English Version
This Site Is Available In English

مهاجرت به شهر عشق

مهاجرت به شهر عشق

همیشه می‌شنیدم مهاجرت‌کردن سخت است. یک روز از من خواسته شد بیا، مهاجرت کنیم و برویم؛ اما این بار با همه‌‌ مهاجرت‌ها فرق داشت؛ چون من از کشورم نمی‌رفتم، من داشتم از خودم می‌رفتم. بدون هیچ سؤالی پا به جاده گذاشتم و سعی کردم همسفر خوبی باشم. رسیدم به شهری که اسمش را نمی‌دانستم، قوانینش را نمی‌شناختم و زبانش را بلد نبودم. عجیب‌تر از آن با وجود آن‌که زبان مادری‌ همه ما یکی بود، باز هم هیچ نمی‌فهمیدم. کاملاً یک دنیای ناشناخته… شهر مشکل داشت؟ قطعاً نه. شهروندانش خوب نبودند؟ نه. من غریبه بودم؛ با همه و بیشتر از همه، با خودم. برای این‌که بفهمم در اطرافم چه می‌گذرد، ترجیح دادم سکوت کنم. فقط از هیاهوی اطرافم فاصله بگیرم و آرام‌ آرام به سمت این مدینه‌ فاضله قدم بردارم. هیچ نمی‌دانستم. هرجا چیزی از من خواسته می‌شد، چشم می‌گفتم و انجام می‌دادم. این‌جا هرکس نامی مشخص دارد و احترامی ویژه، احترامی که واقعاً درخور شأن‌ آن‌ها است؛ وقتی از دیده‌بان‌ها حرف می‌زدند، چشمان‌شان برق می‌زد و موجی از احترام در تمام رفتارشان دیده می‌شد. وقتی نام نگهبان کنگره۶۰ می‌آمد، انگار یعقوب، یوسف گم‌گشته‌ خودش را پیدا کرده باشد، آن‌چنان ذوقی روی چهره‌شان می‌نشست که با وجود این‌که نمی‌دانستم از چه کسی و چه چیزی حرف می‌زنند، می‌توانستم لحظه‌ای آن حس را بفهمم. اما سؤال‌ها در ذهن من آرام نمی‌گرفتند. تو می‌دانی کجا می‌روی؟ می‌دانی آنجا چه کار می‌کنند؟ اصلاً از این راه چه می‌دانی؟ جواب من به همه‌ این سؤال‌ها، هیچ بود و باز هم ادامه دادم. شاید؛ چون برای اولین‌بار در زندگی‌ خود تصمیم گرفته بودم قبل از این‌که همه‌چیز را بفهمم، اعتماد کنم و اما بگویم از این شهر… شهر، شهرِ عشق بود.

آدم‌هایی را می‌دیدم که با تمام جان‌شان در حال خدمت بودند و برای آن، از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. من هنوز هم از دیدن این همه محبت و مهر میان آدم‌ها، دهانم باز می‌ماند. مدام با خودم می‌گفتم آیا از این خدمت‌ها چیزی عایدشان می‌شود؟ جواب، خیر بود. آخر مگر می‌شود این همه ساعت، این همه زحمت و این همه انرژی را برای دیگری گذاشت و چیزی نخواست؟ بله، می‌شود. آن‌ هم چه جور. آدم‌هایی هستند که می‌آیند و بدون مزد و منت، وقت و توان‌ خود را برای بهتر شدن حال انسان‌های دیگر می‌گذارند و من هرچه بیشتر می‌بینم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که چنین چیزی جز عشق نمی‌تواند باشد. نمی‌دانم از کدام آدم‌های کنگره بگویم. از نگهبان، آقای مهندس دژاکام، که هنوز هم برایم سخت است ایشان را زمینی بدانم. از دیده‌بانان، راهنمایان، مرزبانان و ایجنت‌ها… اما از میان همه‌ این‌ها، چیزی که برای من زیباتر بود، کلمه‌ دیده‌بان بود. دیدن، نگاه کردن، رصد کردن. این‌که بتوانی چیزی را ببینی که شاید دیگران به‌ سادگی از کنارش عبور می‌کنند. این‌که فقط خودت را نبینی؛ یک مجموعه را ببینی. نقاط قوتش را ببینی، ضعف‌هایش را ببینی و برای بهتر شدنش مسئولیت داشته باشی. من هنوز نمی‌دانم هرکدام از این آدم‌ها چه مسیری را طی کرده‌اند تا به این جایگاه رسیده‌اند. هنوز خیلی چیزها برایم ناشناخته است؛ اما هرچه جلوتر می‌روم، بیشتر می‌فهمم که پشت این شهر، سال‌ها تفکر، تجربه و خدمت وجود دارد و شاید همین است که هر روز بیشتر من را به این شهر علاقه‌مند می‌کند. خدمت به خلق ... اما چیزی که بیشتر از همه برایم عجیب و دوست‌داشتنی است، این است که در رأس همه‌ این نظم، عشق قرار دارد. قانون است؛ اما اجبار نیست، خدمت است؛ اما منت نیست.

مسئولیت است؛ اما منفعت‌طلبی نیست و هرچه بیشتر نگاه می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که شاید راز ماندگاری این شهر همین باشد. شاید همین عشق است که آدم‌ها را نگه می‌دارد، همین عشق است که باعث می‌شود کسی ساعت‌ها وقت بگذارد تا حال انسان دیگری بهتر شود. حالا اگر قرار باشد از من بپرسند از این مهاجرت راضی هستی؟ قطع به یقین می‌گویم، بله؛ چون این بار مهاجرت من از یک کشور به کشور دیگر نبود، من از خودی که سال‌ها می‌شناختم، به سمت خودی رفتم که در هر لحظه در کشف آن‌ هستم و شاید زیباترین قسمت این مهاجرت همین باشد، من وارد شهری شدم که فکر می‌کردم باید زبانش را یاد بگیرم؛ اما هرچه بیشتر ماندم، فهمیدم زبان این شهر، عشق است. حالا دیگر احساس نمی‌کنم غریبه‌ام. شاید هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانم. شاید هنوز خیلی از کلمات این شهر برایم ناآشنا باشند؛ اما می‌دانم اینجا جایی است که می‌توانم بمانم، یاد بگیرم، خدمت کنم و آرام‌ آرام خودم را پیدا کنم و اگر روزی کسی از من بپرسد مهاجرت سخت بود؟ می‌گویم، بله؛ اما ارزشش را داشت؛ چون من به شهر عشق مهاجرت کردم.

نویسنده: همسفر فروزان رهجوی راهنما همسفر فاطمه ( لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه ( لژیون پنجم)
عکاس: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر محدثه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم) دبیر سایت
  ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گنجعلی‌خان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .