اولین جلسه از دوره سی و سوم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران آقا، نمایندگی لوئیپاستور با استادی مسافر محمود، نگهبانی مسافر اصغر و دبیری مسافر امیر با دستور جلسه «دانایی،دانایی موثر، سواد » در روز چهارشنبه 11 شهریور ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.
.jpg)
سلام دوستان، محمود هستم، مسافر.
خوشحالم که در جمع شما دوستان هستم. از راهنمای گرامی، آقا سعید، تشکر میکنم بابت این فرصتی که در اختیار من گذاشتند و همچنین از همه شما عزیزانی که حضور دارید و ما از انرژی شما استفاده میکنیم، سپاسگزارم.
در خصوص دستور جلسه، امروز فکر میکردم که من چرا باید اصلاً دانایی به دست بیاورم؟ اول این سؤال را برای خودم مطرح کردم که اصلاً چرا باید در این مسیر حرکت کنم؟ خیلی علمی میدانیم که یک مثلث داریم که اضلاع آن آموزش، تفکر و تجربه هستند. این به چه درد من میخورد؟
داشتم کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» را مطالعه میکردم که به پیام استاد سردار رسیدم. میفرمودند که اگر سهواً یا عمداً دچار یکسری مشکلات هستم یا سختیهایی را دارم تحمل میکنم، همه اینها به میزان دانایی من بستگی دارد.
میزان دانایی تمدن نیست، سواد نیست، مانند انسان به پوشیدن لباس نیست؛ میزان دانایی، به انسانی اندیشیدن است. یعنی من یاد بگیرم.
اولاً چند وقتی هست که خیلی موضوعی را در سیدیهایی که گوش میکنم، همیشه میشنوم که آقای مهندس تأکید میکنند بر پیدا کردن راه. پیدا کردن راه یکی از مسائل خیلی مهم است.
ما آمدیم و در این مسیر قدم گذاشتیم. راه کجا خودش را نشان میدهد؟ به نتیجهاش بستگی دارد. یعنی زمانی میگویند یک درخت خوب است که ثمره خوبی داشته باشد. ما در کنگره نتیجههای خوب خیلی زیادی داریم و الگوها را داریم میبینیم؛ بچههایی آمدند و در این مسیر حرکت کردند و از چه شرایطی به چه شرایطی رسیدند. این میشود یک نتیجه.
پس راه مشخص شده و مشخص است که راه بسیار خوبی است؛ پس راه پیدا شده است.
حالا در این راه، برای چه باید دانایی را به دست بیاورم؟ برای اینکه از سختیها و دردهای خودم کم کنم، میخواهم از مشکلاتم کم کنم. حالا میخواهم این را اجرا کنم.
گاهی من در مسیر اجرا میآیم، یک آموزشی به دست میآورم؛ مثلاً در ضلع تفکر گیر میکنم و فقط میخواهم تفکر کنم. حالا ببینم این را بروم تجربه بکنم یا تجربه نکنم.
بهعنوان مثال، یک بار داشتم با راهنمای محترم، آقا محمد حسن، صحبت میکردم. در بحث پیمان، من هنوز پیمان نبستم. این دیالوگ بینمان رد و بدل شد که شما یا نیروی سمت چپ هستید یا نیروی مثبت؛ باید تعیین تکلیف کنید، حد وسطی وجود ندارد.
من خودم در ضلع تفکر، در این موضوع گیر کردم؛ حالا بروم انجام بدهم یا انجام ندهم؟
تنها چیزی که میآید مثلث دانایی را متوقف میکند، حسهای منفی هستند؛ همان مثلث جهالت که داریم: منیت، ترس و ناامیدی.
من یک جا میترسم، یک جا ناامید میشوم، یک جا منیت میآید سراغم. بیشتر با ترس خودم درگیرم که میآید در ضلع تفکر.
این موضوع، من هنوز گیر کردم و نتوانستم هنوز وارد تجربهاش بشوم، به خاطر آن حسهای منفی که دارم. اگر بتوانم این کار را انجام بدهم، مطمئناً میتوانم به یک آرامشی برسم.
دکتر امین در سیدیها اکثراً میفرمایند ما درگیر لحظه گذشته خودمان هستیم؛ یعنی من در لحظه زندگی نمیکنم که مطمئن هستم این کار، کار درستی است و آن را به مرحله اجرا بگذارم.
اگر بتوانم اجرا کنم، در لحظه بعد که میشود آینده، بعد میشود گذشته من، یعنی یک اتفاق خوبی رقم خورده است؛ یعنی یک بذر خوب توانستم بکارم و در نهایت میتوانم به یک امنیت و آرامش برسم.
.jpg)
دانایی مؤثر از نظر من، در لحظه زندگی کردن است؛ یعنی در لحظه بهترین تصمیم را گرفتن.
من متوجه شدم در چه مکانی باید قرار داشته باشم، در چه زمانی حضور دارم و با چه افرادی ارتباط دارم. در آن لحظه میآیم و بهترین تصمیم را میگیرم.
کنگره یک آزمایشگاه بسیار بزرگ است. ما آزمون و خطا داریم، پس میدهیم و ضرری نداریم؛ به همدیگر ضرری وارد نمیکنیم. اما بیرون از اینجا احتمال دارد من در لحظه یک کاری انجام بدهم و یک ضرر خیلی بزرگی برایم ایجاد بکند.
پس ما در کنگره داریم تمرین میکنیم. چجوری داریم تمرین میکنیم؟
بهعنوان مثال، سبد قانون یازدهم دارد از جلوی من رد میشود. من میدانم ما یک انجمن مردمنهاد هستیم و تمام هزینهها بر عهده خودمان است؛ مکانی که نشستیم، از صفر تا صد هزینههایش با خودمان است.
من در آن لحظه باید بهترین تصمیم را بگیرم؛ یعنی آموزش گرفتم، تفکر کردم، حالا میخواهم تجربه کنم.
اینجا که میخواهم تجربه کنم، دوباره میآیم دو دو تا چهارتا میکنم. نمیآیم از ترس خودم رد شوم. به هر میزانی که میتوانم، کارتم را بکشم. هیچ ایرادی ندارد. بالاخره این هزینه دارد همینجا اتفاق میافتد.
دیگر این یک تمرین برای من است که بیرون از اینجا بتوانم بهترین تصمیم را بگیرم.
یا در لژیون سردار ما داریم بخشش را تمرین میکنیم، گذشت داریم تمرین میکنیم. البته گذشت با بخشش متفاوت است.
درگذشت، شما میگذری ولی همچنان یادت هست و طلب داری؛ اما در بخشش، رد میشوی ولی دیگر به تمنای ندای و به پشت سرت نگاه نمیکنی. به قول آقای زرکش، «چی شد؟ چی شد؟» راه نمیاندازی. دیگر کاری نداری چه اتفاقی دارد میافتد. ما بخشیدیم و رفتیم.
من میخواهم در صور پنهانم به یک موضوعی برسم. اینجا که میخواهم بخشش انجام بدهم، دوباره میآیم شروع میکنم به حساب و کتاب کردن. دوباره میآیم دو دو تا چهارتا میکنم. آن حس منفی، آن حس ترس، آن ناامیدی میآید و جلوی تجربه من را میگیرد.
در صورتی که میدانم اگر از این موضوع رها شوم، هیچ اتفاقی برایم نمیافتد و مثل همیشه روال زندگیام را میکنم.
میزان دانایی مؤثر، به نظر من، فقط در لحظه زندگی کردن، براساس آموزش و تفکری است که دارم و باید تجربهاش بکنم؛ یعنی باید بتوانم رهایش کنم تا بتوانم به آن حال خوب برسم.
این، به نظرم، میشود میزان دانایی.
مرسی از اینکه به صحبتهایم گوش دادید.
ضبط و تایپ: مسافر جواد (لژیون 17)
عکس: مسافر جواد (لژیون 17)
ویرایش و ارسال: (گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)
- تعداد بازدید از این مطلب :
79