زندگی سرشار از لحظههای سخت و شیرین است؛ اما در دل هر دشواری، زیباییهای کوچک، بزرگ و ارزشمندی نهفته است. کافی است کمی با دقت نگاه کنیم تا این لحظهها را ببینیم، لمس کنیم و از آنها انرژی بگیریم. برای مثال، همین مکان مقدس؛ درست است که ما در اوج ناامیدی و برای درمان مسافرمان به این مکان آمدیم اما همین مکان مقدس، یکی از زیباییهایی بود که در دل آن دشواری نصیب ما شد.
خداوند بزرگ را هزاران بار شکر میکنم برای وجود مهندس بزرگوار و خانواده محترمشان، همچنین بزرگترها و پیشکسوتان کنگره که باعث شدند به لطف پروردگار عالم، ما امروز اینجا باشیم و طعم آرامش را بچشیم. راستش من به اصرار جاری عزیزم، خانم سپیده و مسافرشان آقا مهدی، به کنگره آمدم و همیشه دعای خیرم بدرقه راهشان خواهد بود. البته زمانی که به مسافرم گفتم میخواهم به کنگره بیایم، مخالفت زیادی کرد. چندین بار تصمیم گرفتم بیایم، اما اجازه نداد. مدتی گذشت تا اینکه پدر مسافرم به کنگره آمد و حالش بهتر شد و روحیه خوبی پیدا کرد. بعد از آن، وقتی دوباره گفتم که میخواهم به کنگره بیایم، دیگر مخالفت شدیدی نکرد.
من هم با اینکه هنوز پاسخ قطعی از او نگرفته بودم، یک روز به او پیام دادم و نوشتم: من میروم، بدون اینکه حتی منتظر بمانم پاسخ او را ببینم، راه افتادم و به کنگره آمدم. البته بعد از اینکه جلسه تمام شد و از شعبه بیرون آمدم، دیدم نوشته است: نه، نمیخواهد بروی،همان روز اول که وارد شعبه زیبای هشتگرد شدم، قبل از ورود، مدام با خودم فکر میکردم: حتماً یک جای معمولی و عادی است. حالا یک بار دیگر میآیم؛ اگر خوشم نیامد، دیگر نمیآیم اما به محض اینکه وارد شعبه شدم، مهر و محبت میان اعضا را احساس کردم؛ نگاههای مهربانشان، لبخندهای زیبا، لباسهای سفیدشان که برای من مانند لباس فرشتگان بود، خوشامدگوییهای صمیمانه و آغوشهای پرمهرشان... در همان لحظه احساس کردم همه آنها را میشناسم. همانجا بود که جذب این مکان مقدس شدم.
پس از آن، با راهنمایی خانم دریای عزیز، وارد لژیون سوم و راهنمایی خانم سکینه عزیز شدم. امیدوارم بتوانم رهجوی خوبی برای ایشان باشم و از آموزشهایشان بهره بگیرم. اکنون، پس از گذشت حدود هشت ماه، افتخار میکنم که جزئی کوچک از خانواده بزرگ کنگره ۶۰ هستم. امیدوارم بتوانم در این مسیر بمانم، خدمت کنم و در کنار مسافرم، شاهد رهایی او و همه مسافران عزیز باشم. خداوند بزرگ را شکر میکنم که در دل یکی از سختترین روزهای زندگی، مسیر کنگره را سر راه من قرار داد؛ مسیری که به من آموخت گاهی بزرگترین نعمتها، درست در دل بزرگترین دشواریها پنهان شدهاند. آنچه باور است، محبت است و آنچه نیست، ظروف تهی است.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون سوم)
ارسال: همسفر پریسا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی هشتگرد کرج
- تعداد بازدید از این مطلب :
63