English Version
This Site Is Available In English

از دانستن تا زیستن، مسیر رسیدن به دانایی موثر

از دانستن تا زیستن، مسیر رسیدن به دانایی موثر

دانایی، دانایی مؤثر و سواد؛ هنرِ چگونه زیستن و تشخیص گوهر از خرمهره
سال‌ها گمان می‌کردم اگر به پله‌های بالاتر برسم، اگر مدارکِ معتبرتر بگیرم، به دنبال ظاهر فاخر و لباس‌های جذاب باشم، بالاخره به آن جایگاهی که باید، می‌رسم. صادقانه بگویم، این تلاش‌ها نه پوچ بود و نه اشتباه؛ ابزارهایی بودند که من در آن مقطع از زندگی‌ام برای رشد و دیده‌شدن به آن‌ها نیاز داشتم. من هم مثل هر انسان دیگری مشتاق بودم که بهترینِ خودم باشم. اما یک جای کار می‌لنگید؛ با وجودِ تمامِ دستاوردها و تلاشی که برای بهتر به نظر رسیدن می‌کردم، در بزنگاه‌های زندگی، یک جای خالیِ بزرگ و سرد را در درونم احساس می‌کردم.

وقتی در آرامشِ آموزش‌های کنگره دقیق‌تر شدم، فهمیدم ریشه‌ی این اشتیاقِ بی‌پایان برای تأیید گرفتن از دنیای بیرون، در جایی بسیار عمیق‌تر نهفته است. در بحثِ مثلث شخصیت  شامل لیاقت، معصومیت و امنیت، متوجه شدم که ضلعِ لیاقتِ من در گذر از سال‌های سختِ همسفر بودن با تاریکی‌های اعتیاد، آسیبِ جدی دیده است. انگار بخشی از وجودم باور نداشت که به‌خودی‌خود ارزشمند است. همین شد که ناخودآگاه دست به کار شدم تا با تکیه بر هر چه در بیرون دارم«از مدرک و دانش گرفته تا ظاهرم»، آن ضلعِ شکسته را ترمیم کنم. می‌خواستم با داشتن‌ها و دانسته‌ها، حسِ عمیقِ بی‌لیاقتی‌ام را پر کنم و به خودم و جهان ثابت کنم که من هم ارزشمندم.

امروز که به آن روزها نگاه می‌کنم، نه خودم را سرزنش می‌کنم و نه آن مسیر را تحقیر می‌کنم؛ چون می‌فهمم که آن تلاش‌ها، بخشی از سفرِ من برای بازگشت به خویشتن بود. اما تفاوت اینجاست که حالا یاد گرفته‌ام: هیچ مدرک یا عنوانی نمی‌تواند جایگزین حس لیاقت درونی شود. من در آموزش‌های آقای مهندس و اساتید دیگر یاد گرفتم که تفاوت سواد و دانایی دقیقاً در همین است؛ اینکه بدانی چطور با دانش و شخصیتت، به جای بهتر به نظر رسیدن، بهتر زیستن را تجربه کنی. این نقطه‌ی عطفِ بیداریِ من بود.

در حقیقت، من پاسخِ واقعیِ آن گمگشتگی را نه در کتاب‌های دانشگاهی، بلکه در کلامِ استاد سردار، آموزش‌های مهندس دژاکام و استاد امین پیدا کردم. آنجا بود که فهمیدم تفاوتِ سواد، دانایی و داناییِ مؤثر، از زمین تا آسمان است. اولین تلنگر، پیامِ استاد سردار در سال ۷۶ بود که فرمودند: «میزان دانایی؛ سواد نیست، تمدن نیست، مانندِ انسان بودن به لباس پوشیدن نیست. بایستی انسانی اندیشید و در رفتار و عمل و سخن، آزمایش الهی داد.» این جمله مثل یک آینه‌ی تمام‌قد جلوی من بود. فهمیدم دانایی به ژست‌های روشنفکری و تیپ‌های اتوکشیده نیست؛ دانایی یعنی اندیشیدن انسانی و مهم‌تر از آن، پای عمل خود ایستادن.

همیشه بین تخصص و هنرِ زندگی گیج بودم. بعداً فهمیدم ما دو نوع دانایی داریم: یکی داناییِ خاص که مربوط به تخصص ماست مثل مهندسی یا پزشکی؛ و یکی داناییِ عام که همان علمِ چگونه زیستن است. خیلی از ما در تخصص‌مان دکتراییم، اما در الفبای صلح با خانواده یا دوست داشتنِ اطرافیان، نمره‌ی قبولی نمی‌گیریم. مهندس مثال جالبی می‌زنند که چقدر خانواده‌های ساده‌ای هستند که با یک کاسه آبگوشتِ ساده دور هم خوشبخت‌اند، و در مقابل، خانه‌های مجللی که اعضایش حتی حاضر نیستند یک وعده کنار هم بنشینند! فهمیدم داناییِ عام یعنی همین؛ هنرِ آرام‌زیستن؛ هنرِ تبدیلِ دشمن به دوست و تبدیلِ تنش به صلح.

راستش سواد برای من شبیه یک جعبه‌ابزارِ گران‌قیمت بود که بلد نبودم از آن استفاده کنم. همان‌طور که مهندس می‌گویند، سواد یعنی جمع‌آوریِ داده‌ها، اما دانا بودن یعنی استفاده‌ی درست از آن‌ها. من جعبه‌ابزار را داشتم، ولی وسطِ جاده که ماشینم خراب می‌شد، نمی‌دانستم کدام آچار را بردارم! فهمیدم سوادِ بدونِ دانایی، حتی می‌تواند مخرب باشد.

وقتی به صحبت‌های استاد امین گوش دادم، انگار داستانِ زندگی خودم را شنیدم. ایشان می‌گویند تا از سختی‌ها عبور نکنی، به دانایی نمی‌رسی. منیتِ من نمی‌گذاشت شاگردی کنم، ترسم نمی‌گذاشت درست فکر کنم، و ناامیدی‌ام پاهایم را برای تجربه کردن بسته بود. استاد امین می‌گویند داناییِ واقعی، یعنی قدرتِ تشخیصِ ماهیتِ خواسته‌های درونم؛ اینکه بفهمم پشتِ این فکری که به سرم زده، خیرخواهی است یا یک فریبِ نفسانی.

و اما آن گرهِ کورِ من: چرا با اینکه می‌دانم فلان کار اشتباه است، باز انجامش می‌دهم؟ جوابش را در مفهومِ داناییِ مؤثر پیدا کردم. توان و حرکتِ ما همیشه به اندازه‌ی کوتاه‌ترین ضلعِ مثلثِ وجودمان است. مثل پرنده‌ای که یک بالش ۱۰ متر است و بالِ دیگرش ۱۰ سانتی‌متر؛ چنین پرنده‌ای هرچقدر هم تلاش کند، فقط دور خودش می‌چرخد. من هم سال‌ها به آن بالی که قوی بود (یعنی فکر کردن و مطالعه، تکیه می‌کردم و از بال عمل و تجربه فرار می‌کردم و برای همین همیشه درجا می‌زدم.

حالا عهدی که با خودم بسته‌ام، نه از انکار داشته‌هایم است و نه سرکوب اشتیاقم برای دانستن؛ بلکه دعوتی است به سکوت و جاری شدن.

من دیگر نیازی نمی‌بینم که آن دانسته‌ها—چه مدرک باشد، چه عنوان یا کلمات پیچیده را همچون زرهی برای محافظت از منیت خودم به کار بگیرم یا بخواهم با آن‌ها جایگاهی در نگاه دیگران برای خودم دست‌ و پا کنم. مسیر من از اثباتِ بودن به سمت تجربه‌ عمیق بودن تغییر جهت داده است.

در واقع، داناییِ واقعی برای من حالا شبیه به عطر گل است. گل سرخ نیازی ندارد برای اثبات زیبایی‌اش فریاد بزند؛ حضورِ او، آن عطرِ ملایم و دل‌نوازی که بی‌اختیار فضا را پر می‌کند، کافی است تا هر رهگذری را مست خودش کند. من هم یاد گرفته‌ام که نیاز نیست دانش خود را به رخ بکشم؛ بلکه باید اجازه دهم که آن دانش در صبوری‌ام هنگام طوفان‌های زندگی، در نحوه شنیدن دردهای دیگران، در آرامش چهره‌ام و در مهربانی بی‌چشم‌داشتم به اطرافیان، خودش را نشان دهد.

امروز عیار دانایی من، نه در ادعاهایم، که در آن نقطه‌هایی از زندگی مشخص می‌شود که در آزمون‌های دشوار، به در پی تلاش برای بهتر و انسانی عمل کردن در حد دانسته‌ها و توانم هستم.

نویسنده: راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر اعظم رهچوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
عکاس: همسفر فرنوش رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون چهارم)
ارسال: راهنمای تازه‌واردین همسفر الهام نگهبان سایت
همسفران نمایندگی یوسف تهران 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .