دوازدهمین جلسه از دوره چهارم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی کمالالملک به استادی مسافر محمود نگهبانی مسافر فرهاد و دبیری مسافر امیر حسین با دستور جلسه«دانایی،داناییموثر،سواد»در روز چهارشنبه۱۱ شهریور ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷:۰۰شروع به کار کرد.

سخنان استاد:
خدا را شکر میکنم که امروز در جلسه حضور دارم. از آقا سعید، راهنمای خوبم سپاسگزارم که اجازه دادند در این جایگاه باشم و آموزش بگیرم. از اولین روزی که به شعبه کمال الملک آمدم و آقا فرهاد را دیدم ومن برای تعیین کلینیک به ساختمان سیمرغ بردند همیشه حضور او را کنار خود حس کردهام. امروز برای اولین بار این تجربه را دارم که در جلسه به عنوان استاد جلسه شرکت کنم و باز هم آقا فرهاد کنار من است بسیار خوشحالم.
سال ۱۳۹۵ با کنگره آشنا شدم ابتدا به شعبه شهرری رفتم اما چون با رفیقم به آنجا رفته بودم، حس خوبی نداشتم. آن زمان راهنمایم همیشه تأکید میکرد که بچهها ساعت ۴:۴۵ حتماً در شعبه باشید سیدی بنویسید و فرمانبردار باشید اما من اصلاً گوش نمیدادم. در کارگاههای آموزشی هم از شدت خجالته این که دوست و آشنایی من را نبیند مدام خود را در کوچههای اطراف پنهان میکردم. ساعت ۶:۳۰ میآمدم و فقط مینشستم تا کسی مرا نبیند. چون دانش کافی نداشتم، از آن تجربه چیزی یاد نگرفتم.
در اواخر سفر اول، راهنمایم از من خواست وقتی سفرم تمام شد، دارو را به آنها تحویل دهم. اما من با خودم گفتم شاید روزی به دردم بخورد، پس آن را نگه داشتم. در سفر دوم نتوانستم درست آموزش ببینم و گوش بدهم. این بیتوجهی باعث شد که در طول مسیر، دانایی کسب نکنم. پس از سفر دوم هم مدتی گذشت و من فکر کردم مسیرم تمام شده و باید به دنبال زندگی، کار و خانوادهام بروم. در آن دوران، درگیر سیگار و قلیون شدم.
سال ۱۳۹۹ با آمدن کرونا، من هم یکی از اولین کسانی بودم که دچار این بیماری شدم. در آن زمان دچار دردهای شدید استخوانی و آسم شده بودم. از ترس از کرونا باعث شد وزن زیادی کم کنم. در آن دوران، همان دارویی که برای آینده نگه داشته بودم، به خیال خودم به دردم خورد؛ اما متأسفانه از روی ناآگاهی و در یک شب، آن را مصرف کردم که باعث شد تمام شب بدنم داغ شود.
بعد از آن دوران، از ترس کرونا، مسیر اشتباهی را پیش گرفتم و به سمت الکل رفتم. در نهایت، با یک تصور اشتباه که من دیگر معتاد نمیشوم به سراغ تریاک رفتم . اما همان تجربهی کوچک، دوباره مرا به همان مسیر قبلی کشاند و در شعبه به من گفتند که اگه با ۲گرم تریاک امدی اگه ترک کنی و دوباره بزنی آن 2گرم سابق نیست و بیشتر میشه برای من هم همین شد بافور دیگه فایده نداشت شیره درست کردم و خوردم بغل شیره قرص لگزاتال میخوردم اسنترا صبح وشب میخوردم . مدتی درگیر بودم، اما به خودم گفتم که باید تغییر کنم.
و این فکر کردنه شش سالی طول کشید

خدا را شکر میکنم که امروز دوباره اینجا هستم. برخورد گرم و انرژیبخش آقای اقا غلامرضا باعث شد دوباره اعتماد به نفس پیدا کنم و با اشتیاق به سفر مجدد برگردم. او با آغوش باز از من استقبال کرد و این انرژی، نقطه شروع دوباره من شد.
امروز یاد گرفتهام که اگر انرژی مثبت و کارهای کوچک (مثل کمک به خانواده و انجام کارهای خانه) را به دیگران بدهیم، آن انرژی به خودت باز میگردد. امیدوارم این سفر، متفاوت از سفرهای قبلی باشد. امیدوارم همه سفر اولیها بتوانند سفر دوم را تجربه کنند و همه ما در کنار هم بتوانیم سفری خوب و موندگار داشته باشیم. ممنون که به صحبتهای من گوش دادید.
- تعداد بازدید از این مطلب :
70