جلسه اول از دوره سوم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی کمالالملک تهران به استادی پهلوان همسفر سارا، نگهبانی همسفر افسانه و دبیری همسفر صدیقه با دستور جلسه «دانایی، دانایی مؤثر و سواد» روز سهشنبه ۱۰ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
خوشحالم که امروز اینجا و در خدمت شما همسفران هستم. بسیار ممنونم که این فرصت به من داده شد که در این جایگاه باشم و خدمت کنم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان بسیار سپاسگزارم. ما هر چیزی که داریم، به لطف ایشان است. به قول آقای دیدهبان، ایشان خورشید کنگره۶۰ هستند و الهی که همیشه بر سر ما بتابند. از راهنمایم هم بسیار ممنونم. به خاطر حمایتهای این دو بزرگوار است که امروز اینجا نشستهام و خدمت میکنم. از تکتک شما هم سپاسگزارم. قطعاً این صندلی جای تکتک شماست و من امروز اینجا هستم تا از شما آموزش بگیرم. خیلی خوشحالم که در این جایگاه هستم و از دعوت شما بسیار ممنونم. دستور جلسه امروز «دانایی، دانایی مؤثر و سواد» است. به نظرم یکی از آن دستور جلسههایی است که باید در موردش کمی مکث کنیم، به عقب برگردیم و ببینیم در این چند سالی که در کنگره بودهایم، چه خدمتهایی انجام دادهایم، چه چیزهایی یاد گرفتهایم و آیا توانستهایم آموختههایمان را در زندگی کاربردی کنیم یا نه؟ اصلاً کنگره همین را از ما میخواهد.
آقای مهندس در سیدیهای اخیر خیلی روی «هنر زندگی کردن» تأکید دارند. اینکه آیا من برای چیزهایی که یاد گرفتهام انرژی میگذارم؟ آیا این آموزشها را وارد زندگی شخصیام میکنم؟ من دو روز در هفته به کنگره میآیم. کنگره برای من زمان و انرژی میگذارد، راهنماهای خوبی در اختیارم قرار میدهد و آموزش میدهد. سؤال اینجاست که آیا من هم این آموزشها را با خودم به زندگیام میبرم و آنها را کاربردی میکنم؟ به گفته آقای مهندس، دانایی یعنی دانستن و دانایی مؤثر یعنی توانستن. من همه این چیزهایی را که یاد گرفتهام و برایشان انرژی گذاشتهام، آیا در عمل به انجام میرسانم یا نه؟
آقای مهندس میگویند: همه ما میدانیم ورزش خوب است؛ هیچ شکی در این موضوع نداریم؛ اما آیا ورزش میکنیم؟ همه ما میدانیم بخشندگی خوب است؛ اما آیا همه ما میبخشیم؟ همه اینها را گفتم تا به این نقطه برسم که من بهخودیخود چیزی برای گفتن ندارم، مگر روزی که این شال روی دوش من باشد. استاد سردار و نیروها، کلامی در دهان من میگذارند که شاید همان حرف بتواند گرهای از کار یک همسفر باز کند. ما همه میدانیم بخشندگی خوب است؛ اما آیا میبخشیم؟ اینجا یک سؤال پیش میآید: چرا باید ببخشم؟ چرا نبخشم؟
یک روز در حال خرابی و تاریکی میگوییم: فقط مسافر من رها شود. یک روز من، سارا آرزو میکنم که حال پدرم خوب شود. یک روز شما آرزو میکنید حال مسافرتان، همسرتان یا فرزندتان خوب شود و میگویید: آن روز هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم تا حال او خوب شود. میآییم کنگره و نهتنها حال مسافرمان بهتر میشود؛ بلکه نعمتهای زیادی به ما داده میشود؛ یکی از بزرگترین آنها، شناختن خودمان است. تازه میفهمیم من خودم چه کسی هستم، چه قدرتی دارم، چه کارهایی میتوانم انجام بدهم و چهقدر زندگی میتواند برای من راحتتر باشد؛ اما وقتی به وقت عمل میرسیم، مکث میکنیم. وقتی زمان بخشیدن میرسد، مکث میکنیم و میگوییم: چرا ببخشم؟ چون هیچ چیزی سر جای خودش قرار نمیگیرد، مگر اینکه ما یاد بگیریم ببخشیم.
اصلاً درمان اعتیاد به خاطر محبت انجام شده است. اگر کنگره مسافر من را به من برگردانده و به من بخشیده، من هم باید از مال، جان و تمام وجودم ببخشم. کنگره به پول من هیچ نیازی ندارد؛ من نیاز دارم به چیزی که با پرداخت پول به من برمیگردد. آن چیست؟ باز شدن درهای قلب من. اینکه بتوانم محبت کنم و احساس داشته باشم. من همیشه این را میگویم: کنگره کمک کرد خدا را احساس کنم. کنگره کفر من را گرفت و به من ایمان داد. من قبل از کنگره یک کافر تمامعیار بودم. میگفتم: خدا من را نمیبیند. اگر میبیند، پس چرا یک دختر بچه باید این همه رنج بکشد؟ اما امروز میگویم شاید من آن روزها را تجربه کردم تا بفهمم امروز چهقدر میتواند درخشان باشد.
همیشه میگویم من آرزوی بچگیام را امروز دارم زندگی میکنم. یک روزی هیچ چیز نداشتم. کنگره۶۰ به من یاد داد قهرم را بگیرم و مهر را جایگزین کنم، کفرم را بگیرم و ایمان بدهد. من و پدرم ۱۸ سال با هم قهر بودیم. او ۱۸ سال مصرفکننده بود و در تمام آن سالها خیلی اتفاقها افتاد. حتی شاید از الآن بیشتر در زندگی من حضور داشت، اما انگار نبود. چیزی که من باید درک میکردم، محبت بود؛ چیزی که هیچوقت بین ما نبود؛ حتی بیشتر از امروز من را حمایت میکرد و پشتیبان من بود؛ چون عذاب وجدان داشت. بالأخره پدر یک دختر بچه بود و خودش هم میدانست درگیر مصرف است؛ اما حال من با او خوب نبود. امروز من در جایی نشستهام که عاشقانه پدرم را دوست دارم و به او افتخار میکنم. گاهی فکر میکنم شاید حتی قبل از کنگره هم، اگر مصرفکننده نبود، رابطه ما لزوماً اینقدر خوب نمیشد.
امروز من در جایی نشستهام که عاشقانه پدرم را دوست دارم و به او افتخار میکنم. گاهی فکر میکنم شاید حتی قبل از کنگره هم، اگر مصرفکننده نبود، رابطه ما لزوماً اینقدر خوب نمیشد. من اصلاً فکر نمیکردم رابطه پدر و دختر بتواند اینقدر عمیق باشد. امروز تنها چیزی که بین ماست، عشق است و این عشق را کنگره به من بخشیده است. عشقی که آرزوی بچگی من بود و میدانم امروز آرزوی خیلی از دخترهایی است که بیرون از اینجا هستند. گاهی با خودم میگویم این خدمتی که این عشق را بین من و پدرم به وجود آورده، چیزی فراتر از خدمت است. نه او به اندازهای که من از او دریافت میکنم به من خدمت میکند و نه من به اندازهای که او شایسته است به او خدمت میکنم. ما خیلی بیشتر از این حرفها به هم عشق میورزیم؛ چون کنگره پدرم را به من نشان داد. به من گفت: ببین این مرد چهقدر بزرگ است و من فهمیدم که او بهخاطر بزرگیاش توانست اعتیاد را پشت سر بگذارد. این یکی از بزرگترین نعمتهایی است که کنگره به من بخشیده است؛ پس من چرا نباید ببخشم؟ من هر چیزی که دارم باید در مسیر درست ببخشم و خدمت کنم.
من یک عمر در پول بزرگ شدم؛ اما پول برایم معنا و مفهومی نداشت. از روزی که پرداختیهای ما در لژیون سردار شروع شد، تازه فهمیدم پول چهقدر میتواند خوب باشد. گفتهاند پول خوشبختی نمیآورد؛ اما من امروز میگویم وقتی پول در مسیر درست قرار میگیرد میتواند به انسان فرصت خدمت و بخشندگی بدهد و من میتوانم پهلوان شوم. ما قبل از ورود به کنگره هم پول داشتیم؛ اما خوشبخت نبودیم. قطعاً همسفرانی داریم که برایشان این سؤال پیش میآید و میگویند: مسافر من هنوز رها نشده؛ چرا باید ببخشم؟ من هر وقت استاد جلسه هستم، به پدرم میگویم: یک جمله به من بگو که به همسفران سفر اولی بگویم. میگویند: بگو امید را هیچ وقت فراموش نکنند. امید داشته باشید به مسیر. اتفاقاً به نظرم همسفر سفر اولی بیشتر باید ببخشد؛ چون مسافرش هنوز در سفر است یا شاید هنوز حال خرابی دارد و سفرش را شروع نکرده است؛ اما امروز چه چیزی باعث شده ای همسفر، بیایی و روی این صندلی بنشینی؟ مگر ناراحت نیستی؟ مگر نمیگویی چرا باید ببخشم وقتی مسافرم هنوز رها نشده؟ پس یک چیزی در وجودت هست که باعث شده امروز اینجا باشی. آن چیز، امید است. همان چیزی که کنگره به همه ما بخشیده است.
به نظرم کنگره امید را فقط با کلام و زبان به ما نمیدهد. راهنمای تازهواردین نمیآید فقط بگوید: امیدوار باش، درست میشود. کنگره الگوها را به ما نشان میدهد. تولدها، رهاییها، دیدهبانها و انسانهایی که مسیر را طی کردهاند را به ما نشان میدهد و میگوید: اینها الگوهای من هستند. نگاه کنید و همین نگاه کردن، امید را در دل ما زنده میکند. تو حاضر میشوی با اینکه مسافرت هنوز سفر نمیکند یا حال خرابی دارد، باز هم بیایی و روی این صندلی بنشینی؛ چون ته دلت امیدی هست که میگوید: درست میشود.
به نظرم هرچه این مسیر طولانیتر میشود، چیزهای بیشتری به ما داده میشود. من این را عیناً در همسفرهای مختلف دیدهام؛ همسفرانی که دیرتر به رهایی میرسند، اما در عوض دریافتهای بسیار بیشتری پیدا میکنند و به نظرم این یعنی همهچیز؛ یعنی منِ سارا یادم نرود که کنگره به من چه چیزهایی بخشیده است. کنگره از من آن پدر بداخلاقی را که حالش خوب نبود گرفت و پدری به من داد که عاشقانه دوستش دارم و دنبال بهانهام که با او وقت بگذرانم. گاهی بیرون میروم، زنگ میزنم و میگویم: بیا دنبالم، نمیخواهم با اسنپ بیایم. دنبال بهانهام که با او وقت بگذرانم. کنگره به من یاد داد خانواده نعمت بزرگی است و این، برای دختری که یک روزهایی از خانه فراری بوده و همیشه حالش در خانه بد بوده، دستاورد بسیار بزرگی است. کنگره امروز نهتنها خانوادهام را به من بخشید، بلکه خودم را هم به خودم نشان داد. خشمم را، نفرت را، کینه را و تمام چیزهایی را که درونم بود به من نشان داد و گفت: اگر میخواهی تغییر کنی، با آموزشهای کنگره میتوانی تغییر کنی. میتوانی دانایی را به دانایی مؤثر تبدیل کنی. جدای از همه اینها، خدا را به من نشان داد.
امروز با تمام وجودم سختیها را میپذیرم و غم زیادی ندارم؛ چون میگویم خدایی هست که حواسش به من هست. همه اینها را گفتم که بگویم یادمان نرود کجاییم. قدر صندلی را که کنگره برای ما هزینه کرده است بدانیم. یادمان نرود چه نعمتهایی در کنگره وجود دارد. این آموزشها نباید فقط در حد دانایی باقی بمانند. نباید فقط دو روز در هفته بیاییم و برویم؛ باید این آموزشها را با خودمان به زندگی شخصی ببریم؛ باید آن حس را با خودمان ببریم؛ همان حسی که به بخشش مالی وصل میشود، همان حسی که به ما یاد میدهد با محبت میتوانیم گره بسیاری از مسائل را باز کنیم. این یک نعمت است. یادمان نرود کجاییم و قدر این نعمت را بدانیم.
روی خودمان کار کنیم و خودمان را به نقطهای برسانیم که شاید یک روز مسافرمان با دیدن حال خوب ما، خودش تصمیم بگیرد سفر کند. خیلی ممنونم که به من فرصت خدمت دادید. خیلی خوشحالم که امروز اینجا هستم و افتخار میکنم که به من فرصت خدمت داده شد. امیدوارم صحبتهای من بتواند گرهی از کار کسی باز کند. از دعوت شما بسیار ممنونم. از گروه مرزبانی و ایجنت، نگهبان و از تکتک شما که اجازه دادید در این جایگاه خدمت کنم صمیمانه سپاسگزارم.
رهایی ۴۰ سیدی همسفر فهیمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)

اهداء لوح به عضو لژیون سردار


مرزبانان کشیک: همسفر نرجس و مسافر سعید
تایپیست: راهنمای تازهواردین همسفر زهرا
عکاس: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر طیبه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کمالالملک تهران
- تعداد بازدید از این مطلب :
122