به نام خداوند که تاریکی را به نور تبدیل میکند. اگر کسی از من بپرسد سختترین روزهای زندگیت کجا بود، میگویم روزهایی که با لبخند بیدار میشدم؛ اما دلم پر از ترس بود. وقتی تمام آرزویم این بود که مسافرم راه تخریب را ادامه ندهد و سایه مواد از زندگی ما کنار برود. به عنوان یک همسفر، با تمام وجود تلاش میکردم آرامش خانه را حفظ کنم تا سه پسرم شاهد تلخیهایی نباشند که هیچ کودکی نباید ببیند. ظاهر زندگی آرام بود؛ اما فقط خدا میدانست پشت آن آرامش چه دلشورههایی پنهان است. بارها دعا کردم، اشک ریختم و امیدم کمرنگ شد؛ اما گوشهای از دلم هنوز جرقهای روشن بود. همیشه با خودم میگفتم: «شاید هنوز راهی باشد؛ شاید بتوان دوباره شروع کرد.»
تا اینکه لطف خدا شامل حال ما شد و کنگره۶۰ سر راه زندگی ما قرار گرفت. مسافرم قدم اول را برداشت و از من خواست همراهش شوم. دستم میلرزید و خجالت میکشیدم و مدام با خودم میگفتم «اگر کسی مرا بشناسد چه؟»؛ اما امروز خدا را شکر میکنم که به آن ترسها گوش ندادم. از همان روزهای اول، چیزی را حس کردم که سالها دنبالش بودم، آرامش، محبت، احترام و لبخندهای واقعی که انگار سالها بود چنین انرژی پاکی را تجربه نکرده بودم. در کنار مرزبانان، راهنماها و همسفرانی که خودشان طعم درد را چشیده بودند، یاد گرفتم که هنوز میتوانم زندگی کنم.
کمکم تغییر کردم. غبار غم از دلم کنار رفت. افسردگی که سالها همراهم بود، آرامآرام کمرنگ شد. حالم بهتر شد و امید دوباره به خانهام برگشت؛ حتی جسمم نیز به این آرامش پاسخ داد. سلامتیم بهتر شد، وزنم کاهش یافت و گویی جان تازهای گرفتم. همسر و فرزندانم نیز این تغییرات را به وضوح حس کردند. امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم خداوند هیچگاه ما را تنها نگذاشت. کنگره برای من فقط مسیر رهایی مسافرم نبود، مسیر تولد دوباره خود من بود. در این مسیر یاد گرفتم خودم را بیشتر دوست داشته باشم به زندگی امیدوار باشم و بدانم گذشته هرچقدر هم سخت بوده باشد، میتوان آیندهای متفاوت ساخت.
از صمیم قلب از راهنمای خودم، راهنمای مسافرم و تمام خدمتگزاران کنگره۶۰ تشکر میکنم. آنها چراغ امید را در دل ما روشن کردند و یاد دادند که همیشه راهی برای حرکت به سمت روشنایی وجود دارد. امروز قدر آرامش خانه را بیش از همیشه میدانم. یاد گرفتم که امید؛ حتی اگر کوچک باشد، میتواند مسیر زندگی یک انسان را روشن کند و هیچوقت برای ساختن بهتر، دیر نیست. آرزویم این است که تا آخرین روز در این مسیر بمانم، یاد بگیرم، خدمت کنم و ذرهای از محبتی را که دریافت کردم به دیگران منتقل کنم. کنگره، برای من خانهای است که دوباره زندگی کردن را به من آموخت. جایی که فهمیدم باز هم میشود آرامش را تجربه کرد. خدایا شکر که دست مرا گرفتی و به این مسیر نورانی هدایت کردی و امید را دوباره به قلبم برگرداندی.
نویسنده: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر فهیمه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بیرجند
- تعداد بازدید از این مطلب :
0