداشتم.
همسفرم می‌توانست مرا رها کند، اما مسئولیت زندگی‌مان را پذیرفت، ایستاد و جنگید و در احیای دوباره این زندگی کنار من ماند. امروز، با وجود تمام فراز و نشیب‌هایی که در این سال‌ها داشته‌ایم، حالمان خوب است و من به داشتن چنین همسفری افتخار می‌کنم.
آن روزها حتی امیدی نداشتم، اما امروز امیدوارم. خدا را شکر می‌کنم که چنین گوهری را در مسیر زندگی من قرار داد.
ممنونم که به صحبت‌های من گوش کردید.

تایپ و ویرایش: مسافر مهرداد لژیون چهارم 
عکس : مسافر جواد لژیون اول
بارگذاری خبر: مسافر مهیار لژیون دوم 
مرزبان خبری: مسافر کیانوش
مرزبان کشیک: مسافر موسی
شهریور ماه ۱۴۰۵
شعبه صالحی (تهرانپارس)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .