سومین جلسه از دورهی پانزدهم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی دلیجان، با استادی راهنما مسافرمهدی ، نگهبانی مسافر حمید، و دبیری مسافر محسن، با دستورجلسه:" از فرمانبرداری تا فرماندهی "شنبه چهاردهم شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
.jpg)
سخنان استاد:
سلام دوستان، مهدی هستم، مسافر. خیلی خوشحالم که در بین بچههای دلیجان هستم. خدا قوت عرض میکنم خدمت تمام اعضای نمایندگی، خصوصاً خدمتگزاران؛ بهخصوص خدمتگزارانی که از قم دارند میآیند و چندین سال است که دارند زحمت میکشند. امیدوارم که قدر این زحماتِ راهنماها و این خدمتگزارانی که از قبل آمدهاند را بدانیم. دوستانی که الان بین ما نیستند، بدانند چه کسانی به ما خدمت کردند؛ قدر اینها را بدانیم و یادی کنیم از قبلهایی که آمدند و پایه این دلیجان را گذاشتند. من از همهشان سپاسگزاری میکنم و یک تشکر ویژه هم از آقا اباذردارم بابت اینکه از من دعوت کردند این شعبه و این شهر بیایم. این دفعه سوم است که به شعبه میآیم؛ خوشحالم و حس خوبی در شعبه تان هست.
توی کنگره، اصولاً هر شهرستانی و هر جایی که میرویم، نماینده متفاوتی دارد؛ چون بچههای آنجا هم با ما حس هستند. همهمان یک مسیر را داریم، همهمان یک آموزش را میبینیم؛ هرچند هر کسی در کثرت و جایگاهش متفاوت است، ولی خدا را شاکریم که این بستهها را خدمتگزاران برای ما فراهم میکنند: مرزبانی، گروه مرزبانی، جنس محترم و راهنماهای محترم که ما بتوانیم به این راحتی بیاییم، بنشینیم و در این فضای خوب و خنک، آموزش بگیریم. خب، دستور جلسه امروز ما از «فرمانبرداری تا فرماندهی» است.
خوب، من از خودم صحبت میکنم درباره این دستور جلسه. من سال ۹۰ در قم خبری نبودم؛ رفتم آکادمی و خوشم آمد. همان جلسه اول که پنجشنبه بود، راهنمایی انتخاب کردم؛ راهنمای تازهواردم آقای بابک لطفی بود. دیدهبان محترم؛ آن موقع دیدهبانها مرزبان آکادمی بودند، خدا خیرشان بدهد، باعث شدند که من به کنگره وصل شوم. برادرم بزرگم مرا برده بود، خدا را شاکرم. بابت اینکه تمام این سختیها را اگر دیدم، ۱۵۰ کیلومتر رفتم تهران و ۱۵۰ کیلومتر برگشتم… آن زمان من با تریاک و اپیوم سفر میکردم، فکر نکنید! فقط خودمان باشیم؛ الان فقط اپیوم و شربت اوتی نیست، سخت شدیم؟ نه، این چیزها را ما گذراندیم. بدانید که قبل از شما هم چنین اتفاقاتی وجود نداشت؛ ما سفر کردیم، تریاک و اپیوم، مینداختیم کف نلبکی و حل میکردیم، دارومان را میخوردیم و الان اینجا هستیم. پس این بالا و پایینها، مال همه وقت است؛ قبل از این بوده، الان هست و در آینده هم احتمالاً هست.
چیز مهمی که از این خواسته من است، این است که چه خواستهای دارم؛ اگر من خواستم به اعلا بپیوندم، خواستم بالا باشم، خب همه سختیها را به جان میکشم. کفشم را کفش آهنی و کفش کار میگیرم. میخواهم به درمان برسم؛ هدفم معلوم است: از مجهول به معلوم، از مبدأ به مقصد. هدفم باید مشخص باشد؛ اگر سلامتی است، اگر درمانِ یاد است، اگر درمانِ سیگار است، اگر درمانِ اضافهوزن یا چاقی است، همه اینها در کنگره ۶۰ قابل درمان است. چه مریضیهایی که در این سفرهای ما به درمان میرسد ولی ما هیچ اطلاعی نداریم. خدا را شاکرم؛ از اینکه هرچه راهنمای عزیزم کرد. ما دو مربی داریم: یکی درون و یکی بیرون. مربی درون ما «وادی» است و تازه گذراندیم، عقل مربی بیرونمان هم معلم و راهنمای ماست.
اگر جلسه پیش، دستور جلسه «دانایی، دانایی، مؤثر و ثواب» بود، من از این دو جلسه چه برداشت کردم؟ چقدر قشنگ پازل را مهندس چید، خدا خیرش بدهد. ما این دو تا را گذراندیم؛ در چنتمان و در خورجینمان چیزی هست که باید از این مربی پیروی کنیم، چون خواسته داریم و خواسته خاص ما معقول است؛ فرمان عقل ما صادر کرده، ولی باید این را به درجه بالا برسانیم و حرکت کنیم. راهنما هر چه گفت، چشم. اگر به من گفت این مسیر را برو، برو، مطمئن باش که این اتوبان را پیش از شما بستهاند. اتوبانی که ما داریم میرویم، ۵ بانده و ۴ بانده است. آقای مهندس تمام این اتوبانها را علامتگذاری کرده است؛ اگر به پیچ نزدیک میشویم، دقت میکنیم؛ سه تا بریدگی یا چهار تا بریدگی جلوی ما قرار میگیرد تا هوشیار باشیم؛ گردش به چپ داریم، گردش به راست داریم، تمام اینها را در پروتکل، قائم مهندسیِ راهنماها یاد داده است. راهنماها این را در اختیار من، مهدی، قرار میدهند، به شرط اینکه بخواهم؛ که این خواسته را داشته باشم.
من سال ۹۰ رفتم و این راه را آمدم. سال ۹۲، اوایل ۹۲ به درمان رسیدم؛ ۱۴ ماه سفر داشتم، ولی هر چه گفتن، گفتم چشم. یک روز تخطی نکردم؛ دارویم را به وقت میخوردم. ؛ تهران، کلینیک کیانیمهر، تجریش… از رفتن به ترمینال جنوب تا تجریش، خودش با مترو یک ساعت و نیم طول میکشد. من میرفتم دارو میگرفتم، برمیگشتم خانه، مادرم استراحت میکرد، میآمدم، موتور برمیداشتم و میآمدم آکادمی؛ تا برگشتم ساعت ۱۱ شب یا ۱۲ شب بود. من سختیهای خیلی کشیدم؛ دارم میگویم که فکر نکنید حالا از محلات میآییم یا از جای دیگر میآییم؛ فکر کنید نه، ما برای خودمان میآییم؛ نه برای همسرمان، نه برای پدر و مادرمان و نه برای کسی. تمام عالم و آدم به من شک داشتند؛ من تا ۸ ماه سفر، اصلاً قیافهام برنگشته بود و مصرفم خیلی بالا بود. هر کسی هم که میخواهد عکسم را ببیند، برود در شعبه امین؛ مرزبان بودم و عکسم آن بالا هست. وای، باورتان نمیشود، من همان مهدی هستم که سال ۹۲ مرزبان انتخاب شدم. هر چه گفتن، گفتم چشم. مرزبانی انتخاب شدم، دبیر شدم، نگهبان شدم؛ بچهها نسبت به من محبت داشتند، پای کار بودم، هر روز در جلسات شرکت داشتم، در مشارکتها شرکت میکردم و خدمت میکردم. من و آقای اسماعیل یوسفی خدمتگزار بودیم و همان دو نفر هم شدیم مرزبان، چون هرروز ساعت ۲ در شعبه بودیم؛ شعبه خودمان بود، مال خودمان بود. بچهها از تهران میآمدند، عزیز بودند که آمدند؛ تهران راه انداختند که از قم، از دلِ قم به دلیجان، شعبه به وجود آمد. نمایندگی صادق، نمایندگی محمدیپور و فکر کنم یک جای دیگر بود؛ کاش پای کار باشند. شما هم میتوانید شعبات زیادی افتتاح کنید، شما میتوانید خدمتگزار شوید، به شرط اینکه هدف داشته باشید.
گذراندم، راهنمایی قبول شدم، ۸ سال راهنما بودم، بعد از آن اجنت انتخاب شدم. در آخرِ گروه راهنمایی، دو دوره اجنتِ امین بودم؛ منظورم این است که از سربازی شروع کردم، سرجوخه شدم، گروهبان شدم، استوار شدم، ستوان شدم؛ همینطوری بالا آمدم. دو دوره اجنتِ شعبه امین بودم، بعد همه را تحویل دادم، بیژن را تحویل دادم، رفتم خدمت، باز به اجنتیِ پارک فدک انتخاب شدم. جانم را زدم به پارک فدک؛ گفتم ۲۰ کیلو اضافه وزن دارم، رفتم و شروع کردم؛ میخواستم فرماندهی جسمم را به عهده بگیرم. هر چه آقا مهران گفتن، گفتم چشم هر کسی میدید، باورش نمیشد من اینقدر رو نظم باشم؛ جدی میگویم، از بزرگترهایتان و از راهنماها و خدمتگزارانتان بپرسید.
هر چه دارم از کنگره دارم، همیشه خاک کنگره را سرمهای چشمم میکنم. قدر کنگره را بدانید؛ برای خودمان حرکت کنیم. همه چیز هم مسافرا کارشان معلوم است و هم همسفرها کارشان معلوم است؛ من باید حرکت کنم برای درمان خودم. من وقتم تمام شده؛ نگهبان جلسه کاغذ میدهد، من ممنونم از صبوری شما. دستیار؛ آقای بابک لطفی بودم، الان به روز سی دی هام رو مینویسم، قبل از اینکه یکشنبه شود. وقتی که میروم در شعبه محمدیپور، با اینکه اجنت هستم، باید سیدی بدهم؛ به آقای دیدهبان محترم، پارکها، آقای علی محمدی، نشان میدهم. آنجا من یک رهجو هستم و یک مسافر؛ این را برای خودم همیشه سرمشق کردم که هر کجا هستم، یک مسافرم. با هر دیدگاهی، ۱۳ سال و خوردهای رهایی دارم. سه روز اول سی دی هام رو مینویسم، دو روز اول مینویسم، چون دنبال جویای راهم؛ هر چه راهنما بگوید میگویم چشم. افتخار میکنم که یک بچهکنگرهای هستم. سعی میکنم کارم را درست انجام دهم. از اینکه به صحبتهایم گوش دادید، ممنونم.
رهایی مسافر حسین رهجوی لژیون چهارم.jpg)
عکس : مسافر حسین- لژیون چهارم
بارگذاری و ارسال خبر: مسافر محمد- لژیون یکم
- تعداد بازدید از این مطلب :
69