دوازدهمین جلسه از دوره هفتاد و سوم کارگاههای آموزشـی عمومی کنگـره ۶۰، نمایندگی حکیـم هیـدجی، با استادی راهنمای محترم مسافر عباس، نگهبانی مسافر فرشاد و دبیری مسـافر مهدی با دستور جلسه «دانایی،دانایی موثر، سواد» روز پنجشنبه 12 شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ١۶:٣٠ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد: سلام دوستان عباس هستم یک مسافر
خدا را شکر میکنم که امروز در این جشن زیبا حضور دارم؛ هم از بابت تولد مهدی عزیز خوشحالم و هم از اینکه دوست قدیمی و عزیزم، جناب سرهنگ آقای بهرامی، امروز مهمان ویژه ما هستند. از حضورشان بسیار سپاسگزارم و به ایشان خیرمقدم عرض میکنم.
دستور جلسه امروز «دانایی، دانایی مؤثر و سواد» است. ما در زندگی دیدهایم افرادی که سواد دانشگاهی بالایی دارند، اما ممکن است تعادل و رفتار مناسبی نداشته باشند. البته سواد بسیار ارزشمند است و بسیاری از پیشرفتهای دنیا از علم و سواد به وجود آمده، اما کنگره به ما یاد میدهد که بین سواد و دانایی تفاوت وجود دارد.
دانایی از تفکر، تجربه و آموزش به وجود میآید و زمانی که آموزشهای ما در رفتار، منش، نگاه و زندگیمان اثر بگذارد، تبدیل به دانایی مؤثر میشود.
دانایی یعنی وقتی در خانه شربت داریم، حتی اگر کسی بالای سرمان نباشد، در زمان و مقدار مشخص مصرف کنیم. یعنی سر وقت بخوابیم و بیدار شویم، سر کار برویم و با همسر، فرزندان، خانواده و اطرافیانمان ارتباط درستی داشته باشیم. اگر دیدیم رفتارمان باعث شده دیگران از بودن در کنار ما احساس خوبی داشته باشند، یعنی آموزشها در ما اثر کرده است.
ما خودمان طوفان اعتیاد و تاریکی آن را با تمام وجود تجربه کردهایم. شاید برای کسی که بیرون از کنگره است قابل درک نباشد، اما خود ما میدانیم اعتیاد چه بلایی بر سر انسان و خانواده میآورد. من خودم سالها درگیر اعتیاد بودم و زندگی و خانوادهام را تا مرز نابودی بردم.
امروز وقتی به زندگیمان نگاه میکنیم، میبینیم آموزشهای کنگره ۶۰، دانایی و جهانبینی، روی حال، روان، رفتار، خواب و بیداری و ارتباط ما با دیگران اثر گذاشته است. این همان چیزی است که برای ما ارزشمند و شبیه یک معجزه است.
در همین جا میخواهم تولد مهدی عزیز را هم تبریک بگویم. مهدی سالهاست که در کنگره خدمت میکند و امروز یکی از راهنمایان خوب کنگره است. همه شما او را میشناسید؛ انسانی بسیار مؤدب، منظم، محترم و دوستداشتنی.
اما مهدی امروز با مهدی سالهای گذشته بسیار متفاوت است. او یک بار طعم رهایی را تجربه کرده بود، اما دوباره برگشت و با حال بسیار بدی وارد کنگره شد. با تخریبهای مختلف و شرایطی بسیار سخت. اما آموزش و روش درمان کنگره ۶۰ باعث شد دوباره مسیر خودش را پیدا کند.
امروز اگر کسی مهدی را ببیند و نداند که او روزی مصرفکننده بوده، شاید حتی باورش نشود. چون اثری از اعتیاد در چهره، رفتار، خواب و زندگی او باقی نمانده است. به نظر من این یکی از زیباییها و معجزههای کنگره ۶۰ است.
مهدی با وجود کار شیفتی، سفر بسیار خوبی داشت و یکی از شاگردان خوب و باعث افتخار من بود و هست. مرزبان شد، خدمت کرد و امروز راهنماست و همسفرش نیز در کنارش در مسیر خدمت و آموزش قرار دارد.
به مهدی عزیز و همسفر محترمش تبریک میگویم و به راهنمایانشان، مرزبانان و تمام رهجویان آقا مهدی نیز تبریک عرض میکنم. امیدوارم مهدی روزبهروز بیشتر بدرخشد و در مسیر آموزش و خدمت، موفقتر از گذشته باشد.
برای این خانواده محترم و عزیز، با تمام وجود دست میزنیم و تشویقشان میکنیم.

جشن تولد پنجمین سال رهایی و آزادمردی مسافر مهدی، با راهنمایی راهنمای محترم مسافر عباس


اعلام سفر مسافر مهدی: آخرین آنتی ایکس مصرفی اپیوم، شیشه، قرص به روش DST با داوری OT درمان شدم، 11 ماه و 3 روز با راهنمایی عباس آقا بزرگوار سفر کردم، رهایی ۵ سال
آرزوی مسافر مهدی: آرزو میکنم تمامی مصرف کنندگانی که بیرون از کنگره هستند، راه کنگره 60 را پیدا کنند و در این مکان به درمان برسند.

آرزوی همسفر: آرزو میکنم هیچ پدری شرمنده خانوادهاش نشود.


سخنان مسافر مهدی: سلام دوستان، مهدی مسافر هستم.

خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم که امروز اینجا هستم و این فرصت رو دارم که چند روزی در کنار شما عزیزان باشم، آموزش بگیرم و از این حال خوب لذت ببرم.
خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم که امروز تولد اولین سالمه. روزی که یک آرزو کردم و گفتم: «کاش بتونم تولد بعدیم رو با شال، در کنار راهنمای عزیزم جشن بگیرم.» امروز خدا رو شکر میکنم که این آرزو برآورده شده. حتی زمانی که مرزبان بودم، گفتم دفعه بعد میخوام با شال این جشن رو بگیرم. بعدها با تغییر شرایط، تلاش کردم و خدا رو شکر شال نارنجی رو گرفتم و امروز با همین شال در کنار راهنمای عزیزم هستم.
از همه دوستانی که امروز در جلسه حضور دارن و با تبریکها و محبتهاشون به من انرژی و حال خوب دادن، صمیمانه تشکر میکنم.
از راهنمای عزیزم، عباسآقا، تشکر ویژه دارم. واقعاً هرچی دارم از آموزشها و محبتهای ایشون دارم. از پیشکسوتان عزیز، از امیرآقا، آقا وحید، حسینآقا، راهنمای تازهواردین، آقای عبدی، جناب سرهنگ و همه عزیزانی که در جلسه حضور دارن، تشکر میکنم.
از راهنمای همسفرم، خانم شهلا عزیز، هم تشکر میکنم که راه رو برای همسفرم روشن کردن. از همسفر عزیزم تشکر میکنم که در تمام این مسیر کنار من بود، با اینکه خیلی اذیتش کردم.
از مهدیس و مهدیار عزیز، گروه مرزبانی و همه عزیزانی که در این مسیر به من کمک کردن، تشکر و قدردانی میکنم.
واقعاً نمیدونم در تولدم چی باید بگم. حرف خیلی زیاده و خیلی چیزها توی دلمه. عباسآقا همیشه میگفتن من با تیشه اومدم کنگره ۶۰، ولی من میخوام یک تصویر دیگهای رو براتون تعریف کنم؛ تصویری که فکر میکنم خیلی از مسافرهایی که اینجا هستن با گوشت و پوست و استخونشون درکش کردن.
من اوایل مصرفم حال خیلی خوبی داشتم. انگار یک اسب سفید میاومد، من رو سوار میکرد و با خودش میبرد. خیلی دور میزدیم و من از اون حال لذت میبردم.
مصرف من از ترامادول شروع شد، بعد به شیره و تریاک و آمفتامین رسید و تقریباً همه اینها رو تجربه کردم. بعد از مدتی، هرچی بیشتر مصرف میکردم، فقط به دنبال همون اسب سفید بودم؛ میخواستم دوباره اون حال اولیه رو تجربه کنم.
اما هرچی بیشتر مصرف کردم، بیشتر از اون اسب سفید دور شدم. هرچی دنبالش گشتم، پیداش نکردم.
فکر میکنم خیلی از مصرفکنندهها به خاطر همون حال خوب اولیه وارد این مسیر شدن؛ دنبال همون اولین تجربه و همون اسب سفید رفتن، ولی بعد از مدتی دیگه پیداش نکردن.
من هم با کلی ناامیدی و شکست وارد کنگره ۶۰ شدم. پیش عباسآقا رفتم و واقعاً خواستهام برای درمان قوی بود. اگر امروز از من بپرسن از صد، چند درصد برای سفرم خواسته داشتم، میگم صد.
یک سفر واقعی و جدی رو شروع کردم. هر چیزی که راهنمای عزیزم از من خواستن، انجام دادم. چون قبلاً یک بار سفر کرده بودم و برگشته بودم، عباسآقا تقریباً یازده ماه به روی من لبخند نزد. حتی نمیتونستم درست توی چشمهاشون نگاه کنم؛ چون میدونستم خراب کرده بودم.
همین باعث شده بود بیشتر تلاش کنم. دلم میخواست دوباره خنده عباسآقا رو ببینم. برای همین هر چیزی که میگفتن، مو به مو انجام میدادم. فرمانبردار بودم و خدا رو شکر به رهایی رسیدم.
حالا برگردیم به اون اسب سفید.
ما در دوران کرونا به صورت غیرحضوری و از طریق تلفن و واتساپ رهایی گرفتیم. بعد که شرایط بهتر شد، رفتیم پیش آقای مهندس برای گرفتن گل رهایی.
آقای مهندس پرونده و شرایط من رو نگاه کردن و گفتن: «سه روز چرا کمه؟» چون طبق محاسبهای که انجام شده بود، سفرم باید ده ماه کامل میشد. اونجا هم شربت رو آوردن و آقای مهندس به من شربت دادن.
بعد از مدتی، دوباره رفتیم برای گل رهایی و اونجا یک اتفاق خیلی قشنگ برای من افتاد.
از همون روز، اون اسب سفید دوباره برگشت.
همون اسبی که سالها دنبالش بودم. همون حال خوشی که به خاطرش دنبال مواد مخدر رفته بودم و بیشتر و بیشتر مصرف کرده بودم، دوباره برگشت؛ اما این بار بدون مواد مخدر.
دوستانی که اینجا هستید و سفر میکنید و دنبال حال خوش هستید، من به شما نوید میدم که اون اسب سفید هنوز در وجود شما هست.
فقط باید فرمانبردار باشید.
عباسآقا یک زمانی به من میگفتن: «مگه میشه یک مصرفکننده با خوردن یک پیاله ماست حالش خوب بشه؟»
واقعاً هم همینطور بود. من با یک پیاله ماست مست میاومدم، با یک مقدار ترشی مست میشدم. حتی آشغال از پنجره ماشین بیرون نمیانداختم، مست میشدم!
اما امروز خیلی از روزهایی که از کنگره بیرون میام و میخوام برم خونه، با همون اسب سفید میرم.
این اسب رو دوباره به دست آوردن، یک شرط داره و اون فرمانبرداریه.
ما روزهای اول مصرف، اون اسب سفید رو داشتیم. ولی کمکم با مصرف مواد مخدر، سیستم طبیعی بدنمون رو از کار انداختیم. هرچی بیشتر مصرف کردیم، اون حال خوش کمتر شد.
اگر مواد مخدر خودش انرژی داشت، باید بعد از ده سال مصرف، حال ما بهتر میشد؛ ولی برعکس، روزبهروز بیشتر مصرف کردیم و حالمون بدتر شد. چون مواد مخدر انرژی خودش رو به ما نمیداد، بلکه سیستم طبیعی بدنمون رو از کار انداخته بود.
اینجا در کنگره ۶۰ یاد گرفتیم که باید اون سیستم رو دوباره راهاندازی کنیم.
خدا رو شکر میکنم که امروز حالم خوبه، خدا رو شکر میکنم که راهنما دارم و اگر امروز هر مشکلی برای من پیش بیاد، میتونم برم و با عباسآقا مطرحش کنم.
این بزرگترین نعمتیه که امروز دارم.
از آقای مهندس، از خانواده محترمشون، از عباسآقای عزیز و از همه عزیزانی که در این مسیر کنار من بودن، صمیمانه تشکر میکنم.
امروز فهمیدم که اون اسب سفید هیچوقت از بین نرفته بود؛ فقط زیر آوار مصرف و تاریکی اعتیاد پنهان شده بود.
کنگره ۶۰ به من یاد داد که میشه دوباره پیداش کرد، دوباره سوارش شد و دوباره زندگی کرد.
خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم که امروز اینجا هستم و تولد پنج سالگی رهاییام رو در کنار شما جشن میگیرم.

سخنان همسفر: سلام دوستان سمیرا هستم، همسفر مهدی.
«من و تو اگر ما باشیم، دنیا را تکان میدهیم؛
من و تو تا ما شدیم، این زمونه است که میبازه.»
من خیلی به این شعر اعتقاد دارم و خدا را شکر میکنم که در تمام این مسیر همراه مسافرم بودم.
سال ۹۵، همانطور که در مشارکتم گفتم، یک بار وارد کنگره شدیم و به رهایی رسیدیم؛ اما متأسفانه نتوانستیم رهاییمان را حفظ کنیم و سفرمان خراب شد.
دوباره سال ۹۹ وارد کنگره شدیم. خدا را شکر میکنم که این بار مسافرم جذب کنگره شد، اما خودم حاضر نبودم بیایم. حدود پنج ماه و نیم از سفر مسافرم گذشته بود و من میگفتم: «اگر من دوباره بیایم، شاید باز هم خراب کنی؛ پس نمیآیم.»
اما عباسآقا همچنان زیر دفتر مسافرم امضا میزدند و میگفتند: «دفعه بعد با همسفرت بیا.»
خدا را شکر میکنم از عباسآقای عزیز که باعث شدند دوباره راه من به کنگره باز شود.
از همسفرهای عزیزم هم خیلی تشکر میکنم. در سختیها و مشکلات کنارم بودند. هرجا کم میآوردم، وقتی در لژیون همسفران شروع به صحبت میکردند، من فقط گریه میکردم. حال خیلی بدی داشتم و تخریب زیادی داشتم.
با اینکه مسافرم مصرفکننده بود، احساس میکردم تخریب من حتی بیشتر از اوست.
اما کنگره را پیدا کردیم و من هم یاد گرفتم فرمانبردار باشم. هر آموزشی که در لژیون میگرفتم، سعی میکردم انجام بدهم.
به سفر اولیها هم میگویم: اگر در کنگره فرمانبردار باشیم، یک روز به فرماندهی میرسیم؛ به حال خوب میرسیم.
آموزشهای ناب کنگره و جهانبینی باعث شد مسافر من نه ۱۸۰ درجه، بلکه واقعاً ۳۶۰ درجه تغییر کند.
مسافرم تخریب زیادی داشت و به قول معروف، به هیچ صراطی مستقیم نبود! هرچه میگفتیم، حرف خودش بود؛ مرغ یک پا داشت!
اما آموزشهای آقای مهندس واقعاً او را تغییر داد.
باز هم خدا را شکر میکنم و میگویم تا زمانی که نفس دارم، در کنگره میمانم.
دستبوس آقای مهندس، عباسآقای عزیز و همه همسفرهای عزیز هستم. برای من جابهجا کردن یک صندلی، شستن استکان یا تمیز کردن سرویس هیچ ایرادی ندارد. من همیشه خودم را خدمتگزار کنگره میدانم.
از مهدیس و مهدیار عزیز هم خیلی تشکر میکنم. احساس میکنم خیلی در حقشان کم گذاشتیم و امیدوارم روزی برسد که بتوانیم محبتهایشان را جبران کنیم.
از ایجنت محترم و مرزبانان قسمت مسافران و همسفران هم تشکر میکنم.
در پایان، دوباره از عباسآقای عزیز، همسفرهای گرامی و از مسافرم، آقا مهدی، تشکر میکنم که من را با کنگره آشنا کرد.ممنونم و سپاسگزارم.

سخنان همسفر مهدیس: سلام دوستان، مهدیس هستم، همسفر بابام.
تولد پنج سالگی بابام را به ایشان تبریک میگویم.
از آقای مهندس ممنونم که این بستر را فراهم کردند تا ما هم بتوانیم به آرامش برسیم.
از عباسآقا و خانم شهلا هم تشکر میکنم که در تمام پستی و بلندیهای زندگی کنار ما بودند و کمکمان کردند، ممنونم.

سخنان همسفر مهدیار: سلام دوستان، مهدیار هستم، همسفر بابام.
از آقای مهندس، عباسآقا و خانم شهلا تشکر میکنم که در سختترین شرایط کنار ما بودند و راه درست را به ما نشان دادند.

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر رضا توسط راهنمای محترم مسافر ناصر از لژیون سوم

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر رسول توسط راهنمای محترم مسافر منصور از لژیون چهارم

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر محمد توسط راهنمای محترم مسافر قادر از لژیون ششم

اعلام رهایی و آغاز سفر دومی مسافر محمد توسط راهنمای محترم مسافر قادر از لژیون ششم

اعلام رهایی نیکوتین و آغاز سفر دومی مسافر امیر توسط راهنمای محترم مسافر سعید از لژیون ویلیام

مرزبان محترم کشیک: مسافر مهدی

صدابردار و تایپ: مسافر رسول
عکس و ثبت: مسافر مهدی
مسافران و همسفران نمایندگی حکیم هیدجی
- تعداد بازدید از این مطلب :
249